دسته بندي (عشق, عكس) نويسنده imei در ۱۰-۰۲-۱۳۸۷
-اين كادوئه مال توئه؟
-نه مال مامان اينه
-اينا چي؟
-اينا هم همهشون مال مامان اينه، ميبيني چه مامان پرروئي داره!
-[shutter of camera]
-[من من] پاكش كن…
-باشه پاك شد. بيا!
-آره ديگه پاكش كن… مگه نميبيني روسري داره، ديگه دختر بزرگي شده دوس نداره ازش عكس بگيري… چه معني داره.
-نه ما هم عكس ميگيريم… ولي توي پارك اينجا كه نه…
-آره ديگه راس ميگه آخه پاساژم جاي عكس گرفتنه؟ مردم ميرن پارك، كنار دريا يه جاي درست و حسابي عكس ميگيرن. پاساژ كه جاي عكس گرفتن نيست كه! خوب شد؟ دعواش كردم…
-آدم خوبه زن اينجوري داشته باشه ها!!!
-زنش ميشي؟
-آره…

دسته بندي (عشق) نويسنده imei در ۰۹-۰۱-۱۳۸۷
ديشب خواب ديدم كه «فروغ هست منم هستم». يعني راستش دقيقاً نميدونم كه خواب بود يا فكر و خيال بود يا چي بود. انصافاً خواب چيز خيلي باحاليه. يعني اين از اون مدلايي نبود كه خودش پخش بشه ،دست تو هم نباشه. خودم طراح صحنه بودم خودم كارگردان بودم خودمم بازيگر نقش اول مرد بودم. تازه مكمل نقش زن هم بودم :D ديگه نميدونم چيا رو ميشه به خودم نسبت بدم ولي خيلي جايزه ميبرم سر اين اثر. عرض كنم كه فيلمنامه هم همين بود ديگه «فروغ بود منم بودم». اين طراحي صحنهش ميشه عين اون سنجابه توي عصر يخبندان كه توي هوا، بين زمين و آسمون، خودش بود فندقش هم بود. خلاصه اين كه «فروغ بود منم بودم» كلي هم تو فضا بوديم… بي خود! عكس نبود، فيلم بود… خيلي هم طولاني بود ولي خوب فقط همين يه صحنه رو داشت ديگه. ديالوگم نداشت به اون صورت، فقط يه جا من ميگفتم: «فروغ…»
واقعاً فيلم هنر هفتمه!!
دسته بندي (عشق) نويسنده imei در ۱۹-۱۱-۱۳۸۶
- - استادمون گفت: ‘اگر به يك ذهن رياضي، بگن كه دو دوتا، “ممكنه” بشه چهارتا، تمام دنياش به هم ميريزه و دانستههاش بياعتبار ميشه ولي شما پزشكيها از اول ياد ميگيرين كه دو دوتا ممكنه بشه چهارتا’.
-يك زيستشناس و يك فيزيكدان و يك رياضيدان توي قطار سفر ميكردن. به يه روستا رسيدن كه كنار خط راه آهنش ده تا گوسفند سياه مشغول چريدن بودن. زيستشناس گفت ‘ئه گوسفنداي اين ده سياهن!’ فيزيكدان گفت ‘چطور اين حرفو ميزني؟ حداقل ده تاي گوسفنداي اين روستا سياهن’. رياضيدان هم نگاهي كرد و گفت ‘حداقل ده تا از گوسفنداي اين روستا حداقل نصف بدنشون سياهه.’
- - فروغ بيداري؟
-[خوابالو]آره…
- بيا با هم حرف بزنيم… چند ساعت ديگه تو ميري…
-[خوابالو]باشه…
…[وقت رفتن]…
-فروغ؛ ميخواي بري؟
-نا ندارم. ولش كن خوابم ميآد امروزم بيخيال!
