من، يك عاشورا ۳

دسته بندي (اجتماعي, روزمره) نويسنده imei در ۳۰-۱۰-۱۳۸۶

برچسب‌ها : , , , , , ,

اين روزا پستاي زيادي مي‌خونم؛ هر كدوم يه جوري به عاشورا نگاه كردن. من با اين‌كه به صورت مسائل مذهبي علاقه‌اي ندارم ولي عاشورا رو و بخاطر ريشه‌هاي ديگه‌اي جز صورت مذهبي هم مي‌تونم دوست داشته باشم…

محرم كه مي‌شه حتي تا چهلم هر كسي اين توانايي رو پيدا مي‌كنه كه به خوشحالي و آزادي ديگران گير بده و به اسم مذهب و اعتقاد و خدا، خيلي چيزا رو به ديگران تحميل كنه. يادم نمي‌ره كه به اسم خشك نشدن خون فلان و بهمان تا مدتي از اين ور و اون ور روز واقعه حضرات توانايي اين رو دارن كه بگن دست نزنين. من واقعاً نمي‌تونم خوشحال كه شدم صلوات بدم و به نظرم صلوات يه جور دعا و از خدا خواستن و اينجور حرفاس. پس در اينجور مواقع از صميم قلب به مزخرفي كه توصيه مي‌كنن پشت مي‌كنم.ولي اين دليل نمي‌شه كه چيزاي خوبش رو نبينم.

عاشورا يه سنت برخواسته از خواسته‌ي مردم هست. با اينكه عميقاً قبول دارم اونچه تحميل مي‌شه از زيبايي مي‌افته، ولي جلا و ريشه‌ي اين فرهنگ چنان به عمق مردم رسوخ كرده كه با تحميل دستگاه تبليغاتي و حتي قانوني هم قوي مونده. مردم ما به كارهايي كه توي عاشورا ميكنن اعتقاد دارن. هر چند وقتي مقايسه مي‌كنم عاشوراي كوچيكي‌هام رو كه تهران محشر كبري شده بود و من مادرم رو گم كردم يا اينقدر شيركاكائو خوردم كه ديگه سرم گيج ميرفت. يا توي جنوب دسته ها و تكيه ها يا مثلاً حسينيه اعظم برازجون چنان عزاداري مي‌كردن كه بيا و ببين و الان ديگه بيشترش پوسته و صورت ماجرا شده… من دقيقاً احساس كردم كه اين سير نزولي اعتقاد به باطن بخاطر تبليغات منفي خراب شد. يادمه وقتي مخملك گرفتم بخاطر يه آمپول پني‌سيلين كه بارها زده بودمش، ولي اينبار مث بره كه مي‌خواستن سر ببرن دست و پام رو گرفتن كه تكون نخورم، دستم رو شيكوندم. هر وقت جلوه‌ي منفي قدرت توي يه چيز مثبت سرنوشت ساز باشه، اون مثبتي رنگ ميبازه. ميخوام قوت اين “فرهنگ” عاشورا رو نشون بدم.

پائولو كوئليو توي كتابهاي مختلفي “هيجان جمعي” و نيروي فوق العاده و تغيير دهنده‌ش رو نشون داده ( + + + ). ما ايراني‌ها بجز مراسم مذهبي، رسوم جمعي كمي داريم. هيچ رسم جمعي‌اي هيجان عاشورا رو براي ما فراهم نمي‌كنه و چون همراه با فلسفه و داستانهاي طولاني‌اي هست، حس بيهودگي كمي با خودش داره. اين مي‌شه كه از پير و جوون دور هم جمع مي‌شن و همه با هيجان توليد شده و انرژي مثبت جمعي خودشون رو سرشار مي‌كنن.

عاشورا اخلاقياتي رو براي ما ايراني‌ها برجسته مي‌كنه كه ما واقعاً برامون ارزش هست. لذت آگاهي از مسائل سياسي دوران امام حسين، پيش لذتي كه عوام از رشادت و وفاداري حضرت عباس مي‌برن خيلي كمه. مردم شگفتي‌هاي يك قهرمان اسطوره‌اي رو تمجيد مي‌كنن. علي به عنوان مثال هرگز سرلوحه‌ي قناعت ما نبود، كاظم هرگز سرلوحه ي فروخوردن خشم ما نبود، ولي ايثار ابوالفظل دلخواسته‌ي اخلاقيات ما بوده. اگر ايراني‌ها آزادگي رو از حسين ياد ميگرفتن، و زهد و بي‌طمعي رو از علي روزگار متفاوتي رو تجربه مي‌كردن.

خلوص اعتقادي افراد، صحنه‌هايي مي‌سازه كه نيروي محركه‌ي تكون دادن جمع زيادي مي‌شه. جلوه دادن يه عشق مشترك فرضاً نوع دوستي، توي حادثه يي مثل سيل و زلزله خوب حس ميشه. بروز ارادت به حسين هم توي حادثه‌ي هرساله‌اي تكرار مي‌شه. اين تكرار لزوماً منتهي به ابتذال نمي‌شه چرا كه هر كسي كه احساس مي‌كنه شكل فعلي ابراز عشق ارضاءش نمي‌كنه و شائبه‌اي از ريا توش هست، مي‌تونه شكلش رو عوض كنه.

