من خودشم…

دسته بندي (شعر و ترانه) نويسنده imei در ۲۲-۱۲-۱۳۸۶

برچسب‌ها :

‏اگه يه عاشق بخواي، هرچي ازم بخواي انجام مي‌دم. اگه منو جور ديگه مي‌خواي، برات نقاب مي‌زنم. اگه ‏شريك مي‌خواي، دستمو ‏ بگير، يا اگه وقتي عصباني هستي كيسه بوكس مي‌خواي، ببين كه وايساده‌م… من خودشم…‏
اگه يه بوكسور مي‌خواي، بخاطرت پا تو رينگ مي‌ذارم… اگه يه دكتر مي‌خواي، اينچ به اينچت رو معاينه ‏مي‌كنم… اگه راننده ‏مي‌خواي، بپر بالا… اگه مي‌خواي دورم بدي اين دور و برا، من آماده‌م… من خودشم…‏
اگه بايد يه خورده توي جاده بخوابي، من مي‌رونم برات… اگه مي‌خواي تنهايي بزني به جاده، من غيب مي‌شم ‏برات… اگه ‏براي بچه‌ت، پدر مي‌خواي، اگه منو فقط واسه قدم زدن رو ماسه‌ها مي‌خواي…
من خودشم…‏

لذت ببريد از لئوناردو كوهن – ‏I’m your man

If you want a lover
I’ll do anything you ask me to
And if you want another kind of love
I’ll wear a mask for you
If you want a partner
Take my hand
Or if you want to strike me down in anger
Here I stand
I’m your manIf you want a boxer
I will step into the ring for you
And if you want a doctor
I’ll examine every inch of you
If you want a driver
Climb inside
Or if you want to take me for a ride
You know you can
I’m your man

Ah, the moons too bright
The chains too tight
The beast won’t go to sleep
I’ve been running through these promises to you
That I made and I could not keep
Ah but a man never got a woman back
Not by begging on his knees
Or I’d crawl to you baby
And I’d fall at your feet
And I’d howl at your beauty
Like a dog in heat
And I’d claw at your heart
And I’d tear at your sheet
I’d say please, please
I’m your man

And if you’ve got to sleep
A moment on the road
I will steer for you
And if you want to work the street alone
I’ll disappear for you
If you want a father for your child
Or only want to walk with me a while
Across the sand
I’m your man

If you want a lover
I’ll do anything you ask me to
And if you want another kind of love
I’ll wear a mask for you

نجات دهنده در گور خفته است

دسته بندي (رو به خودم) نويسنده imei در ۰۷-۱۲-۱۳۸۶

برچسب‌ها : ,

و خاك، خاك پذيرنده، اشارتي‌ست به آرامش.


“من، سينوهه پسر سن موت و زوجه‌ي او كيپا اين كتاب را مي‌نويسم. من اين كتاب را براي اين تحرير نمي‌كنم كه خدايان سرزمين مصر را مدح نمايم، براي اين‌كه از خدايان به تنگ آمده‌ام. من اين كتاب را مي‌نويسم براي اينكه مي‌دانم! و دانايي مانند تيزآب قلب انسان را مي‌خورد و اگر انسان دانايي خود را به ديگري نگويد قلب او از بين مي‌رود. من نمي‌توانم دانايي‌ام را به كسي بگويم و لذا آنرا براي خويش مي‌گويم تا بدين‌وسيله خود را تسكين بدهم…”

سينوهه‌ي مصري گيرم اومد به ترجمه‌ي ذبيح الله منصوري و خوندمش ايبوك‌لي (يعني به صورت ايبوكانه!). تمام اظهار نظرهايي كه حول اين كتاب مي‌شه بكلي روي تاثيري كه اين كتاب روم گذاشت بي تاثيره. از اين‌كه از شيوه‌ي ترجمه‌ي منصوري بد مي‌گن گرفته تا اينكه مي‌گن متن اصلي سينوهه ۵۰ صفحه بوده نه ۴۵۰ صفحه و يا اينكه افسانه است و حتي منكر خيلي چيزاي ديگه هم مي‌شن. من اين كتاب رو به عنوان يه سند تاريخي نخوندم كه بخوام بهش استناد كنم هرچند مترجم معتقده نويسنده بسياري جاها به استناد مستندات موثق، قلم فرسايي كرده. زيبايي‌هاي زيادي برام داشت. مجتبي، هم خونه‌اي جديدمون اين هديه رو داد بهم داد…

توي فرموله كردن لذت به شدت كندم. نمي‌دونم كار درستي مي‌كنم يا نه ولي مي‌ترسم براي خوش اومدن يا بد اومدنم از چيزي، دليل بيارم و اين يكي از دلايليه كه قضاوت كردنم رو به تعويق مي‌ندازه. مي‌ترسم اگر براي دادن صفتي به چيزي دليل بيارم بعدتر خودم رو محبوس همون دليل ببينم. وقتي مي‌گم فلان چيز زيباست شايد بخاطر اينه كه در من خاطره‌ي ناخودآگاه يه حس خوب رو زنده مي‌كنه… شايد بخاطر اينه كه چون نو هست جالبه، يا شايد چون چيزي درش پيدا مي‌كنم كه خيلي “رو” نيست… ولي خطرناكه كه همين حرفا رو بزنم. چون ديگه لذت نمي‌برم.

