۱۶
چهار صبحه، آخر دسامبر
مينويسم ببينم بهتري يا نه؟
نيويورك سرده ولي، خونهمو دوس دارم
كلينتون استريت، عصرا پر از موسيقيه…
شنيدم خونهت رو
تو عمق صحرا ميسازي
ديگه براي هيچ زندگي ميكني…
اميدوارم لااقل يه سري خاطره نگه داشته باشي
آره، ‘جين’ با طرهي موت اومد،
گفتش تو بهش داديش
اون شب كه گفتي ميري
اصلاً تو هرگز رفتي؟
آه، آخرين باري كه ديديمت، بدجوري پيرتر ميزدي
بارونيِ آبيِ مشهورت، از دوشش پاره شده بود
تو ايستگاه بودي دنبال هر قطار
و برگشتي خونه، بي زمزمه
زنِ من، مثل غريبههاي زندگيت بود
وقتي كه برگشت، زن ِ هيچكس نبود…
ميبينمت، اونجا با يه رز به دندون
دزد كولي نحيفتر
ئه، ‘جين’ بيدار شد…
سلام ميرسونه…
چي بگم برادر جانم، چي بگم اي قاتل من
چي ميتونم بگم…
فك كنم دلتنگم، فك كنم بخشيدم…
خوشحالم كه سر راهم قرار گرفتي
اگر از اينورا اومدي
براي ‘جين’ يا براي من
دشمنت خوابيده،
و زنش آزاده…
ممنون، براي مشكلاتي كه از جلوي چشمش برداشتي
فك ميكردم هميشگيان ، واسه همين كاري نميكردم
آره، ‘جين’ با طرهي موت اومد،
گفتش تو بهش داديش
اون شب كه گفتي ميري
با احترام، ل. كوهن
It’s four in the morning, the end of December
I’m writing you now just to see if you’re better
New York is cold, but I like where I’m living
There’s music on Clinton Street all through the evening.
I hear that you’re building your little house, deep in the desert
You’re living for nothing now; I hope you’re keeping some kind of record.
Yes, and Jane came by with a lock of your hair
She said that you gave it to her
That night that you planned to go clear
Did you ever go clear?
Ah, the last time we saw you, you looked so much older
Your famous blue raincoat was torn at the shoulder
You’d been to the station to meet every train
And you came home without Lilli Marlene
And you treated my woman to a flake of your life
And when she came back she was nobody’s wife.
Well I see you there with the rose in your teeth
One more thin gypsy thief
–Well I see Jane’s awake
She sends her regards.
And what can I tell you my brother, my killer
What can I possibly say?
I guess that I miss you, I guess I forgive you
I’m glad you stood in my way.
If you ever come by here, for Jane or for me
Your enemy is sleeping, and his woman is free.
Yes, and thanks, for the trouble you took from her eyes
I thought it was there for good, so I never tried.
And Jane came by with a lock of your hair
She said that you gave it to her
That night that you planned to go clear
– sincerely, l. Cohen
باروني آبي مشهور، ترانهاي از كوهن است كه در سومين آلبومش، ترانههاي عشق و نفرت، به سال ۱۹۷۱ ظهور پيدا كرده. وي آنرا در سال ۱۹۷۰ نيز در كنسرتش اجرا كرده بود. متن ترانه به شكل يك نامه است و داستان يك عشقبازي سهسويه مابين گوينده، زني با نام “جين” و شخص ثالثي كه بسيار خلاصه، “برادرجانم، قاتل من” معرفي ميشود را مطرح ميكند كه ميرساند كه “جين” نامزد يا همسر گوينده بوده ولي پس از رويدادهايي، “زن من مثل غريبههاي زندگيت بود، وقتي كه برگشت، زنِ هيچكس نبود”.
بعدتر در ترانه، گوينده تصديق ميكند كه قدري هم سپاسگزار است، چرا كه “جين” مشكلاتي داشته و اين عشقبازي آنها را تسكين داده، هنگامي كه گوينده قادر به انجام كاري نبوده.
با اينكه اين ترانه از بهترين ترانههاي كوهن به شمار ميآيد، از آنهائيست كه او را راضي نكرده. وي در مصاحبهاي در نشريه ديتيلز به سال ۱۹۹۳ ميگويد:
”هرگز حس نكردم آن شعر، قطعي شدهاست. هرگز حس نكردم بحد كافي تراش خوردهاست. آن شعر و “پرنده بر سيم” دو شعر بودند كه هرگز موفق به تمام كردنشان نشدم ولي آنقدر خوب بودند كه بشد از آنها استفاده كرد. ضمن اينكه با تنگدستي شعري كه در هر ضبط با آن روبرو بودم، نميتوانستم از پس ناديده گرفتن آن بر بيايم. اين يكي از بهترين ملوديهايي است كه نوشتهام ولي به لحاظ شعري بسيار رمزآلود و ناشفاف است…”
ترانه، يك مثلث عشقي را ترسيم ميكند كه طرح مشتركي با رمان “بازندههاي زيبا” دارد. مشابه بسياري از اشعار ديگر كوهن، اين شعر نيز بر پايهي يك داستان واقعي بنا نهاده شدهاست ولي در راديو BBC به سال ۱۹۹۴ اذعان ميدارد كه فراموش كرده كه چه كسي و چگونه، درگير اين ماجرا بوده است:
”مشكل ترانه اينست كه اصلاً مثلث حقيقي را فراموش كردهام. خواه اينكه مال خودم بوده يا نه –كه البته بوده- هميشه حس ميكردم كه يك مرد نامرئي، در كار اغواي زنيست كه با اويم، حال اينكه اين مرد واقعيست يا زايدهي ذهن خودم، بياد ندارم. هميشه حس ميكردم كه يا من چنين كسي هستم در رابطهي ديگران، يا اينكه ديگران چنين وضعيتي را در رابطه با ازدواج من دارند. واقعاً بخاطر ندارم، فقط يقيناً ميدانم كه هميشه شخص ثالثي بوده، گاهي من، گاهي مرد ديگري و گاهي زن ديگري.”
كوهن در جايي بطور مختصر ميگويد كه باراني آبي، متعلق به خود او بوده و يك همزاد پنداري احتمالي را تلقين ميكند.
لئونارد نورمن كوهن، شهروند عاليرتبهي كانادايي، كبك، مونترئال،( متولد ۲۱ سپتامبر ۱۹۳۴ در وستمونت كبك) داستان نويس، شاعر و ترانه سراييست كه شعرهايش بر ترانه سرايان بسياري تاثير گذاشته.
مضمون اشعار وي عموماً كاوشگر مذهب، جدايي ، جنسيت و پيچيدگي روابط اشخاص ميباشند.