بزرگترين پاشنه‌ي آشيل عاشورا انتصاب به مادياته. وقتي دستگاه حكومتي به مدافعان ارزشهاي صوري عاشورا قدرت مشروع بده، انگار براي سادات كوپن پنير صادر كنه. از اون به بعده كه مدارك شجره نامه‌اي افراد هم قابل تغيير مي‌شن!! يا مثل وقتي مي‌شه كه كسي بخاطر خودنمايي يا هر منطق سست ديگه نذري بده. اگر جامعه به كسي كه مي‌گه “من” دارم نذري مي‌دم بگه غلط كردي “آقا” داره مي‌ده، اگر كسي به حجم پلو يا گوشت غذاي طرف نگاه نكنه و وقتي خورد يه قبول باشه‌ي صميمانه بگه، كسي كه نذري مي‌ده با خيال راحت مي‌گه بركتي كه خدا داده رو در راه آبروي اهل خدا براي خلق خدا خرج مي‌كنم! به همين راحتي~


امروز با سجاد رفتيم ولي‌عصر. به قول يكي از دوستام اونجا ديگه واسه چي اونجا كه هيئت ميئت نداره، واسه دختر بازيه؟! در حالي‌كه براي من اون هيئتا يه زيبايي داره و اين هيئتا يه زيبايي…ولي‌عصر يه دسته رو ديديم كه با هيجان تمام و طبل و سنج داشتن مي‌زدن. جوونايي بودن كه موهاشون سبزه‌ي عيد بود ولي زنجير مي‌زدن. خارخاري بود ولي حتي زنجير رو روي سرشون هم مي‌زدن. دختراي شال باريكي رو ديدم كه دم اسبي رنگ شده شون بيرون بود ولي هق هقم مي‌كردن. شما رو بخدا اين قشنگي‌هاي صميمانه ارزش نداره براشون بياي؟ ما خيلي هم تصادفي ديديم اين دسته رو، همين حدود هم بود كه دسته‌ي جنوبي‌ها رو ديديم. چك و چك بوم بوم چك و چك بوم بوم…از غذاي نذري‌اي خورديم كه از ساعت به جرات حدود نه، شروع شد و تا سه هم كه ما رد شديم براي برگشتن، همون صف بود و همون‌طور غذا ميدادن. مگه نگه داشن اين‌همه پول براش كاري داشت؟ يا اين ادا اصولايي كه بعضيا با نذري دادنشون در ميارن.

سوال ديگه‌ي من هم اينه كه از اين مراسم به اين بزرگي و يه‌دستي و با عظمتي نمي‌شه توريست جلب كرد؟ نمي‌شه نمايش اين واقعه رو با تبليغات مثبت، از حالت منفي‌اي كه براش تو خيلي جاها و حتي تو خودمون بوجود اومده از انزوا در آورد؟


دراين باره:

فرازو

تلخ نوشته ها ++++

وب نوشت ++

گوشزد (دكتر گوشزد محافظه كارانه پستشون رو حذف فرمودند، با اينكه متن توي ريدر بنده هست ولي انتشارش خلاف اخلاق هست.)

اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتميه ديگه!؟

دسته بندي (اجتماعي) نويسنده imei در ۲۸-۱۰-۱۳۸۶

برچسب‌ها : , , , ,

كودك عزادار امام حسين

  • دم تاسوعا عاشوراس. امروز برام آش آوردن… خيلي گشنه‌م بود خدا امام حسين رو بيامرزه! نه جدي يعني اينكه واقعا دمش گرم من واقعاً به وضعيت تغذيه‌ام بي‌اهميتم. اگر امام حسين براي من آش به اون خوشمزگي آورد يعني دوست داشتن من توي دلم، براش مهم بوده.
  • عزا داري براي امام حسين خوبه يا همچين مالي هم نيست؟ گريه كردن براي امام حسين خوبه يا همچين مالي هم نيست؟ اين سوالائيه كه من رو درگير مي‌كنه براي اين‌كه چطور به اين عزاداري نگاه كنم… چقدر اين مراسم قشنگه و چقدر هم از طرفي قشنگياش رو خراب كردن…
    • امام حسين براي مسلمونا بخصوص شيعه خيلي بزرگ و عزيزه. خيلي ها عاشق اينن كه براي عزاداريش كاري بكنن. به امام خودشون ابراز ارادتي بكنن. نشونه‌ي عشقي نشون بدن. حتي اگر اين نشونه ي عشق زياد بدرد آقا نخوره. مي‌شه مقايسه كردش با گريه‌هايي كه عاشقي در خلوت براي عشقش مي‌كنه؟ يا عزاداري‌اي كه پسر براي پدر در ختمش مي‌كنه. ميدونستيد كه يكي از فلسفه‌هاي عزاداري اينه كه فقدان كسي كه رفته، برامون راحت بشه. ما كه از اول امام رو نداشتيم براي چي براش عزاداري مي‌كنيم؟
    • من فكر مي‌كنم براي اينه كه يادش رو زنده نگه داريم. براي اينه كه بگيم فلاني بوده و چنين و چنان كرد و رفت. يادش گرامي. اين گرامي نگه داشتن ياد پدر براي پسر چه سودي داره؟ براي پدر چه سودي داره؟ تنها استفاده‌ي تبليغاتي و قدرت بخشيدن به پسر هست كه ممكنه اون رو به افتخار به گذشته‌ي پدرش وا‌داره. ما عزاداري حسين رو مي‌كنيم كه از “فضل اون مارو حاصل بشه!” ولي نمي‌شه. چه تضميني داره كه بري عزاداري كني بعد بياي جوون مرد باشي؟ هنوز هم كه هنوزه مي‌توني همون پدرسوخته‌ي قبلت باشي! لطفاً نباش.
    • من باور دارم كه اين گريه‌ها بيش از اون كه به سود اسلام يا مسلمونا باشه، براي تخليه‌ي خودمون هست. مني كه ذره‌اي امام حسين رو نمي‌شناسم و فقط يه سري چيزاي صوري ازش شنيدم كه تو بوق و كرنا شده، وقتي برم تو مجلس عزاداريش شروع مي‌كنم گريه كردن. همين حال رو هم تو “شب قدر” مثلاً دارم. ما عزاداري مي‌كنيم يا با گريه عقده‌هايي كه تو دلمون جمع شده رو خالي مي‌كنيم؟ بعد اسمش رو مي‌ذاريم صاف شدن دل و احساس خوب بهمون دست مي‌ده. اين چه فايده براي امام و اسلام داره؟! اين اون چيزيه كه “توصيه” شده؟ اگر خوشحالي رو خودت از خودت نگيري براي احساس خوب به چيزاي ديگه‌اي جز گريه هم رو مي‌آري.
    • چرا ما فقط بايد طبق اصول و قواعدي ناراحت و خوشحال باشيم؟ خيلي‌ها براشون پيروزي تيمشون مهمتر از عيد قربانه. مثلاً عيد قربان چي بهشون داده كه دركش كنن؟ مثلاً اگر رانندگي مايكل شوماخر يكي رو هيجان‌زده مي‌كنه، چه دليلي داره كه شعر حافظ هم بكنه؟ چرا ما بايد هدف و شيوه‌ي غصه خوردن و هدف و شيوه‌ي خوشحالي كردن روبه اسم ارزشهاي متعالي به جامعه ديكته كنيم؟ به نظر من مزخرفه كه روزهايي رو در سال مخصوص خوشحالي و مخصوص عزاداري درنظر بگيريم (صبر كنيد بقيه جمله رو هم بخونيد) ولي روزهايي كه مي‌خوان خوشحالي يا عزاداري كنن رو ازشون بگيريم. به نظر من شيوه‌ي ديكته شده‌ي خوشحالي كردن (مثلاً مولودي خوندن با اون دست زدن‌هاي رو به بالا) واقعا سير به قهقراست. بخدا ما خوشحالي كردنامون قشنگ‌تر از ايناس. بذارين آزاد باشيم.
    • اقاي خامنه‌اي در اومد گفت “مگه ارزش ابوالفظل به چشم قشنگ و قد رعناشه؟” راس مي‌گه والله. امام حسين زير بار حرف زور نرفت. گفت اعتقادمو نمي‌فروشم. از حقم نمي‌گذرم. با ذلت زندگي نمي‌كنم. شما اصلاً مردم رو به ذلت نمي‌كشونين!؟ به مردم زور نمي‌گين؟ ريا نمي‌كنين؟ حق مردم رو زير پا نمي‌ذارين؟ يا علي تو تنها كسي بودي كه قدرت رو به دست گرفت، ولي فاسد نشد. به زورگوها زور نشون داد ولي حرف زور نزد. دشمنش رو هم آزاد گذاشت. نذاشت يه عده به اسم نزديكي به قدرت علي، دست از پا خطا كنن. شما چي كردين كه خودتون رو به اونا مي‌چسبونين؟ كجاي سر لوحه‌تون اوناس؟ اگه سر لوحه تون كس ديگه بود چه گلي از آب در مي‌اومدين!! آقا گفت اگه دين ندارين آزاد مرد باشين، ما مردي و آزادگي رو استريل مي‌كنيم و بهشون دين تزريق مي‌كنيم با مارك محمدي!
    • تاسوعا عاشورا، يه سنت و يه فرهنگ شده. يه رسم هست. اين رسم مردم عامي رو هم مي‌كشونه به سمت خودش تا كارهايي مطابق اون رسم انجام بديم. ما رسم و رسوم ديگه اي هم داريم مثل نوروز و يلدا و چارشنبه سوري… و چه انگشت شمارن دلخوشي هاي ما به زيبايي‌هاي غيرمذهبي مون. بخدا اين چيزايي كه از غير از اسلام بهمون رسيده زشت نيستا؟! لازم نيست حتماً صد جور اثبات فلسفي و علمي بكنيم كه به خوبي‌هاي نوروز تن بديم! چرا به سنتهاي چارشنبه سوري سر و سامون نمي‌دين و قشنگي‌هاش رو بهش بر نمي‌گردونين؟ چطور بلدين واسه خوشحالي “دست زدن رو به بالا” اختراع كنين ولي مي‌ذارين از آتيش بازي چارشنبه سوري فقط تبليغات بد ترقه بازيش بمونه؟ كه اينم قطع نسل بشه؟ مثلاً شما بفرما ماه حرام چه سنتيه كه رسيده به ما و چه تاثير شگرفي مي‌ذاره كه ديه رو دو برابر مي‌كنه و هزار تا كار رو حرام مي‌كنه و ما بايد به اين سنت پايبند باشيم و طبقش قانون وضع كنيم، ولي مثلاً قاشق زني رفع زحمت كنه؟ چه ضرري مي‌زنه مگه؟ مگه سنتهاي ديگه‌اي نيستن كه ضرر ميزنن و ما اينقدر بلديم توجيه كنيم و وصلش كنيم به هزارتا چيز كه نگرانش نباشيم. لطفاً براي فرهنگ كه باعث همدلي اجتماعي مي‌شه ارزش بذارين. بدون اينكه بخواين براش قانون درست كنين لطفاً كمر به تخريبش نبندين!
    • شيعه بي‌خود دين گريه و عزا لقب نگرفته! همونطور كه قبايل آفريقايي رو بخاطر رسوم عجيبشون در جشن گرفتن و مرتاض‌هاي بودايي رو در رياضت كشيدن مي‌شناسيم، شيعه رو هم با انواع و اقسام جورواجور عزاداري‌ها و گريه كردنا مي‌شناسيم. امام حسين به اينا بگو كه خوشحالي ما رو هم دوست داري… بگو كه دست از سر شادي‌هامون بردارن كه نشيم مث عقده‌اي ها صندلي‌هاي اتوبوسها رو سر يه برد و باخت بيخود پاره كنيم يا چش و چال سرباز مردم رو در بياريم… بچه‌ي بيچاره اينقدر كه بابا، موقعي كه خنديده، بهش چش غرّه رفته خنده يادش رفته. حق داره وقتي مراسم “خنده آزاد” شروع مي‌شه يه جور بخنده كه همه برگردن نگاش كنن خجالت بكشه. ما ظرافت شادي‌هامون رو از دست داديم و مجبوريم به علم امام حسين پر طاووس آويزون كنيم!
  • دوس دارم امشب برم حسابي گريه كنم براي آقا كه هر كي براي خودش مي‌ره براش گريه مي‌كنه.كه يادم باشه لااقل دو ساعت بعد اينكه از مراسم مي‌آم بيرون عرضه داشته باشم به كسي كه موقع رد شدن ازخيابون گازش رو گرفته و اصلاً آدم حسابت نمي‌كنه فحش ندم. تا مثل هميشه بخاطر رفتار ناشي از اعتراض به “لطفي كه تبديل به توقع شده” توي دادن جاي خودمون به زوج ها و خانمها و پيرترها، و بخاطر اينكه به خودم بفهمونم مي‌تونم هر وقت دلم مي‌خواد كمك كنم و هر وقت دلم مي‌خواد بگم كمك نمي‌كنم پيشه كردم، كنار بذارم و با دل خوش كمك بكنم. گريه كنم تا بتونم بذارم اين رسم با اينكه داره به ما تحميل مي‌شه، ولي “ننگرم كه كي ميگه، بنگرم كه چي ميگه”