- - ‘نگين’ از دوازده شب تا ۵ صب با دوسپسرش حرف زده بود بعد صب بهش گفتم ‘خوب چطور بود؟’ گفت ‘ميدوني؟ فك كنم نبايد زياد حرف ميزديم! درسته كه مجانيه ولي خوب آخرش ديگه دعوامون شد!!’ گفتم ‘خوب آخه كاه از خودت نيست كاهدون كه از خودت هست؟’
- تو كه فك نكنم بتوني يه ساعتم از اين طناب ايرانسل استفاده كني… از همين الان داري ولو ميشي… بعد دم صب بهت ميگم كه فروغ ميآي باهم حرف بزنيم؟ چن ساعت ديگه ميخواي بري!!
براي ۲۲ بهمن ميخوام برم دور دورها! خدا كنه جور بشه و خدا كنه مثل هميشه بدون مشكل باشه. توي اين هف هش ساله كه، بارها دست خدا رو ديدم كه دورمون رو گرفته و مشكلات بزرگي كه ممكن بود پيش بياد رو خلاصه، هالهي نوراني احمدي نژاد!! اين بارم ايشالله به خير و خوشي! بريم دوباره با وب كم لپتاپ فيلم بگيريم و صداش قطع باشه و دوباره دم صب بهت بگم ميآي باهم حرف بزنيم و ايندفعه امريكن پاي رو ميآريم كه بشينيم كركر بخنديم! فقط نميدونم جلوي حسام و فرشته هم ميشه ديدش يا اينكه سوتي ميشه! فقط اميدوارم جور بشه رفتن و گرنه اين روزا هركي به يه شكل دوستانهاي ميآد يك پاشو ميذاره اينورش يه پاشو هم ميذاره اونورش و عمل خير انجام ميده تو حال من.
دسته بندي (اجتماعي, عشق) نويسنده imei در ۰۴-۱۱-۱۳۸۶
اگر اين وبلاگ وبلاگ من باشه و اگر من من باشم، بيخ گلومو ميگيره اگر از اين نگم.
مثل همه، من هم دوستايي دارم كه “دستهي دوتايي”ان. اگر دختر باشن دوست پسري دارن و اگر پسر باشن دوست دختري دارن كه همديگه رو دوست دارن و از بودن با هم لذت ميبرن. تو اينجور روابط، بعيد نيست كه طرفين مايل به معرفي من به همديگه، به عنوان دوست باشن چرا كه من رو ميتونن به عنوان يه دوست كه معتمد دو طرف باشه به هم معرفي كنن. خوب اين تا اينجا…
من توي يه پست مفصلاً در مورد نگرش خودم به رابطهي عاشقانه و رابطهي مالكانهي جنس مخالف توي فرهنگمون نوشتم. توي رابطهي بيرونم هم، جز با اين فكر برخورد نميكنم. دربارهي اينكه خودم رو به شكل ديگهاي جلوه بدم هم كه اصلاً تو مودش نيستم. اصولاً زياد مايل به رابطهاي نيستم كه مجبور باشم جوري توش برخورد كنم كه نيستم و بخاطر همين هم معمولاً از كار تو محيطهاي اداري و استخدامها و اينجور چيزا پرهيز ميكنم. بخاطر همين برام خيلي راحته كه قيد رابطهاي كه توش مجبور باشم تظاهر كنم رو بزنم. اينا همه مقدماتن حالا هنوز اون بيخ گلو گيره رو نگفتم!!
من شايد با طرز تلقياي كه خيلي از اين دستههاي دوتايي از من دارن متفاوت باشم. شايد اگر دختري ببينه كه من توي رابطهام با دخترها راحتم و “مثل خودشون” حرمت و اندازهي كسي رو كه دارم رعايت نميكنم و مثلاَ ميگم و ميخندم و قرار ميذارم و دست ميدم، يعني اينكه دارم رو مخشون كار ميكنم يا اينكه تعهد ندارم يا اينكه به هر شكلي انحراف دارم. قضاوت پسرها كه دسته گله! لطف ميكنن و همهي پسرهاي ديگه جز خودشون (و حتي گاهاً خودشون) رو ميذارن جزو دستهي “من اينا رو ميشناسم!” كه چي؟ كه اينكه طرف خانم بايد “تحت الحفظ” با من -كه جزو رستهي جانور شناسي پسرها شناخته ميشم- رابطه داشته باشه تا مبادا خانوم رو هاپولي كنم! مهم نيست، من ميدونم كه اين فرهنگ غالب جامعهمونه و قرارم نيست كه من تحول تزريق كنم توش! آقا يا خانوم نميخوان من با مزدوجشون خارج از دايرهي امنيتي ايشون دوست باشم. بسيار خوب!Let it be!
