۱۶
امروز روز خوبي بود در كل… هر چند فكر ميكنم براي درخت اصلا اينجور نبوده ولي براي من روز خوبي بود…
امروز رفتيم و بالاخره قرارداد پشتيباني رو نهايي كرديم. قرارداد خوبي شد. فكر ميكنم سود خوبي داره و از قبلش ميتونيم سودهاي جانبي خوبي هم بكنيم. اميدوارم قدم خيري براي موفقيتهاي آينده باشه. ظهر زنگ زدم با منشي شركت هماهنگ كردم قرار شد ساعت چهار بريم براي نهايي كردن. من خيلي خسته بودم از بس پاي سيستم بودم يه جورايي سعي كردم بخوابم ولي وقت خواب نبود. خودمو به خواب زدم. بعد پا شدم پيرهن آبيمو كه خيلي دوسش داشتم و گرچه عمري ازش ميگذره ولي هنوز قشنگه رو پوشيدم. كلي خودمو دعا كردم كه اون سري اتوش كرده بودم وگرنه كلا يه چيز ديگه بايد ميپوشيدم. خلاصه بعدش هم كت و شلوار تنم كردم كلي تو آينه به خودم تلقين كردم كه خوبه! البته خوب هم بود ولي الان يكي بگه بد بود من دفعهي بعد همين مكافاتو دارم. باز يه خورده به سبيلم ور رفتم
اين يكي دو باري كه ريشمو زدم دست به سبيل نزدم الان باحال شده :)) ديگه گفتم اگه ريشمم بخوام بزنم ميگن ميخواد بره خواستگاري نه پاي قرارداد
بعد افترشيو هم زدم! چيه بابا چرا ميخندين افتر شيو رو كه نگفتن چقدر بعد از آخرين بار ريش زدن بايد زد؟! منم بوشو دوس دارم الان ميزنم. حرفيه؟! بعد عطر لبه ي كتم و عطر پشت دستمو زدم و شونه و واكس كه برم بيرون! ديدم شانس رو به ديوارم بارون داره مياد نم نم! چتر نحيفمو برداشتم زدم بيرون. اگه پالتوي بلند معروف (!) رو هم روش ميپوشيدم يه جورايي به خيلي ها حق ميدادم كاري كنن كه دفعهي بعد مكافات بكشم
خلاصه اينكه زدم بيرون. يه دونه اوربيت خريدم تا بوي كوبيدهي ظهر تو دماغم نمونه! باد ميزد زير اين چتره! سوار BRT شدم سمت چاررا ولي عصر. هي حالا “درخت” زنگ و SMS كه من رسيدم بيا منو بچين
منم حالا تو راه مواظبم اين خيل جمعيت كت بيچاره رو چرخ گوشت نكنن از يه طرفم SMS ميدم كه Hold on بابا! دم ايسگا كه بايد پياده شيم يهويي عين هويج تو آب ميوهگيري تپيدن تو! هي من از اون ته Crawl ميكردم آخرش نرسيدم كه نرسيدم! اوتوبوس راه افتاد و پياده شدن به دل من موند! فردوسي پياده شدم با تاكسي برگشتم!! اي كوفتت بشه كه بخاطر اينكه معطل نموني اين از جيب گذشتگي رو كردم!
آقا با هزار نكته و داستان رسيديم شركت! ديگه بگذرد از اينكه اگه فوري نميگفتم بپر سوار اوتوبوس ونك رفته بود تا يه رب ديگه! همينجوريش هم نيم ساعت تاخير داشتيم! يا اينكه اين آقا پيره كه دو زبانه عين اين انگليسي فرانسوي ها حرف ميزد ميخواس بره يوسف آباد بعد ما هي ميگفتيم بيا جاي من بشين ميله رو تا سعادت آباد نميخواس ول كنه! از اون تركايي بود كه بنده خدا تو آخراي عمرش مجبور شده بود فارسي هم باد بگيره، شده بود عين املت حرف زدنش!
دارم فكر ميكنم چطوري سه اينو بپوشونم كه روز من از ظهر شروع شده! ولي خوب آخه من كه خاطرهي ديشب تا ۵ بيدار موندنم رو نگفتم كه شما روشن بشين. نه بذارين اونم بگم!! ئه نه چي چي رو بسه؟! باشه بابا اه!