من، يك روز ۲

دسته بندي (روزمره) نويسنده imei در ۲۲-۱۰-۱۳۸۶

برچسب‌ها : , ,

موميايي پيچ هم كني بري بيرون لامصب سرما تا مغز استخونتو هم مي‌سوزونه.شال و دسكش‌و كاپشن و كفش ورزشي! نخير كارگر نمي‌افتد! .. صب مي‌زني مي‌ري بيرون. صبونه كه هيچي! از اين سوسول بازي ها كيلو چنده. يادم مي‌افته مامان گفت تو اين سرما بخواين برين دسشويي چيكار مي‌كنين گفتم مامان ما اينجا فوقش روزي يه بار بريم دسشويي ديگه نصفه شب و اين ادا اصولا نداريم كه! نيم ساعت پياده روي داري تا سر جاده اصلي =)) آخ پيكان قراضه عجب بخاري‌اي داره جان!! باز يه كورس پياده روي تا سر جلال، باز پژو غراضه آخ جان…

خوب خود خل‌تون نوشتين پايين زنگ باشگا! خب منم كه طبقه‌ي دوم كار دارم دوتا زنگم كه بيشترنيس پس چرا وقتي زنگ بالا رو مي‌زنم خانوم با شخصيته از باشگا مي‌آد بيرون مي‌گه شما با ما كار داشتين؟ خب چيزه من؟ چيز نه. من؟ :P

امروز هي برق رفت! بنده خدا سردش بود رفت بخاري برقي گرفت دو ديقه نشد پوپ! بابا من داشتم كلي تست و تريسامو وارسي مي‌كردم! تا سه چار هنوز عملاً هيچ غلطي نكرده بودم. ولي بعد از اون ديگه تونستم، با C تونستم رو پورت مودم جي اس ام بنويسم و بخونم، نوشتنش كه با نوشتن رو فايل يكي بود، ولي خوندنش دهن سرويسي داشت! Thread باز كن بخون بايت به بايت… اوووه! ولي گول نخورين! يه Class بود از اين كارا رو مي‌كرد… ولي بالاخره پيدا كردنش خب سخت كه بود ديگه؟! نبود؟

ديگه مونده بود پيدا كردن روش CRC پروتكلش كه هر چي خوندم و مطابقت دادم و الگوريتم عوض كردم نشد كه نشد! چيزي كه Sniff كرده بوديم فرق ميكرد با اون چيزي كه از الگوريتم مي‌گرفتيم! ديگه مخم مختل شده بود كه زدم بيرون! اومدني هم دو تا كيك درنا گرفته بودم كه ظهري از گشنگي نميرم. هم اكنون هم كه مي‌بينين نمرده‌م بخاطر اينه كه ظهر بين سه تا كامپيوتر سوئيچ مي‌كردم و كيك گاز مي‌زدم. بميرين واسه‌م زودي!

بدترين اتفاق امروز اينه كه برگشتني كلي به خونه نزديك شده بودم تازه سيم كارتم افتاد كه “شارژر لپ لپ رو يادم رفته :(( ” بيچاره لپ لپ نازي… حالا با چي بخوابم با چي بيدار شم با چي حرص در بيارم با چي اينترنت كار كنم با چي كاراي شركت رو ادامه بدم؟لپ لپ گشنه ش بشه از كجا غذاشو جور كنم؟

مشتري‌هاي پشتيباني شبكه زنگ زدن، ميگن بيا :(( به درخت گفتم بره. رفته خير ببينه فقط خبر بد برام ريدايركت كرده! فردا خودمم ميرم… ميل سرور داخلي ميخوان! معععععع ميل سرور؟ سر هم مگه چند تا سيستمن؟ آخه نميدونن وقتي سرورهاي مختلف راه بندازن، هنوز پامو از شركت بيرون نذاشتم بايد دوباره زنگ بزنن ديگه. آخه شما كه اينقدر وابسته به آي تي هستين بايد يه كارمند آي تي داشته باشين. بگين يكي رو معرفي كنيم به نون و نوايي برسه!


ديالوگي از تام هنكس، در نقش كاپتان ميلر در نجات سرباز رايان:

I just know that every man I kill the farther away from home I feel.

Tom Hanks As Captain John H. Miller

عكس‌هايي از كرالا، ايالتي از هند

دسته بندي (عكس) نويسنده imei در ۲۱-۱۰-۱۳۸۶

برچسب‌ها : , , , ,

نگارك يه پست در باره‌ي Grand Canyon و زيبايي‌هاي گردشگري‌ش زده بود… يادم اومد دوستي از هند، ايالت Kerala دارم كه برام اي‌ميلي زده بود و عكسهاي زيبايي از ايالتش گذاشته بود. ضمن اينكه براي ابراز ارادت به اين دوست و هم صحبتي با نگارك اين عكسها رو مي‌ذارم، دوست دارم از زيبايي‌هاي گم شده‌ي دور و برم، كه آدم تعجب مي‌كنه چرا بهش توجه گردشگري نمي‌شه صحبت كنم.

