فروغنوشت: ادامه‌ي يك كبوتر

در دسته بندي (رو به خودم) نويسنده imei در ۰۳-۰۳-۱۳۸۷ ۶:۲۴ب.ظ

اين نوشته كه در زير اومده از فروغه. درباره‌ي فوت مهسا، دوست صميمي هم دانشگاهي فروغ كه توي يك تصادف اتوبوس رفت… به فروغ به همون سختي ضربه خورد كه وقتي بهت ميگن: “مهسا مرد” بايد بهت ضربه بخوره. و اون مدام اين حرف رو با خودش تكرار مي‌كرد… دوره‌ي سختي بود كه منم نتونستم كمك چنداني به تسكين فروغ كنم… فروغ هنوز كارهاي خاصي مي‌كنه. پدر مهسا هر روز مي‌ره بهشت زهرا و مادر مهسا كه ناگهان سفيد شد.

خیلی وقته به ایمی می‌گم راجع به مرگ بنویسه. می‌گه نمی‌دونم چی بنویسم. ولی من می‌دونم که تنبلی‌ش می‌شه. درواقع تا یه موضوع فشار کافی رو بهش وارد نکنه (….) نمي‌شه بنویسه! D:
۸ خرداد دومین سالگرد حادثه‌ای هست که باعث شد من از همیشه بیشتر به مرگ فکر کنم. درواقع یکی از اتاقای مغزمو واسه همیشه پر کرد.
با این حال هیچ وقت فکر نکردم زندگی از مرگ بهتره. خیلی وقتا غصه خوردم که چرا “مهسا” باید می‌رفت. خیلی وقتا غصه خوردم که چرا من نرفتم؟ ولی یه چیزی خیلی جالبه: همیشه آخر این همه فکرای جورواجور، به زندگی می‌رسم!
آخرش به این نتیجه رسیدم که این دوتا دقیقاً یکی هستن و هر دو، راه فرار از اون یکی. تا وقتی زنده‌ایم و زندگی داریم، از دست غصه‌های ریزو درشت، آرزوی مرگ می‌کنیم و اون‌وقتی که مرگ سراغمون می‌آد با تمام وجود پسش می‌زنیم.اما وقتی کسی می‌میره که دوستش داریم…
من از مرگ متنفر شدم و زندگی از چشمم افتاد. انگار خدايی خدا رو هم زیر سوال بردم. دیگه نماز نخوندم و باهاش قهر کردم. فقط ازش خواستم اگه هنوز یه ذره دوستم داره، منم ببره حتی اگه جهنم… روزای بدی بود.سخت گذشت اما…گذشت. نمی‌دونم چی شد و از کی بود که فکر مردن از سرم افتاد. تصمیم گرفتم به جای “مهسا” هم زندگی کنم. درس می خوندم؛ به همه‌ی دوستای مشترکمون مهربونی می کردم. کارايی که اون دوس داشت؛ جاهائی که اون دوس داشت؛ و مقاومت نسبت به هر چیزی که احتمال می‌دادم می‌خواد جای “مهسا” رو بگیره یا یادشو کم‌رنگ کنه.
الان دیگه مثل اون وقتام نیستم. گذشت زمان و مقتضیات انسانی باعث می‌شه تو زندگی غرق بشی. حتی گاهی خودتم فراموش کنی. مرگ چیز خوشایندی نیست که تکرار هر روز هر کسی باشه. گرچه گاهی به اونی که رفته حسودی می کنم. واکنش من به این مسئله ضد و نقیضه.
اما چیزی که هست دل‌تنگیه.اینکه نمی‌ذارم فراموشم بشه. اینکه هنوز جاش تو قلبم خالیه و هیچ‌کسی نمی‌تونه جاشو بگیره. و فهمیدم هیچکی نمی‌تونه جای کس دیگه‌ای زندگی کنه. و اینکه بعضی آدما با رفتنشون چیزایی رو بهمون یاد می‌دن که خیلیا با موندنشون نمی‌تونن.
یه چیز دیگه: تو یه کتاب* خوندم که وقتی خداوند موجودات رو خلق می‌کرد تقدیر هر کدوم رو بهش گفت. بعد دنیا رو هم بهشون نشون داد و گفت حالا کی می خواد به دنیا بره؟ و هر کسی که خواست، داوطب شد.
تو کتابه نوشته بود: اگه سختی کشیدی اگه تنها شدی کمی صبر کن؛ بدون حتماً تو تقدیر تو، یه چیز خوبی بوده که تو به خاطرش حاضر شدی به دنیا بیای… من این روزا دارم فکر می کنم اون چیزی که مهسا به خاطرش حاضر شد مسافر کوچولوی این راه دراز شه چی بوده؟

