اردیبهشت
۱۰
خاطرهي غير آيندهاي! از بوشهر
دسته بندي (عشق, عكس) نويسنده imei در ۱۰-۰۲-۱۳۸۷
-اين كادوئه مال توئه؟
-نه مال مامان اينه
-اينا چي؟
-اينا هم همهشون مال مامان اينه، ميبيني چه مامان پرروئي داره!
-[shutter of camera]
-[من من] پاكش كن…
-باشه پاك شد. بيا!
-آره ديگه پاكش كن… مگه نميبيني روسري داره، ديگه دختر بزرگي شده دوس نداره ازش عكس بگيري… چه معني داره.
-نه ما هم عكس ميگيريم… ولي توي پارك اينجا كه نه…
-آره ديگه راس ميگه آخه پاساژم جاي عكس گرفتنه؟ مردم ميرن پارك، كنار دريا يه جاي درست و حسابي عكس ميگيرن. پاساژ كه جاي عكس گرفتن نيست كه! خوب شد؟ دعواش كردم…
-آدم خوبه زن اينجوري داشته باشه ها!!!
-زنش ميشي؟
-آره…
به امید روزی که کنار هم روی یه صندلی خوشگل نشسته باشین و آقای عاقد از فروغ عزیز بپرسه وکیلم شما را با مهریه ….. به عقد دائم آقای ایمی در بیاورم ؟
و زن دایی هم بگه بلههههههههههههههههههههههههههه!!!!!!
بابا زن دایی چرا اینقدر حولی ؟
باور کنید که همیشه دعام اینه
بمیرم واست ایمی جونم فکر کردم من آخرین نفرم که میام ÷ستتو میخونم ولی انگار همه این روزا سرشون حسابی شلوغه…البته بعضیا رو که خودمون خبر داریم.بعضیام که فعلا قهرن!!! ان شاا…دوباره به زودی همه دوست خواهند داشتD:
من که سرم خیلی شلوغ بود زن دایی رفته بودم پایتخت :d
اما خدایی شصت بار ایمی برام توضیح داد هنوزم نفهمیدم این پست چی به چیه !
ما اپدیت میخوایی یالاااااااااااااااا ایمی بدوووووووووووووووو
علی گفتا هیچی نمیفهمی نخون
اما گوش ندادم که
الان دقیقاً ۸ روزه که برگشتم خونه
هرروز سه بار اینجا رو باز میکنم
میخونم
آخرشم هیچی نمیفهمم
خسته نباشم D:
اولش فکر کردم مشکل از منه که هیچی از این پست سر در نمیارم…:d
هیییییییییییی ((:
درود به همه دوستان ….
لول كتز اَت اينتروبز.
خیلی وقته به ایمی میگم راجع به مرگ بنویسه.میگه نمیدونم چی بنویسم.ولی من می دونم که تنبلیش میشه. در واقع تا یه موضوع فشار کافی رو بهش وارد نکنه (….)بنویسه!D:
۸ خرداد دومین سالگرد حادثه ای هست که باعث شد من از همیشه بیشتر به مرگ فکر کنم.در واقع یکی از اتاقای مغزمو واسه همیشه ÷ر کرد.
با این حال هیچ وقت فکر نکردم زندگی از مرگ بهتره.خیلی وقتا غصه خوردم که چرا مهسا باید می رفت.خیلی وقتا غصه خوردم که چرا من نرفتم؟ولی یه چیزی خیلی جالبه:همیشه آخر این همه فکرای جورواجور به زندگی میرسم!
آخرش به این نتیجه رسیدم که این ۲ تا دقیقا یکی هستن.و هر ۲ راه فرار از اون یکی.تا وقتی زنده ایم و زندگی داریم از دست غصه های ریزو درشت آرزوی مرگ می کنیم و اونوقتی که مرگ سراغمون میاد با تمام وجود ÷سش میزنیم.