تركيه با هاي‌جك فرهنگي مولانا و ملاصدر‌الدين و يا استفاده از مسائل كوچك و تبليغات بزرگ، خودش رو به يه قطب گردشگري تبديل كرده و ما گردشگاه‌هاي خودمون رو با بي كفايتي از دست مي‌ديم و امكانات بالفعلمون رو هم نابود مي‌كنيم. دقيقاً يادم نيست كجا خوندم “بخاطر اينكه يك دانشمند در قديم (؟) به تمسخر به كساني كه ازش پرسيدن مركز دنيا كجاست، گفته همين‌جا كه من ايستادم و اگه خيال مي‌كنين نيست برين اندازه بگيرين” اونجا رو با چنان بمب تبليغاتي و ريخت و پاش كه “اينجا مركز جهان هست و داستانش هم اين هست”، چنان افتخاري درست كردن كه بيا و ببين چه پولي از قبل همين جوك مسخره در مي‌آرن…

پس اين‌همه پيشينه‌ي افتخارآميز كه فقط تو مجامع بين‌المللي تا متهم به بي‌فرهنگي مي‌شيم ازش دم مي‌زنيم كجاست؟


اين هم عكسهاي زيبايي از كرالاي هند… كامل »

خاطره‌هاي آينده‌ي من

دسته بندي (خاطره‌هاي‌آينده‌ي‌من) نويسنده imei در ۱۸-۱۰-۱۳۸۶

برچسب‌ها :

Heart
اين خاطره هاي آينده ي منه. بهش مي‌گن آرزو ولي براي من كه به آينده‌ام مي‌رم و برمي‌گردم خاطره هست. سوغاتي هست. از طرفي وقتي مقايسه مي‌كنم با كوچيكي‌هام كه بابا مامان هنوز اونقدر سرشون به باقي زندگي گرم نبود كه به خودشون بود، برام بيشتر حكم خاطره پيدا مي‌كنه. من بچه‌ي اول خونواده‌ام. شايد منم وقتي به سن بابا مامان اينا برسم اين‌جوري فكر نكنم ولي لااقل اين چند سال عمرم رو با اين حس و حال گذروندم…

خونه‌ام. خونه‌اي كه من و تو توشيم. خونه‌اي كه تو پرش مي‌كني. از خودت و از چيزاي كوچيك خوشگل، و ميز كامپيوتر طولاني و شلوغ و بي در و پيكر من كه توي اتاق خوابمون نمي‌گذاريمش. خونه‌يي كه توي سرما، گرمه و توي گرما باد خنك خوش بو داره. از بيرون توي ساعت‌هاي پيك روز گه گداري صداي بوق مياد. پشت بومي كه جاي ديدن طلوع داره. كارهايي كه باهم مي‌كنيم. من جارو كردنم بلدم. شستن ظرفا هم. تازه مستنداتش هم هست!! به هم تكيه مي‌ديم و تلويزيون مي‌بينيم. گلدون داريم.

چقدر خوبه كه تو حرف مي‌زني، چقدر خوبه كه من مي‌شنوم… چقدر خوبه كه خونه‌مون خوردني‌هاي خوش بو داره… با هم مي‌خوابيم. من از مطب مي‌آرمت. البته احتمالاَ بعضي وقتا… مهمون زياد داريم. ولي زياد نمي‌مونن. ولي به عاشقا جا مي‌ديم…

عكس از گالري حميد سلطان آبادي هست.

من، يك روز ۱

دسته بندي (اطرافيان, روزمره) نويسنده imei در ۱۶-۱۰-۱۳۸۶

برچسب‌ها : , ,

امروز روز خوبي بود در كل… هر چند فكر ميكنم براي درخت اصلا اين‌جور نبوده ولي براي من روز خوبي بود…

امروز رفتيم و بالاخره قرارداد پشتيباني رو نهايي كرديم. قرارداد خوبي شد. فكر مي‌كنم سود خوبي داره و از قبلش مي‌تونيم سودهاي جانبي خوبي هم بكنيم. اميدوارم قدم خيري براي موفقيت‌هاي آينده باشه. ظهر زنگ زدم با منشي شركت هماهنگ كردم قرار شد ساعت چهار بريم براي نهايي كردن. من خيلي خسته بودم از بس پاي سيستم بودم يه جورايي سعي كردم بخوابم ولي وقت خواب نبود. خودمو به خواب زدم. بعد پا شدم پيرهن آبي‌مو كه خيلي دوسش داشتم و گرچه عمري ازش مي‌گذره ولي هنوز قشنگه رو پوشيدم. كلي خودمو دعا كردم كه اون سري اتوش كرده بودم وگرنه كلا يه چيز ديگه بايد مي‌پوشيدم. خلاصه بعدش هم كت و شلوار تنم كردم كلي تو آينه به خودم تلقين كردم كه خوبه! البته خوب هم بود ولي الان يكي بگه بد بود من دفعه‌ي بعد همين مكافاتو دارم. باز يه خورده به سبيلم ور رفتم :D اين يكي دو باري كه ريشمو زدم دست به سبيل نزدم الان باحال شده :)) ديگه گفتم اگه ريشمم بخوام بزنم ميگن ميخواد بره خواستگاري نه پاي قرارداد :D بعد افترشيو هم زدم! چيه بابا چرا مي‌خندين افتر شيو رو كه نگفتن چقدر بعد از آخرين بار ريش زدن بايد زد؟! منم بوشو دوس دارم الان مي‌زنم. حرفيه؟! بعد عطر لبه ي كتم و عطر پشت دستمو زدم و شونه و واكس كه برم بيرون! ديدم شانس رو به ديوارم بارون داره مي‌اد نم نم! چتر نحيفمو برداشتم زدم بيرون. اگه پالتوي بلند معروف (!) رو هم روش مي‌پوشيدم يه جورايي به خيلي ها حق مي‌دادم كاري كنن كه دفعه‌ي بعد مكافات بكشم :D

