كلبهي جنگلي، خاطرهي آيندهي فروغه. يه زندگي دور از آدما، تو يه جاي سرسبز. دور از هياهو و خودم و خودش. من خيلي مدرنتر فكر ميكردم ولي فروغ عاشق زندگي بكر و اشياء قديمي براي تزئين خونهي كوچيكمون هست. به سلامتي فروغ؛ من هيزمشكن كلبهمون هستم. ببعي و تخم غاز. شير با بوي پشكل و باد كه از گوشه كنار چوبهاي كلبه گهگاه سرك ميكشه. ديگه از پنير آمل خبري نيست ولي پنير سوراخدار با نونهايي كه بعضيهاشون كلفت و بعضي هاشون نازكن. تفنگ بايد داشته باشيم. من كامپيوترم رو با سلولاي خورشيدي شارژ ميكنم و سرم بره هم نميذارم فروغ عين شماليها روسري و چادر سر كنه. از اردوي شمالي كه چند سال پيش با فروغ و دار و دستهي كانون رفته بوديم، تمام زهرمار كردنشون، به اون شب زير نور ماه كنار درخت و اون چشمهي زلال و سرد و اون مزرعهي نيمه جوونه زده و حافظ خوني كنار آتيشش ميارزيد. زير شيرووني كلي چيز نگه ميداريم. از روياي دويست و شيش قرمز، يه تويوتا لندكروز ميمونه كه سهميهي بنزينش رو يه دور تا جاده رفتن، با دنده كمكي تو گل و شل شب باروني ميبلعه. موقع صحبتاي پيش از خواب ديگه گوشيمو به كامپيوتر ريموت نميكنم، وقتي جيرجيركا بدون برق بلدن آهنگ بزنن. دسشوييمون سيفون و فن نداره ولي عوضش خودم هميشه ميآم كه سوسكاشو بكشم. يه اتاق باريك و يه اتاق تاريك. اتاقاي پنجرهدار و طبقهي بالا و بالاتر زير شيرووني. فروغ خيلي سخته كه من توي اين شرايط از تو Take Care of بكنم. تو فقط فكرش رو بكن كه كف خونه كه راه برم تو غيژ غيژش رو ميشنوي.
آدما حداكثر يه بار زندگي ميكنن.
—–
من پيشاپيش از طرح اينترنت وايرلس ارزون و تجهيزات مخابراتي كافي استقبال ميكنم. لطفاً قبل از اينكه مهموني بياين استيتوس كلبه رو چك كنين و وقت ترك كلبه رو از وبسايت دريافت كنين!!!
۱
- امشبم؟
- آخي… بيدارت كردم؟
- ميرسونمت… زود تموم ميشه؟
- شايد. شايدم بايد بمونم تا مشكل رفع شه… بخواب تو عزيزم… فردا هم كار داري.
-تو پاركينگ بيمارستان ميخوابم… يه آقاي با شخصيت يه خانوم با شخصيت خوابالو رو كه با يه ماشين باشخصيت تنها نميذاره :P… حالا چي ميشه يه وقتايي من در نقش همسر فداكار براي وقتاي نق زدن يه خورده آذوقه جمع كنم…
۲
توي پاركينگ خوابم نميبره. لپ تاپ رو روشن ميكنم. از هايبرنيت كه بالا ميآد، يه مشت پنجره از برنامههاي مختلف بيرون ميريزه. چند دقيقه بين برنامهها سوئيچ ميكنم و توي متن كار قرار ميگيرم. ولي زود متوجه ميشم كه اين روش خوبي براي خوابيدن نيست. يه EBook داستان نيمهخونده رو باز ميكنم و شروع ميكنم به خوندن. چشمام گرم ميشه. صندلي رو ميخوابونم و كاورم رو ميكشم رو خودم…
۳
- ميخواي همينجا بخوابيم؟ فوقش سه چار ساعت ديگه بيشتر نميتونيم بخوابيم كه. نگهبان هم ديگه عادت كرده…
- نه خونهمونو بيشتر دوس دارم. توش آرامش بيشتري هست…
خاطرههاي آيندهي من از خونهمون. از دردسرهاي خانوم دكتر و شغلش. از لذت زندگي زير يه سقف، سقف ماشين و سقف خونه و سقف آسمون… ميدونم كه خيلي از اين خاطرهها به حقيقت نميپيوندن ولي ويرچوال ماشيني كه توي ذهن من هست ميتونه يه زندگي موازي با اين مصيبت بارون حاضر رو، با زيبايي و غيرقابل پيشبيني بودني كه دوستش دارم رنگ كنه و پيش ببره؛ به تريج قباي دنيايي هم كه افتخار به زجر دادن من ميكنه بر نميخوره. در ضمن براي اينكه شما خوانندگان جان (!) هم بتونين راحت بخونين، داستان رو از تلويزيون ايران پخش كردم كه نه بوس و بغل داشته باشه و نه ۱۸+

اين خاطره هاي آينده ي منه. بهش ميگن آرزو ولي براي من كه به آيندهام ميرم و برميگردم خاطره هست. سوغاتي هست. از طرفي وقتي مقايسه ميكنم با كوچيكيهام كه بابا مامان هنوز اونقدر سرشون به باقي زندگي گرم نبود كه به خودشون بود، برام بيشتر حكم خاطره پيدا ميكنه. من بچهي اول خونوادهام. شايد منم وقتي به سن بابا مامان اينا برسم اينجوري فكر نكنم ولي لااقل اين چند سال عمرم رو با اين حس و حال گذروندم…
خونهام. خونهاي كه من و تو توشيم. خونهاي كه تو پرش ميكني. از خودت و از چيزاي كوچيك خوشگل، و ميز كامپيوتر طولاني و شلوغ و بي در و پيكر من كه توي اتاق خوابمون نميگذاريمش. خونهيي كه توي سرما، گرمه و توي گرما باد خنك خوش بو داره. از بيرون توي ساعتهاي پيك روز گه گداري صداي بوق مياد. پشت بومي كه جاي ديدن طلوع داره. كارهايي كه باهم ميكنيم. من جارو كردنم بلدم. شستن ظرفا هم. تازه مستنداتش هم هست!! به هم تكيه ميديم و تلويزيون ميبينيم. گلدون داريم.
چقدر خوبه كه تو حرف ميزني، چقدر خوبه كه من ميشنوم… چقدر خوبه كه خونهمون خوردنيهاي خوش بو داره… با هم ميخوابيم. من از مطب ميآرمت. البته احتمالاَ بعضي وقتا… مهمون زياد داريم. ولي زياد نميمونن. ولي به عاشقا جا ميديم…
عكس از گالري حميد سلطان آبادي هست.