فرض كن شاملو يه شعر از خودش رو به اسم يه شعر از يه جووني بذاره به نقد يه انجمن. برخورد انجمن اونجوري نيست در قياس با وقتي كه بدونه شعر مال خود شاملوئه. يا فرض كن يه نقاشي تصادفي رو بذارن به معرض نقد. وقتي فكري با ذهنيت‌ها مسموم بشه زيبايي و زشتي براش معناي ديگه‌اي پيدا مي‌كنه. و من نمي‌فهمم بعد از اين‌همه عمري كه كردم، كدوم يك از احساساتم بدون مسموميت و بكر هست. بدترين خصوصيت اين رفتار اينه كه وقتي واقعاً داري لذت مي‌بري، ممكنه طرف نفهمه. توي اينجور مواقع ديگه مجبوري بگي “عاشق وقتايي‌ام كه بغلم مي‌كني”.

بخاطر همين نمي‌خوام چيزايي كه باعث اين شدن كه از اين كتاب لذت ببرم رو فرموله كنم. فقط چيزايي كه خيلي برجسته خودشون رو نشون دادن يادم مونده…

لحن كتاب و عبارت‌هايي كه بكار مي‌بره به شكل خارق‌العاده‌اي نشانگر فضاي داستانه. كوزه شكستن، خواهر كردن، به خدايان سوگند و ميزان و فلز وعبارت‌هاي ديگه‌اي كه احتمالاً حتي تحت تاثير فضا، بكار هم مي‌برمشون…

نا اميدي سينوهه از خداهاي مصر و دروغ‌هايي كه در حجم انبوه به اسم مقدسات گفته مي‌شه مثل اين‌كه فرعون پسر خداست در حالي كه من يك پزشكم و مي‌ديدم كه فرعون هم هنگام درد و رنج همچون يك انسان عادي مي‌نالد و مردن فرعون تفاوتي با مردن انسان عادي ندارد و كبوتري از بيني او بيرون نمي‌آيد و به آسمان‌ها پر نمي‌كشد…

نتيجه‌گيري‌هايي كه سينوهه در كل كتاب بهشون معتقده و يا نتيجه‌گيري‌هاي موقتي‌ش كه حاصل اتفاقات اون برهه هست… نسبت دادن وقايع زندگي‌ش به اسمش يا به ستارگان كه لايتغير هستن… اعتقادش به اينكه نوع بشر همواره در حماقت ثابت قدم هست و آرامش خودش رو در چيزي مي‌بينه كه مي‌دونه دروغه يا اصلاً نمي‌دونه چيه و فقط براي اينكه نمي‌دونه چيه مي‌ره طرفش.

رسوم محشري كه توي كتاب معرفي مي‌شه از قبيل شيوه‌ي ابراز عشق كه دست روي سر كچل طرف مونث مي‌كشيدن يا مثلاً به نشانه‌ي عزا دستاشون رو بالا مي‌بردن يا عمده محدوديتي كه در سـكس قائل بودن رضايت طرف بوده يا مثلاً وقتي از حرص كسي مي‌خواستن بگن با تمساح خصوصاً از نوع رود نيلش مقايسه‌اش مي‌كردن.

ولي درخور تحسين‌ترين زيبايي اين كتاب نشون دادن روال نااميدي سينوهه از همه چي بود… كه چطور آدما زندگيشون رو مي‌كنن ولي به پوچي ارزش‌هايي كه همگان مصرانه سعي در مقدس دونستن‌شون مي‌كنن مي‌رسن و اين وسط كي‌ها چه راه‌هايي رو انتخاب مي‌كنن و چطور ذهن محدود ما قادر نيست به انتهاي سرنوشت هر كس برسه و تصميم بگيره كه يك راه رو انتخاب كنه.

در اين ميزان، شديداً با فروغ در اين شعر هم پياله‌ام… گاهي با خودم مي‌گم “از آينه بپرس نام نجات دهنده را، آيا زمين كه زير پاي تو مي‌لرزد، تنها تر از تو نيست؟” و گاه ديگه مي‌گم “نجات دهنده در گور خفته است، و خاك، خاك پذيرنده، اشارتيست به آرامش…”