خلاصه اينكه زدم بيرون. يه دونه اوربيت خريدم تا بوي كوبيده‌ي ظهر تو دماغم نمونه! باد مي‌زد زير اين چتره! سوار BRT شدم سمت چاررا ولي عصر. هي حالا “درخت” زنگ و SMS كه من رسيدم بيا منو بچين :D منم حالا تو راه مواظبم اين خيل جمعيت كت بيچاره رو چرخ گوشت نكنن از يه طرفم SMS ميدم كه Hold on بابا! دم ايسگا كه بايد پياده شيم يهويي عين هويج تو آب ميوه‌گيري تپيدن تو! هي من از اون ته Crawl مي‌كردم آخرش نرسيدم كه نرسيدم! اوتوبوس راه افتاد و پياده شدن به دل من موند! فردوسي پياده شدم با تاكسي برگشتم!! اي كوفتت بشه كه بخاطر اينكه معطل نموني اين از جيب گذشتگي رو كردم!

آقا با هزار نكته و داستان رسيديم شركت! ديگه بگذرد از اينكه اگه فوري نميگفتم بپر سوار اوتوبوس ونك رفته بود تا يه رب ديگه! همينجوريش هم نيم ساعت تاخير داشتيم! يا اينكه اين آقا پيره كه دو زبانه عين اين انگليسي فرانسوي ها حرف ميزد ميخواس بره يوسف آباد بعد ما هي مي‌گفتيم بيا جاي من بشين ميله رو تا سعادت آباد نميخواس ول كنه! از اون تركايي بود كه بنده خدا تو آخراي عمرش مجبور شده بود فارسي هم باد بگيره، شده بود عين املت حرف زدنش!

دارم فكر مي‌كنم چطوري سه اينو بپوشونم كه روز من از ظهر شروع شده! ولي خوب آخه من كه خاطره‌ي ديشب تا ۵ بيدار موندنم رو نگفتم كه شما روشن بشين. نه بذارين اونم بگم!! ئه نه چي چي رو بسه؟! باشه بابا اه!

آقا رفتيم شركت. مدير عامل مظلوم معصوم همچي مي‌گفت “آقا اين همه بالا پايين كه مي‌ريم هدفمون اينه كه شبكه كار كنه” و اينا كه من دلم سوخت براش! از اون‌همه تغييراتي كه داده بود تو قرارداد از قيمت و هزينه‌ي اضافات و شيوه‌ي حضور و تعهدات ما، فقط پذيرفته بوديم كه ماليات رو كسر كنن :D خلاصه قرارداد نهايي شد ولي فرصت نشد كه امضا بشه :( همه‌ش تقصير اين منشي شون بود كه چند كلمه اصلاح تايپ رو هي پشت گوش انداخت! مهم نيست البته. ما هم مشغول يه سري كارهاي شبكه‌اي و نصب آپاچي و ماي بي بي و تنظيمات‌ش شديم .”درخت” هم درگير بود با مسائل لپ تاپ آقاي مدير عامل كه Home Edition بود بايد فرمت مي‌كرديم يه تغييراتي تو پارتيشن بندي مي‌داديم بعد Pro نصب مي‌كرديم. خدا خيرش بده ديتافايل اوت‌لوكش هشصد مگ بود! در اين وضعيت بود كه بناگاه برق رفت و ما خدا رو شكر كرديم كه اديسون رو كشت! با چراغ موبايل وسائل رو كورمال كورمال جمع كرديم و راهي شديم خونه! اونا هم هي تو رو خدا و فردا بياين كه چي؟ مدير عامل بدون لپ تاپش و خلاصه بخون تا تهش رو ديگه!

پياده از وزراء تا متروي بهشتي اومديم. من مدتهاس كه بخاطر همون خلق و خوي “گل بي رخ يار” و پرهيزاز تنها خوري، فقط به بوي DeliManjoo توي ايسگاه مصلي اكتفا ميكردم گفتم بيا يه سر بريم از اينا بخريم ببينيم چيه كه اينقدر خوش بوئه. ديشب داشتم واسه فروغ تعريف مي‌كردم كه عين راه كرج كه از كنار كارخونه “مينو” مي‌گذره بوش همه جا مي‌پيچه اينم همونجور هوس برانگيزه. خلاصه خريديم و ديديم كه هيچ پخي هم نيست. فقط بدونين كه من از اينا نخورده راهي سينه‌ي قبرستون نمي‌شم!

قرار شد كه “درخت” هفت‌تير پياده شه سوار تاكسي‌ها شه. ولي من بهمراه اون خانومه كه هي باهاش تبادل SMS مي‌كرد دست در دست هم داديم (به صورت مجازي) و حواسش رو پرت كرديم. ولي ديري نپائيد كه ايسگاه بعد پياده شد و برگشت. نامرد گرامي.

خلاصه اينكه روز خوبي بود ولي “درخت” بيچاره‌ي ما مدام پاي تلفن و اس ام اس درگير مسائل خاله زنكي بود و حرص مي‌خورد. كلي از راه رو هم تنهايي اومدم تا آقا با تلفن حرف بزنه…

فرشيد بچه‌ي خوبيه! راحت ابراز مخالفت مي‌كنه و زود مي‌فهمي كه چي ناراحتش مي‌كنه. گرچه خوشحال كردنش زياد آسون نيست ولي دوستي باهاش آسونه. من برام پذيرفته‌شده‌تره كه مراعات نكنم و مراعات نبينم تا اينكه حواسم هي به حساسيت‌هاي طرفم باشه. پذيرنده‌ي راحتي هست. تعصباتش كم هست و سليقه هاش بيشتر. “سليقه ها فرق ميكنه” مدام اينو مي‌گه، منتها حس ميكنم بيشتر نزديكيم تا متفاوت. بچه ي مودبيه و رفتارش احترام برانگيزه. از مسائل خصوصي هم، به هم نگفتيم. هر چند من عادتاً هراسي از گفتن بعضي مسائل خصوصيم ندارم ولي فرشيد چون من اونقدر براش مهم نيستم كه بخواد فضولي كنه چيزي نمي‌پرسه. اين براي من راحتي مي‌آره چون نه شخصيتي دارم كه “اگه حرف نزنه خالي نميشه”، و نه دنبال “فضولي”ام (گرچه به تبع رازداريم حرف ديگران رو زياد مي‌شنوم) فرشيد احساسات عميقي داره ولي شكل بروزش مخلوطي از علاقه به بروز دادن و عدم تحميله.

