رفتم که رفتم!

دسته بندي (روزمره) نويسنده imei Addmimistrator در ۰۲-۰۴-۱۳۸۸

برچسبها :

دوستان من دیگه از فردا صبح به پادگان معرفی می‌شم و دیگه به این زودی‌ها احتمالاً نمی‌بینمتون… ضمناً کامنت‌ها رو هم نیاز به مدیریت‌ دار کردم چون آثاری از اسپم گسترده‌ی روبوت‌ها دیده می‌شد…

خدا نگهدار دوستان.

ما که از مردی مردیم لااقل تو زن باش

دسته بندي (اجتماعي, شعر و ترانه) نويسنده imei Addmimistrator در ۳۱-۰۲-۱۳۸۸

برچسبها : , , , ,

مث اون دختری که پرده شو دوخته
و اون که پول نداشت، تو آتیش سوخته
مث مادرم با اون زندگی زوری
زنی که خلاصه شد تو قابلمه و قوری
کسی تا حالا نتونسته ببینه بدنشو
کسی از سر نتونسته بگیره روسریشو

می‌گفت بعد مرگ می‌برنش جهنم
می‌گفت آدمو از سر مو آویزون می‌کنن
گفتم مگه نگفتن بهشت زیر پای شماس
مامان بهشت سرکاریه دنیا رو بچسب
می‌گفت اذون داره می‌گه مو تنم سیخ شده
گفتم می‌ترسی؟ ترس به تنت میخ شده

هفتاد سال زن بوده، یعنی کلفت!
یعنی چیزی تو زندگیش ندید جز خفت
زنی که گناه بود بودنش، ولی بی جرم
زنی که استحاله کرده بودنش تو فرم

کسی که خیانت نکرد به شوهرش چی شد؟
پنجاه سال فحش شنید و کتک خورد…
باید تو سری بخوره نفس نکشه
عکس هیچ پرنده‌ای رو بی قفس نکشه
زنی که همیشه یه سایه اونو می‌پائید
عروسکی که مرد به هر شکل باهاش می‌خوابید

تو بوی سیلی و شلاق می‌دی خانوم
تا کی می‌خوای به مردا باج بدی خانوم؟
مث وطن شدی همدم ولگردا
تقدیر تو دست توئه واسه فردا

تو بوی زمین سوخته‌مونو می‌دی خانوم
تو هم از عرش به فرش رسیدی که خانوم؟!
ما که از مردی مردیم لااقل تو زن باش
یه کم از اون عطر غیرتت رو ما هم بپاش

ما که از مردی مردیمو چیزی ندیدیم
از تو کتاب اسم رستمو فقط شنیدیم
که اگر اونم امروز بود حتماً کراکی بود…
رستم امروز از جنس بد شاکی بود
رستم اگه بود واسه ش جرم میساختن
تو گردنش آفتابه لگن می‌نداختن…
شاید می‌رفت جنگ و برمی‌گشت احترام داشت
سرتیپ سپاه می‌شد تو دوبی سهام داشت…

رستم حتی می‌تونست به قولی گنجی شه
یه کم کانت و پوپر بخونه، فرنگی شه…
می‌شد اسلامو سکولاریستی تعبیر کنه
می‌شد قرآنو هرمونوتیک تفسیر کنه…
می‌شد فیلم بسازه تو کن تقدیر بشه
می‌شد جوک بگه معترض تعبیر بشه…

شاید می‌رفت اروپا الان دوتا پاس داشت
اونجا تاکسی می‌روند اینجا الگانس داشت…
تو هر عید می‌رفت تو کنسرتا می‌رقصید
دیگه حرف سیاسی نمی‌زد می‌ترسید…

رستم اگه بود می‌گفت جدم عـــــ رب بود!
خزر مال روسا، خلیج، خلیج عـــــ رب بود!

رستم اگه امروز بود رستمو از یاد می‌برد
شاهنومه بیس سی سال تو طاقچه خونه خاک می‌خورد

خانوم ما مرد نیستیم تو رومون خط بکش
پرچمو بگیر خودت بشو رئیس جنبش
ما که از مردی مردیم لااقل تو زن باش
یه کم از اون عطر غیرتت رو ماهم بپاش

تو بوی زمین سوخته مونو میدی خانوم
تو هم از عرش به فرش رسیدی که خانوم
ما که از مردی مردیم لااقل تو زن باش
یه کم از اون عطر غیرتت رو ما هم بپاش

شاهین نجفی…
کلیپ این شعر رپ را تماشا کنید
متن به اقتباس از: ویکی نبشت

شیرین لبی شیرین تبار

دسته بندي (شعر و ترانه) نويسنده imei Addmimistrator در ۰۱-۰۲-۱۳۸۸

برچسبها : , , ,

شیرین لبی شیرین تبار، مست و می آلود و خمار
مه پاره‌ای بی بند و بار، با عشوه‌های بی شمار
هم کرده یاران را ملول، هم برده از دل‌ها قرار
مجموع مه‌رویان کنار، تو یار بی‌همتا کنار
زلفت چو افشان می‌کنی، ما را پریشان می‌کنی
آخر من از گیسوی تو، خود را بی‌آویزم به دار