چند وقت پيش، با يكي از اين دوستاي خانوم قرار گذاشتيم براي چند روز پيش. بعد كاشف به عمل اومد كه طرفشون ناراحت شدن كه چرا بي خبر من قرار گذاشتي؟ من براي اين احساسات احترام قائلم و بخاطر اينكه ديدار ما، به نوعي به احساس خيانت تبديل نشه سعي ميكنم رابطهام رو با اينجور دوستام محدود كنم. با اينكه شخصاً اينجور رابطهها رو دوست ندارم و فكر ميكنم يه ايرادي دارن كه بايد با گذشت زمان بهبود پيدا كنه، ولي برام خاطر عشق عزيزه و “از هر زبان كه ميشنوم” قابل احترامه. منتها چيزي كه حيفم ميآد اين وسط اينه كه دوستياي كه براش زحمت كشيده شده و براي طرفين ارزش داره، به يك دشمن فرضي براي عشق تبديل ميشه طوري كه يكي از طرفين بايد بين عشق يا دوستي طرف مقابل يكي رو انتخاب كنه… البته هميشه به اين تندي و رك بودن نيست ولي معنا و مفهوم دقيقاً همينطوره!
باز چند وقت پيش يكي از دوستان دربارهي رابطهي من و فروغ حرفي زد. انگار ديدن اينكه فروغ با اسم يكي از پسرهاي كلاسش با من شوخياي بكنه، براي اين دوستمون زياد جا نيافتاده بود كه با اينكه تاييد ميكرد شوخي هست، ولي به من با جديت ميگفت “مواظبش باش”. تلخ ترين حرفهايي كه به اسم نصيحت و خيرخواهي و *”ديدن پيچش مو” به آدم زده ميشه. من هم از اين شوخيها ميكنم و خود اين دوستمون هم از اين شوخيها ميكنه. همهي ما رابطههايي داريم كه در اون احساس خيانت نميكنيم ولي بعضيها مايل به پوشوندنش هستن و بعضيها با اعتماد سازي به سلامت روابطشون افتخار ميكنن. من كسي نيستم كه وقتي دوستي در زندگيم دارم، ولي ميخوام خيال “دستهي دوتايي”مو راحت كنم بگم “اين ياروئه” يا با همكلاسي هام دوست باشم ولي حتي خبري هم ازشون توي رابطهمون نباشه و درواقع هويتي مخفي باشن! من با اينكه فروغ با دوستاي پسر هم كلاسش ميره و ميآد و ميگه و ميخنده مشكل داشته باشم ولي خودم با هزار تا دختر هم كلاسي يا اينترنتي بگو بخند داشته باشم؟ مگه من نامردي دارم ميكنم؟ من مواظب فروغ باشم؟ فروغم مواظب من باشه؟ بهتر نيست جفتمون مواظب خودمون باشيم و بجاي دروغ گفتن يا محدود كردن خودمون و طرفمون، عادي زندگي كنيم؟!
اسم اين پست رو گذاشتم دروغ براي اعتماد. چون معتقدم اينجور رفتارها از صداقت به دوره. خصوصاً صداقتي كه بايد توي عشق باشه. و گذاشتم حراست از عشق! خوب ميدونم از عشق بايد نگهداري و مواظبت بشه و بايد خيلي تراش بخوره، شعلهي عشق مال اولاش هست و بايد اين آتشكده رو روشن نگه داشت نه گذاشتش به اميد اينكه خودش ميمونه. ولي بار منفياي كه كلمهي حراست -به لطف نيروهاي حراستي- تداعي ميكنه دقيقاً همون بار منفياي هست كه از “مواظب بودن” بعضيها منظورم هست. عشق يعني آزادي…
پينوشت:
* يك قصه بيش نيست قصهي عشق و اين عجب كز هر زبان كه ميشنوم نا مكرر است.(حافظ)
* تو مو ميبيني و من پيچش مو، تو ابرو، من اشارتهاي ابرو (نظامي)