خانم دكتر، آقاي مهندس

دسته بندي (خاطره‌هاي‌آينده‌ي‌من) نويسنده imei در ۰۹-۱۱-۱۳۸۶

در برچسب : ,

۱

- امشبم؟

- آخي… بيدارت كردم؟

- مي‌رسونمت… زود تموم مي‌شه؟

- شايد. شايدم بايد بمونم تا مشكل رفع شه… بخواب تو عزيزم… فردا هم كار داري.

-تو پاركينگ بيمارستان مي‌خوابم… يه آقاي با شخصيت يه خانوم با شخصيت خوابالو رو كه با يه ماشين باشخصيت تنها نمي‌ذاره :P… حالا چي مي‌شه يه وقتايي من در نقش همسر فداكار براي وقتاي نق زدن يه خورده آذوقه جمع كنم…

۲

توي پاركينگ خوابم نمي‌بره. لپ تاپ رو روشن مي‌كنم. از هايبرنيت كه بالا مي‌آد، يه مشت پنجره از برنامه‌هاي مختلف بيرون مي‌ريزه. چند دقيقه بين برنامه‌ها سوئيچ مي‌كنم و توي متن كار قرار مي‌گيرم. ولي زود متوجه مي‌شم كه اين روش خوبي براي خوابيدن نيست. يه EBook داستان نيمه‌خونده رو باز مي‌كنم و شروع مي‌كنم به خوندن. چشمام گرم مي‌شه. صندلي رو مي‌خوابونم و كاورم رو مي‌كشم رو خودم…

۳

- مي‌خواي همين‌جا بخوابيم؟ فوقش سه چار ساعت ديگه بيشتر نمي‌تونيم بخوابيم كه. نگهبان هم ديگه عادت كرده…

- نه خونه‌مونو بيشتر دوس دارم. توش آرامش بيشتري هست…


خاطره‌هاي آينده‌ي من از خونه‌مون. از دردسرهاي خانوم دكتر و شغلش. از لذت زندگي زير يه سقف، سقف ماشين و سقف خونه و سقف آسمون… مي‌دونم كه خيلي از اين خاطره‌ها به حقيقت نمي‌پيوندن ولي ويرچوال ماشيني كه توي ذهن من هست مي‌تونه يه زندگي موازي با اين مصيبت بارون حاضر رو، با زيبايي و غيرقابل پيش‌بيني بودني كه دوستش دارم رنگ كنه و پيش ببره؛ به تريج قباي دنيايي هم كه افتخار به زجر دادن من مي‌كنه بر نمي‌خوره. در ضمن براي اين‌كه شما خوانندگان جان (!) هم بتونين راحت بخونين، داستان رو از تلويزيون ايران پخش كردم كه نه بوس و بغل داشته باشه و نه ۱۸+

۷ نظر به ”خانم دكتر، آقاي مهندس“


  1. بمیرم برای این عشق قرن ۲۱ امی شما D:

    کامنت درگوشی: ولی اون خنده هه الکی بودا، الان این شکلی ام )): آخه بهتون حسودیم میشه

  2. به امید روزی که بنویسی خاطره های دیروز من و همش از بودنت در کنار خانم دکتر بنویسی و اون موقع خانم دکتر هم از بودنش در کنار آقای مهندس

    هممون دعا میکنیم. مطمئن باش

  3. در این که یه روزی به اینا میگی خاطره های گذشته شک ندارم
    پایان شب سیه سپید است دایی جونم

  4. اصلا همچین خبرایی نیست
    هیچوقت اوضاع بهتر نمیشه
    برای reference به گذشته نیگا کن
    الان اوضاعت بهتر از قبله؟ نع.
    آینده هم همینه!
    کد دنیا که عوض نمیشه, کد همون کده و کامپایل شده رفته, توهم عوض بشو نیستی.
    تنها چیزی که روش کنترل داری, لحظه خودکشیته, وگرنه بقیش به تو کاری نداره و نه بلعکس.

  5. روایت جالبی بود از عطوفت ِ مدرنِ آکادمیک!
    پژوهنده ای که شما میگین کیه؟ :دی

  6. اه چرا اینجا اپ نشده؟
    مگه من مجبورم هر بار که میام این خاطرات آینده ی شمارو بخونم و یاد خاطرات آینده ی خودم بیفتم؟:
    - وای شمایید خانوم نو****، سلام
    : ااااا سلام آقای هر***. شما کجا اینجا کجا؟
    - اومدم برای خانومم خرید کنیم.
    :اااا مگه ازدواج کردین؟ [ندای دل من: خاک بر سرت پس میخواست زن نگیره. ای ….م تو اون حست]
    - بله، ۵ سالی میشه [داره خانمشو صدا میزنه] این همسر و دخترم
    : وای چه دختر نازیه [داره بهش حسودیم میشه، کاش منم یه کوچولو داشتم، لااقل تنها نمی موندم]
    - ببخشید فضولی میکنم، شما ازدواج نکردین؟
    : اوه چرا! همسرم الان سرکار هستند. من معمولاً تنها میام خرید. و البته خیلی هم خوشبختم [این بار دیگه جدی جدی ریدم تو اون زندگی نکبتت، بااین دروغت کوجای زندگیت خوشبخته؟ اون که هیچ وقت خونه نیست و تو تنهایی. فقط اسمش رفته تو شناسنامه ت]
    - خوشحالم خداروشکر
    : بله منم خوشحالم [ بازم دروغ گفتی که احمق. کاش اصلا همون اولش میگفتم اقا اشتباه گرفتی به جا نمیارم]
    - خب دیگه مزاحم خریدتون نمیشم. اما کاش همسرتونو هم زیارت میکردم. خوش به حالشون که همچین همراهی برای زندگی انتخاب کردن. خوشبت بشید. خداحافظ.
    : شماهم همچنین خداحافظ [آره خوش به حال شوهرم که خری مثه من پیدا کرده. ااااا باز که داره میره. نه نرو… خواهش میکنم… همون یکبار که از زندگیم رفتی بسمه… تروخدا تنهام نذار… الان فقط دخترش که بغلشه داره باهام بای بای میکنه. )): خداحافظ )): ]
    ===================
    خداییش ببین خاطره ی آینده ی من شیرین تر و ملموس تر و واقعی تر بود یا مال تو

  7. خدا رحم کنه !
    فکر کنم دوباره دچار مشکلات شدید ….
    عیب نداره بابایی خودم کمک می کنم ….
    اما به هر حال به دررررررررررررررررررررررررخت مررررررررخت تکیه ندی !
    ما تو محل آبرو داریم :d
    اه ه ه ه ه ه ه ه ه (مرد آبجی از بی شکلکی)

نظرتان را بگذاريد