اما وقتی کسی میمیره که دوستش داریم…
من از مرگ متنفر شدم و زندگی از چشمم افتاد.انگار خدائی خدا رو هم زیر سوال بردم.دیگه نماز نخووندم و باهاش قهر کردم.فقط ازش خواستم اگه هنوز یه ذره دوستم داره منم ببره حتی اگه جهنم… روزای بدی بود.سخت گذشت اما…گذشت.نمی دونم چی شد و از کی که فکر مردن از سرم افتاد.تصمیم گرفتم به جای مهسا هم زندگی کنم.درس می خووندم.به همه ی دوستای مشترکمون مهربونی می کردم.کارائی که اون دوس داشت.جاهائی که اون دوس داشت .و مقاومت نسبت به هر چیزی که احتمال میدادم می خواد جای مهسا رو بگیره یا یادشو کم رنگ کنه.
الان دیگه مثل اونوقتام نیستم.گذشت زمان و مقتضیات انسانی باعث میشه تو زندگی غرق بشی.حتی گاهی خودتم فراموش کنی.مرگ چیز خوشایندی نیست که تکرار هر روز هر کسی باشه.گرچه گاهی به اونی که رفته حسودی می کنم.واکنش من به این مسئله ضدو نقیضه.
اما چیزی که هست دل تنگیه.اینکه نمیذارم فراموشم بشه.اینکه هنوز جاش تو قلبم خالیه و هیچکسی نمی تونه جاشو بگیره.و فهمیدم هیچکی نمی تونه جای کس دیگه ای زندگی کنه.و اینکه بعضی آدما با رفتنشون چیزایی رو بهمون یاد میدن که خیلیا با موندنشون نمی تونن.
یه چیز دیگه:تو یه کتاب* خووندم که وقتی خداوند موجودات رو خلق می کرد تقدیر هر کدوم رو بهش گفت.بعد دنیا رو هم بهشون نشون داد و گفت حالا کی می خواد به دنیا بره؟و هر کسی که خواست داوطب شد.
تو کتابه نوشته بود:اگه سختی کشیدی اگه تنها شدی کمی صبر کن بدون حتما تو تقدیر تو یه چیز خوبی بوده که تو به خاطرش حاضر شدی به دنیا بیای… من این روزا دارم فکر می کنم اون چیزی که مهسا به خاطرش حاضر شد مسافر کوچولوی این راه دراز شه چی بوده؟
وااای چی ازآب در اومد!نمی خواستم اینجوری بنویسم.شبیه زر زر و نق نق!:( تقصیر ایمی شد!
*اسم کتاب:یکی ÷یدا میشه تنهاییمو باهاش قسمت کنم.
اين عكس بيخودي بود يعني چه
اين راهنما كمك ميكنه كه معلولين به اين پست راه پيدا كنند
اون عكس هم عكس دخترك هست
بابا اينقدراهم مشكل نبودا:D
دخترك-اين كادوئه مال توئه؟
فروغ-نه مال مامان اينه
دخترك-اينا چي؟
فروغ-اينا هم همهشون مال مامان اينه، ميبيني چه مامان پرروئي داره!
ايمي-[shutter of camera]
دخترك-[من من] پاكش كن…
ايمي-باشه پاك شد. بيا!
فروغ-آره ديگه پاكش كن… مگه نميبيني روسري داره، ديگه دختر بزرگي شده دوس نداره ازش عكس بگيري… چه معني داره.
دخترك-نه ما هم عكس ميگيريم… ولي توي پارك اينجا كه نه…
فروغ-آره ديگه راس ميگه آخه پاساژم جاي عكس گرفتنه؟ مردم ميرن پارك، كنار دريا يه جاي درست و حسابي عكس ميگيرن. پاساژ كه جاي عكس گرفتن نيست كه! خوب شد؟ دعواش كردم…
فروغ-آدم خوبه زن اينجوري داشته باشه ها!!!
دخترك-زنش ميشي؟
فروغ-آره…