۰۲
چطور ميخواين زندگي كنين؟
دسته بندي (رو به خودم) نويسنده imei در ۰۲-۰۴-۱۳۸۷
برچسبها : خوشبختي, رونوشت خودم, زندگي
هيچ فكر كردين كه ميخواين چطور زندگي كنين؟
خيلي برام معما بوده كه چه كار كنم كه خوشحال باشم. اصلاً آيا بايد هميشه خوشحال باشم؟ آيا با اينكه بعضي مشكلات و مصيبتها توي زندگي ناگزير هستن، بايد ياد بگيرم در كنار اونها خوشحال باشم؟ آيا خوشبختي توي يه فرمول ميگنجه كه من بگم اگه توي اون فرمول زندگي كنم خوشبخت ميشم؟ احساس رضايت ميكنم؟ پست دكتر گوشي رو خوندم كه گفته بود با وجود موفقيتهاش احساس رضايت نداره. به خودم گفتم آيا من دارم براي چيزي ميجنگم و اگر براش ميجنگم بعد كه بهش رسيدم ارتشم رو رها ميكنم؟ آيا زندگيم به يه هدف معمولي منتهي ميشه كه وقتي بهش رسيدم بگم “آخيش، خوب حالا چي؟”
هميشه فكر ميكردم كه لااقل توي اين دنيا، خبري از بهشت و اين مسخره بازيا نيست. اگر هم خوشياي هست همراه با سختيهايي هست كه يا در همون زمان يا قبل و بعد از اون پيش ميآن. اين كه آدم از چه جنبه به اون نگاه كنه احساس خشنودي يا ناخشنودي از اون وضعيت رو ميسازه. آدما چارهاي ندارن جز اينكه يا به اونچه كه دارن با نگاه خوشبينانه نگاه كنن و ازش لذت ببرن، يا اينكه به بهبود وضعيت اميدوار باشن و خوشبختي رو در قدمهايي دورتر در يه سايهروشن ببينن و حالا براش تلاش كنن و يا نكنن، و يا اينكه اصلاً خوشبختي رو گم كنن و از چيزي كه خوشحالشون ميكنه اونقدر دور بيافتن كه ندونن چي شادشون ميكنه. هستن كسايي كه خوشحاليشون درگرو يه چيز كوچيكي هست كه از مثلاً ترس نگاه ديگران، مدام روش خاك ميريزن و حق رفتن به مرحلهي بعد رو پيدا نميكنن.
من واقعاًَ فكر ميكنم زندگي محل جنبه پيدا كردنه. هي لبريزت ميكنن و منتظر ميمونن كه اون حالت برات عادي بشه و بعد باز پر ميشي… كسي كه دنبال سكون باشه و دنبال اين باشه كه به يه حالت استيبل برسه، كه خوشي توي اون حالت باشه و همين و بس، نه تنها نميرسه، با مرده فرقي هم نداره.
آدم تا آخرين لحظه زندگيش نميتونه بگه كه خوشبخته يا نه. بين بدبختي و خوشبختي يه لحظه فاصله بيشتر نيست. همه چي ممكنه ناگهان يا شايدم فرسايشي، عوض بشه. مثل پدر و مادرهايي كه از بچههاشون ناگهان چيزي رو ميبينن كه خرد ميشن. مثل كسي كه ناگهان عشق به سراغش ميآد و ميفهمه زندگي چقدر رنگي و خوش بو هست. مثل ماري كه ميفهمه عاشق شلنگ بوده. همهي اينا يه دفعه تو زندگي تاثير ميذاره.
خوشبختي از لحظههاي كوچيك تشكيل شده. خوشبختي مثل ضربان ميمونه. يه دونهش مياد يه رنگ ميزنه و گم ميشه. بعضيها خوشبختيهاشون رو جيرهبندي ميكنن. نه كه ميگن چون ضربانه پس بذار اين يكي خوشي رو بذاريم براي يه وقت ديگه كه خوشي اون وقتمونم جور باشه. اينجوري ديرتر جنبهي مرحلهي بعد رو پيدا ميكني و ممكنه هم Time’s Up! خيلي طرفدار خوشيهاي لحظهاي *حافظ گونهام. ديگه اينكه دوس ندارم روي بدبختيهام سرپوش بذارم و خودم رو با خوشبيني كوركورانه گول بزنم تا از وضعيت موجود يه بهشت براي خودم بسازم، برعكس دوست دارم تلاش بكنم به سمت يه خوشي، ولي از همون تلاش هم لذت ببرم. گرچه اينا چيزاييه كه خيلي ساده ممكنه فراموشش كنم.
يه چيز ديگه هم هست به اسم آستانه ي پژمردگي! اينو از فروغ ياد گرفتم. ميگفت كه گلا اگه بهشون آب نرسه تا يه حدي رو ميتونن تحمل كنن و اگر بعدش بهشون آب برسه بر ميگردن به حالت اول ولي اگر از اون حد گذشت ديگه پژمرده ميشن! اين حالت تو آدمم هست. يعني اگر تو بدبختي و خصوصاً باور بدبختي، غوطه بزني و قورباغه و كرال بري، بعد از يه مدتي ديگه خوشحالياتو پيدا نميكني… بديش اينه كه وقتي تو مرحلهي ده باشي ولي كليد رو پيدا نكني و تايمآپ شي، برت ميگردونن به خيلي عقبتر. ديگه كه نبايد با خاطرات مرحلهي ده زندگي كني!
آخرش هم اينكه معروفه كه ميگن كه خوشبختي پروانهايه كه اگه دنبالش باشي هيچوقت پيداش نميكني ولي اگر سرت به كار خودت مشغول باشه، ممكنه بياد و رو شونهت بشينه. لطفاً از چسب مگس استفاده نكنين كه به بقيه هم برسه!
*چو گل گر خردهاي داري خدا را صرف عشرت كن كه قارون را غلطها داد سوداي زر اندوزي