اين رو يادم رفت. ما توي اين شركت، از آينه‌ي آرايشي بعنوان يكي از ابزارهاي حياتي آي‌تي استفاده ميكنيم. سوئيچ و رك اينا يه كمي شلوغه. براي اطلاع از اوضاع سيم‌هاي شبكه‌ي اينا هم چون خيلي مورد داره، بايد يه وقتايي ازصحت سلامت اين سيما هم اطمينان پيدا كنيم. خلاصه بايد با يه آينه پشت اتصال سيمها به رابطهاي كابلا به سوئيچ رو ديد بزنيم. چون رابطا رو تست كرديم ديگه ميمونه اطمينان از سيمها و اطمينان از پورتهاي سوئيچ. باور كنيد بعضي از پورتهاي سوئيچه هم طبق بررسي ها خرابه!! اين ديگه نوبرشه! هميشه از يكي از خانمهاي اونجا آينه قرض مي‌گيريم كه اينكار رو انجام بديم. امروز حين كار تو آينه سر و وضعمم مرتب كردم. يه دستي هم به اين سبيل كه ايشالله همين توئي كه داري مي‌خندي قربونش بري كشيدم. ديدم يكي از كارشناساي خانم اونجا داره مي‌خنده! خودمم خنده‌م گرفت. چيه خوب خودمم قربون خودم ميرم…

عشق و تملّك

دسته بندي (اجتماعي, عشق) نويسنده imei در ۱۳-۱۰-۱۳۸۶

برچسب‌ها : , , , , , , ,

من مطالعه‌ي روانشناسي و جامعه شناسي خاصي ندارم. بخاطر همين ممكنه قضاوتهايي كه در اين پست مي‌كنم ناشي از عدم آگاهي من باشه. در اين صورت ممنون مي‌شم اگر من رو با استناد به منابعتون روشن كنين. اين حرف‌ها فقط يه سري برداشت از روابطي هست كه اطرافم مي‌بينم و اشاره به شخص خاصي نيست… نظرتون برام مهمه. بگيد چي فكر مي‌كنيد.

قضيه از اين قراره: پسري تو عشق دختري مي‌افته يا برعكس. رابطه‌ي احساسي شون گرم مي‌شه. رفت و آمد مي‌كنن و دو طرف از هم خوششون مي‌آد. تا اينجا شبيه به خيلي از شروع هاي ديگه است. بهر حال تصور كنيم كه دختر خانم اجازه داده كه عشق آقا ظهور پيدا كنه ( اين عشق و آقا و ظهور رو با اون يكي اشتباه نگيرين:D ) كه اين يه طبيعت دخترونه به نظرم هست، آقا بايد ممنون باشه كه بهش اجازه داده شده كه خانم رو بشناسه و خب بعد از مدتي احساس علاقه كنه بهش! خب با اوصاف وضعيت فرهنگي جامعه‌مون، -چنان كه افتد و داني- اگر دختري به پسري خيلي ساده و بدون دليل روي خوش نشون نده- چنانكه شكل معقول ارتباط دو انسان هست- جامعه نمي‌آد بگه واه واه چه دختري انگار از دماغ فيل افتاده! اين به ديد من يكي از مزخرفات جامعه‌ي ماست كه نتيجه‌ش اجتماعي نبودن جوون‌ها در ارتباط با هم هست. نه دختر رو در قبال “زدن مخ” واكسينه مي‌كنه و هم از طرفي تعدادي از شانسهاي ارتباط سالم رو كور ميكنه. بگذريم… بهر حال آقا به تور خانمي خورده كه سطح فرهنگيش اجابت مي‌كرده كه به سلام آقا، عليك جواب بده. خب اينا هم كه فكر مي‌كنم توي خيلي از شرايط صادقن. بعد از اينكه رابطه گرم مي‌شه و شروع مي‌كنن حرفاي خوب خوبشون رو زدن از اينجا به بعد اين توقع ميره كه ارتباط خانم با پسرها شكل محدودتري داشته باشه. البته اين توقع در مورد آقا هم ميره كه احتمالاً برآورده ميشه. كامل »

آكواريوم ذهن من

دسته بندي (رو به خودم) نويسنده imei در ۱۰-۱۰-۱۳۸۶

برچسب‌ها : , , , ,

هنوز وبلاگم رو نشناخته‌م.

مي‌خواستم از توي آكواريوم مغزم برات ماهي بگيرم. از توي اين همه چيزا كه لول مي‌خورن تو هم. راستي فلو رو يادته كه خيلي دوسش داشتي؟ تصوير يكي از ماهي‌هاي آكواريوم توي در جستجوي نموكه خيلي دوسش داشتم! آره مي‌خواستم برات حرف بگيرم. از چيزايي كه تو سرم مي‌لولن. ولي دوس ندارم هول هولكي دست كنم تو سرم جلبك بيرون بيارم… يادته شعر مي‌گفتم؟ شعراي قشنگ قشنگ؟ يادته تو انجمن شعر موقع نقد مردم، بي ادبي هم مي‌كردم؟

بابام از مردن حرف مي‌زنه… بابايي كه دوست داشتنش توي من هنوز كم سن و ساله. به برادرم مي‌گم بايد استرسهايي كه روش هست رو كم كنيم، تا هم مفيد باشه ( كه امكان نداره نباشه…) و هم كم مسئوليت. چند سال پيش همين وضعيت رو درباره مامان داشتم. خيال مي‌كردم اصلا دوستشون ندارم. خيلي فشار روم آورده بودن طوري كه كاملا روحيه‌ي مستقل از اونا داشتم. ولي وقتي تصادف كرد از شبي كه دكتر گفت ضربه مغزي شده، داشتم ديوونه ميشدم. طول شهر رو تا خونه پياده اومدم و داشتم دق ميكردم. نه نه من اينقدرها هم نمك نشناس نبودم.