یاران هوار، مردم هوار، از دست این بی بند و بار
از دست این دیوانه یار، از کف بدادم اعتبار
می می‌زنم می می‌زنم، جام پی‌آ‌پی می‌زنم
هی می‌زنم، هی می‌زنم بی اختیار

کندوی کامت را بی‌آر، در کام بیمارم گذار
تا جان فزاید کام تو،
بر جان این دلخسته‌ی بشکسته تار

شیرین لبی شیرین تبار، مست و می آلود و خمار
مه پاره‌ای بی بند و بار، با عشوه‌های بی شمار
هم کرده یاران را ملول، هم برده از دل‌ها قرار
مجموع مه‌رویان کنار، تو یار بی‌همتا کنار
زلفت چو افشان می‌کنی، ما را پریشان می‌کنی
آخر من از گیسوی تو، خود را بی‌آویزم به دار

تصنیف «شیرین لب» با اجرای گروه «مستان» به خوانندگی «همای‌» (بشنوید)
به حق یکی از بهترین اجراهای این گروه است…
ممنون از فروغ عزیزم که اجازه داد این آهنگ و کلیپ کنسرت این گروه رو داشته باشم…

ریشه زدن لب جوی گذر عمر!

دسته بندي (عشق) نويسنده imei Addmimistrator در ۱۰-۰۱-۱۳۸۸

فروغ گلی جونی .
اگه بدونی. اگه بدونی که چقدر، چقدر چقدر دلم لک زده برای چشات خانومم.
اگه بدونی چقدر احساس بدبختی می‌کنم اینجا … دور از تو … بدون حتی حرف زدن با تو…
این نشد … نشد که هر مرحله از زندگی‌مون رو که بخوایم پشت سر بذاریم؛ یه عالمه سخت‌تر بشه.

یادته؟ اولای عشق پاک و پرنشاط‌‌مون… کنار هم بودیم. می‌اومدم دور خونه‌تون طواف می‌کردم؟ چقدر اون گل کاغذیا برام خاطره‌انگیز و مقدس‌ن. یادته شعر می‌گفتم… یادته مریض می‌شدم. یادته باهم می‌رفتیم ارشاد. کانون. این‌ور اون‌ورا…

بعد ما اومدیم اصفهان … اصفهان لعنتی.
دیدارها شد خیلی به یه بار. پول جمع کن کارت بخر؛ پول جمع کن بلیط اوتوبوس. چقدر بد می‌تونستیم با هم حرف بزنیم. می‌شد که دو سه روز هی زنگ زدنامون به در بسته می‌خورد. حتی بچه‌ها هم ور نمی‌داشتن. چقدر فشار عاطفی چقدر idle time مغزم صفر بود. یادته سفر می‌کردم پیشت؟ یادته یه ماه مسافر بودم؟ کنکور خراب بکن. تلفن خرج بذار. بابای تو که شاکیییییی. اگه می‌دونست کیه که احتمالاً…

امشب چه همه چی جلوی چشام می‌آد. اون سری که رفتیم با فرزانه و فرح ارشاد برای نقاشی. یادته می‌زدیم می‌رفتیم وسط فلکه تو علفا. یادته توی اون شهر به اون کوچیکی چه دیوونگی ها کردیم… چه عشق تند و تیزی…
بالاخره کاردانی قبول شدم. کاردانی هم تموم شد. یادته اومدی دانشگاهمون؟ وای چه خاطره بکری… یادمه تو یه فروم خارجی داشتم می‌خوندم یه دختره نوشته بود که چیکار کنین با دوس‌دختراتون… می‌گفت بیارینشون لای جمع دوستای پسرتون حتی اگر با دوستاتون شوخی‌های اون‌جورکی هم می‌کنین… یادته همین چن وقت پیش که پیش امین بودیم یه عالمه حرف ضایع از خودمون در کردیم. یادته خودم چقد چیز میز بدبد یادت دادم :D هی هی هی فروغ جونی…
حالا که کارشناسی می‌خونم دارم برای آینده خودمون خودم رو جلو می‌کشم…