آقا رفتيم شركت. مدير عامل مظلوم معصوم همچي ميگفت “آقا اين همه بالا پايين كه ميريم هدفمون اينه كه شبكه كار كنه” و اينا كه من دلم سوخت براش! از اونهمه تغييراتي كه داده بود تو قرارداد از قيمت و هزينهي اضافات و شيوهي حضور و تعهدات ما، فقط پذيرفته بوديم كه ماليات رو كسر كنن
خلاصه قرارداد نهايي شد ولي فرصت نشد كه امضا بشه
همهش تقصير اين منشي شون بود كه چند كلمه اصلاح تايپ رو هي پشت گوش انداخت! مهم نيست البته. ما هم مشغول يه سري كارهاي شبكهاي و نصب آپاچي و ماي بي بي و تنظيماتش شديم .”درخت” هم درگير بود با مسائل لپ تاپ آقاي مدير عامل كه Home Edition بود بايد فرمت ميكرديم يه تغييراتي تو پارتيشن بندي ميداديم بعد Pro نصب ميكرديم. خدا خيرش بده ديتافايل اوتلوكش هشصد مگ بود! در اين وضعيت بود كه بناگاه برق رفت و ما خدا رو شكر كرديم كه اديسون رو كشت! با چراغ موبايل وسائل رو كورمال كورمال جمع كرديم و راهي شديم خونه! اونا هم هي تو رو خدا و فردا بياين كه چي؟ مدير عامل بدون لپ تاپش و خلاصه بخون تا تهش رو ديگه!
پياده از وزراء تا متروي بهشتي اومديم. من مدتهاس كه بخاطر همون خلق و خوي “گل بي رخ يار” و پرهيزاز تنها خوري، فقط به بوي DeliManjoo توي ايسگاه مصلي اكتفا ميكردم گفتم بيا يه سر بريم از اينا بخريم ببينيم چيه كه اينقدر خوش بوئه. ديشب داشتم واسه فروغ تعريف ميكردم كه عين راه كرج كه از كنار كارخونه “مينو” ميگذره بوش همه جا ميپيچه اينم همونجور هوس برانگيزه. خلاصه خريديم و ديديم كه هيچ پخي هم نيست. فقط بدونين كه من از اينا نخورده راهي سينهي قبرستون نميشم!
قرار شد كه “درخت” هفتتير پياده شه سوار تاكسيها شه. ولي من بهمراه اون خانومه كه هي باهاش تبادل SMS ميكرد دست در دست هم داديم (به صورت مجازي) و حواسش رو پرت كرديم. ولي ديري نپائيد كه ايسگاه بعد پياده شد و برگشت. نامرد گرامي.
خلاصه اينكه روز خوبي بود ولي “درخت” بيچارهي ما مدام پاي تلفن و اس ام اس درگير مسائل خاله زنكي بود و حرص ميخورد. كلي از راه رو هم تنهايي اومدم تا آقا با تلفن حرف بزنه…
فرشيد بچهي خوبيه! راحت ابراز مخالفت ميكنه و زود ميفهمي كه چي ناراحتش ميكنه. گرچه خوشحال كردنش زياد آسون نيست ولي دوستي باهاش آسونه. من برام پذيرفتهشدهتره كه مراعات نكنم و مراعات نبينم تا اينكه حواسم هي به حساسيتهاي طرفم باشه. پذيرندهي راحتي هست. تعصباتش كم هست و سليقه هاش بيشتر. “سليقه ها فرق ميكنه” مدام اينو ميگه، منتها حس ميكنم بيشتر نزديكيم تا متفاوت. بچه ي مودبيه و رفتارش احترام برانگيزه. از مسائل خصوصي هم، به هم نگفتيم. هر چند من عادتاً هراسي از گفتن بعضي مسائل خصوصيم ندارم ولي فرشيد چون من اونقدر براش مهم نيستم كه بخواد فضولي كنه چيزي نميپرسه. اين براي من راحتي ميآره چون نه شخصيتي دارم كه “اگه حرف نزنه خالي نميشه”، و نه دنبال “فضولي”ام (گرچه به تبع رازداريم حرف ديگران رو زياد ميشنوم) فرشيد احساسات عميقي داره ولي شكل بروزش مخلوطي از علاقه به بروز دادن و عدم تحميله.
اين رو يادم رفت. ما توي اين شركت، از آينهي آرايشي بعنوان يكي از ابزارهاي حياتي آيتي استفاده ميكنيم. سوئيچ و رك اينا يه كمي شلوغه. براي اطلاع از اوضاع سيمهاي شبكهي اينا هم چون خيلي مورد داره، بايد يه وقتايي ازصحت سلامت اين سيما هم اطمينان پيدا كنيم. خلاصه بايد با يه آينه پشت اتصال سيمها به رابطهاي كابلا به سوئيچ رو ديد بزنيم. چون رابطا رو تست كرديم ديگه ميمونه اطمينان از سيمها و اطمينان از پورتهاي سوئيچ. باور كنيد بعضي از پورتهاي سوئيچه هم طبق بررسي ها خرابه!! اين ديگه نوبرشه! هميشه از يكي از خانمهاي اونجا آينه قرض ميگيريم كه اينكار رو انجام بديم. امروز حين كار تو آينه سر و وضعمم مرتب كردم. يه دستي هم به اين سبيل كه ايشالله همين توئي كه داري ميخندي قربونش بري كشيدم. ديدم يكي از كارشناساي خانم اونجا داره ميخنده! خودمم خندهم گرفت. چيه خوب خودمم قربون خودم ميرم…