خصوصي‌ترين لحظه‌هام وقتايي هست كه دعا مي‌كنم. ما بعنوان تعارف يا دل خوشي از هم مي‌خوايم كه دعامون كنن. اين كار ممكنه انجام بشه ولي من تا بحال لحظات واقعا كمي بوده كه تونستم حرفهاي خصوصي خودم و كسي كه مي‌خوام باهاش حرف خصوصي بزنم رو پر كنم از ياد ديگران. بدونين كه اگر ميگم دعاتون كردم يا واقعا راست مي‌گم يا نسبتاً دروغ مي‌گم! نميدونم شايدم بهش نگن دعا، ولي لحظات خصوصي حرف زدن با يه موجود ناشناخته‌اس. لااقل مي‌توني اونجوري كه مي‌خواي حرف بزني.

مي‌گن حضرت ابراهيم (؟) به يه خورشيد پرست، كه مهمانش مي‌شه، مي‌گه اگر به خدا ايمان بياري از اين غذا مي‌توني بخوري، طرف قبول نمي‌كنه و مي‌ره. خدا به ابراهيم مي‌گه ما اينهمه سال غذاش رو داديم و ازش ايمان نخواستيم. تو كي هستي كه روزي ما رو به شرط به بنده‌هامون ميدي؟ ابراهيم با گريه مي‌ره و ميگه و طرف سر همين قضه ايمان مي‌آره~ بيشتر منظورم اينه كه اگر من بخوام چارق خدا رو بدوزم و سرش رو شونه كنم، توي خلوت خودم مي‌كنم. اين اسمش اون دعايي كه ما براي ديگران مي‌كنيم، نمي‌دونم ، فكر نمي‌كنم باشه… يه جور خلوت و تخليه آكواريوم هست… اون دعا يه جور ليست كردن اسمها و آرزوهاست كه با يه سيستم Bookmarking توي Feed هامون مي‌آريمش تا خدا كه Subscribe ش شده Ping بشه و بره توي ToDo ي خدا. اينم واسه اونايي كه هي نق مي‌زدن كه من كلمه‌هاي انگليسي رو به طور مخوفي فارگليش مي‌نويسم:P

داريم يه قرارداد پشتيباني مي‌بنديم. امتحان فراگير فوق شايد شهريور باشه. خيلي ديره. خداكنه تمديدم كنن~

گل بي رخ يار…

دسته بندي (روزمره) نويسنده imei در ۰۴-۱۰-۱۳۸۶

برچسب‌ها : , , ,

سرما زده و سوزه و پائيز فراري،
در حسرت روزاي بهاري، بق كرده قناري…
اجاق خونه ميسوزه و سرده،
ببين سرما چه كرده،
اي واي از اون روزي كه گردونه به كام ما نگرده!


هوا خيلي سرد شده. خونه‌ي ما سرماي بيشتري داره. سواي از سوراخ سمبه‌هاش كه باد مي‌زنه توش و پرده‌ها شكم پيدا مي‌كنن، وقتي كسي رو هم نداشته باشي سوزش بيشتر مي‌شه. خاله هم كه براي يلدا دعوتم كرده بود وضعيت خاصي براش پيش اومد كه خودشونم مجبور شدن برن يه جاي ديگه شب چله. من دلتنگم.چله به مزخرفي تمام طي شد. براي دوستاي خارجيم بايد گفت كه يلدا اينجوره و اونجوره و خوش مي‌گذره! ولي من ابزار خوبي براي تعريف زيبايي‌ها نيستم! عموما اون چيزايي كه براي من زيبا محسوب مي‌شن همه جاي دنيا گير مياد فقط بايد چشم باز كرد!حضرات روي قله هاي کثافتي که فتح کردن خاک مي‌ريزن تا بپوشوننش و غافل از اينکه به ارتفاع بيشتري مفتخر مي‌شن. چطور بايد يلداي خوب و خوشي داشته‌باشيم؟

امروز رفتم کتاب فروشي براي يک متولد يلدا، هديه‌ي تولد بگيرم. باز حرصم کار دستم داد. بيست تومن کتاب خريدم. “يازده دقيقه” که مدت‌ها بود مي‌سپردم برام بيارن رو Simply يا به عبارتي قلوپي بهم داد. چند تا پيشنهاد داد که بعد از رد يکي دوتا نتونستم از خير بقيه شون بگذرم… به کتابخونه ي مشترکمون فکر مي‌کنم. خيلي قشنگه.

Implementation پروتكل‌ها به كندي پيش ميره. نه بايد به كد نويسي بيافتيم و نه ميون‌بر ديگه‌اي پيدا مي‌شه. خصوصاً PPP سخت تره در اين مرحله. چطور به يه دستگاه Dumb حالي كني كه چطور با بقيه حرف بزنه!

Labu

مدت‌هاست دلم لبو مي‌خواد ولي از كنار لبوفروشي كه مي‌گذرم خودم رو كنترل مي‌كنم. به خاطر قيمت؟ نه بابا! سلامت‌ش؟ شوخي مي‌كني! مدتها دنبال دليلش گشتم. همين الان كه تايپ مي‌كنم فهميدم چرا… چون كسي نيست كه باهاش بخورم. تنهايي خوردن لبو خاطره‌ي مزخرفي توي ذهنم بجا مي‌ذاره.


امروز روز اول دي‌ماه است…من راز فصلها را مي‌دانم،

و حرف لحظه‌ها را مي‌فهمم؛

نجات دهنده در گور خفته‌است،

و خاك، خاك پذيرنده،

اشارتي‌ست به آرامش.

“فروغ”