فروغ … ما داریم تقریباً تنهایی راهمون رو می‌ریم… می‌بینی؟ ما داریم تنهایی به سمت آینده‌ای که دوست داریم برای هم داشته باشیم پیش می‌ریم… ما داریم شکنجه‌هایی که خودمون برای خودمون ساختیم رو تحمل می‌کنیم که از یه جای خوب شروع کنیم.
وقتی فکرش رو می‌کنم می‌بینم از اون اولم اگر شروع می‌کردیم خیلی محشر بود… اگر هر وقتی شروع می‌کردیم می‌تونستیم آینده‌ای به همون روشنی که می‌خواستیم رو پیش رومون داشته باشیم. به سمتش بریم. قشنگ‌ترش این بود که دونفرونه‌ای بود…
فروغ فروغ فروغ. امشب دیوونه‌ی دیوونه‌ام. بعد از اون همه باهات حرف زدم. با چه مشقت و سختی. نمی‌دونم چی‌کار باید بکنم. فقط می‌دونم دارم پیر و پیرتر می‌شم. حس می‌کنم شیره‌ی جونم داره کشیده می‌شه… تو حس نمی‌کنی غم و غصه‌هات داره سر به فلک می‌ذاره؟
فروغ خدا می‌خواد همه‌ی بنده‌هاش به سمت پیشرفت برن… اگر همونطور که ما احساسمون می‌گه، اون چیزی که بهش فکر می‌کنیم و به سمتش می‌ریم پیشرفت و تعالی ما هست، همونطور که همه دارن توی زندگیشون به سمت تعالی مورد نظر خودشون پیش می‌رن، چرا ما داریم تنهایی می‌ریم؟ چرا من و تو دو فرسخ جلوتر رو برای شروع با هم راه رفتن نشونه کردیم؟ چرا اینقدر درگیر سنگ‌های جلوی پامونیم که فکر نمی‌کنیم اگر با هم می‌بودیم مشکلاتی که داریم و اونوقت هم داشتیم برامون قابل حل تر بود.
می‌دونی مشکلات ما نهایتاً چیا هستن؟ پول. کار. وضعیت اجتماعی‌مون و بزرگترینشون اینان. اینا خیلی بزرگن ولی اگر دقت کنی همین الانم مث خر تو گلشون گیر کردیم. انگار حالا حالا ها هم از تو سنگلاخش بیرون نمیایم. بیا لااقل این مدت عمرمون رو با هم زور بزنیم سرش.
حس میکنم خوشبختیم داره مصرف می‌شه… حس می‌کنم از تو به عنوان پشت و پناه من می‌شه استفاده‌ی بهتری کرد. عسلم داره من رو و مشکلات من رو تحمل می‌کنه ولی چه تحملی … مشکلاتی که کمکمون نمیکنه چرا باید تحملشون کنیم…
فروغ بیا زندگی‌مونو شروع کنیم. از اینجا به بعد اگر خوشحالی‌مون هست می‌تونیم همین الان حالش رو ببریم و اگر ناراحتی‌مون هست می‌تونیم همین الان همو دلداری بدیم… حواله آینده‌اش نمی‌کنیم… فروغ پس ما کی با هم ازدواج می‌شیم… پس ما کی کوله بار عشقولانه دار می‌شیم…
تجربه این قانون خدا برام دیگه بسه… تفسیر “داره آبدیده مون می‌کنه” دیگه دهنمو پر نمی‌کنه. می‌خوام الا و لله ور دل عشقم آبدیده بشم. اگه تو قراره هی منگنه‌تو سفت‌تر و سفت‌تر کنی من چرا باید به امید اینکه “روزگار چون عسل آید” تحمل کنم؟ مگه روزگار چون عسل من با عسلی جونم نیس؟ خوب می‌خوامش. یالله

۲ نظر »

۱/ عسلکم می‌دونی چقده اسمت نازه…
می‌خواستم از دیتابیس خونه بیارم رو وب ولی “ف” ها ایمپرت نمی‌شدن خوب…
فکرش رو بکن توی این یه پست چن تا “؟؟” رو کردم “ف” … قربون اسم خوشگلت برم عسلم
نظر توسط imei — بهمن ۸, ۱۳۸۴ @ ۱:۵۷ ق.ظ

۲/ مهم عشقتونه
مهم اینه که همو دوست دارین . مهم اینه که هردو تلاش می‌کنن
نظر توسط بهناز — بهمن ۲۲, ۱۳۸۴ @ ۶:۰۱ ب.ظ

اونچه بالا خوندید، از یک پست قدیمی -حدود سه سال پیش- آورده شده که خودمم نداشتمش و بهناز لطف کرد و برام ایمیلش کرد! اون وبلاگ رو از بس ناامید بودم منهدم کردم! نمی‌دونم اصلاً فروغ فرصت کرد یک‌بار بخوندش یا نه!
و اگر حالا که این پست رو می‌خونید خیال کردید که جدیداً نوشتم‌ش، چرا که تمام این احساسات و حسرت وقتِ در حال از دست رفتنمون کماکان پابرجاست، پس دعای صبر کنین برام که چهار ماه دیگه سربازی هم در راهه و امریه هم جور نشده و این‌دفعه دیگه به انهدام وبلاگ تسکین نخواهم یافت! تمت٪