وااای چی ازآب در اومد! نمی‌خواستم اینجوری بنویسم.شبیه زر زر و نق نق! :( تقصیر ایمی شد!

*اسم کتاب: یکی پیدا می‌شه تنهایی‌مو باهاش قسمت کنم.

اينكه فروغ مي‌گه چرا من نرفتم، يا اينكه ديگه زندگي از چشمم افتاد، يا اينكه خواستم خدا منو هم ببره، يا زندگي به جاي ديگري… همگي حقايق زندگيمون هستن. رفتار من با مرگ ديگران شايد خيلي سنگدلانه تر از فروغ باشه. شايد چون من خيلي قابليت آداپته شدنم بالاست. قضيه‌ي جوشوندن قورباغه رو كه بايد شنيده باشيد… من مرگ اطرافيان برام به اين شدت تصادف محسوب نمي‌شه. البته امتحانمو پس ندادم! نمي‌دونم…

* تيتر كنايه به: مرگ پايان كبوتر نيست… {ضمناً pigeon هم بمعناي كبوتر و هم بمعناي دختر جوان هم هست.}

خاطره‌ي غير آينده‌اي! از بوشهر

در دسته بندي (عشق, عكس) نويسنده imei در ۱۰-۰۲-۱۳۸۷ ۱۲:۳۸ق.ظ

-اين كادوئه مال توئه؟
-نه مال مامان اينه
-اينا چي؟
-اينا هم همه‌شون مال مامان اينه، مي‌بيني چه مامان پرروئي داره!
-[shutter of camera]
-[من من] پاكش كن…
-باشه پاك شد. بيا!
-آره ديگه پاكش كن… مگه نمي‌بيني روسري داره، ديگه دختر بزرگي شده دوس نداره ازش عكس بگيري… چه معني داره.
-نه ما هم عكس مي‌گيريم… ولي توي پارك اينجا كه نه…
-آره ديگه راس مي‌گه آخه پاساژم جاي عكس گرفتنه؟ مردم مي‌رن پارك، كنار دريا يه جاي درست و حسابي عكس مي‌گيرن. پاساژ كه جاي عكس گرفتن نيست كه! خوب شد؟ دعواش كردم…
-آدم خوبه زن اينجوري داشته باشه ها!!!
-زنش مي‌شي؟
-آره…

Little badger girl

دوستي در اينترنت

در دسته بندي (اجتماعي, رو به خودم) نويسنده imei در ۱۶-۰۱-۱۳۸۷ ۱۰:۰۹ق.ظ

- فلاني دوست اينترنتي‌مه

- ئه؟ اين كه اهل اين كارا نبود؟! خيلي مذهبي و معتقد بود از اين رفتارها نداشت؟!

- چه رفتارهايي؟ نكنه مي‌خواي بگي دوستي اينترنتي عقده‌اي بازيه؟

چرا من اين‌قدر دوست اينترنتي دارم و به اين روابط ادامه مي‌دم…

دوستاي اينترنتي من عمدتاً توي فروم‌ها يا از طريق دوستاي ديگه‌ي اينترنتي به من معرفي مي‌شن. من به دوستاي اينتريم اعتماد و روشون شناخت بيشتري دارم. سود بيشتري بهم رسوندن. سالمتر از رابطه‌هاي واقعيم بودن. حتي با دخترهايي كه توي اينترنت دوست بودم دغدغه‌ي اينو نداشتم كه ديگران نگاه ديگه‌اي بكنن يا خودش فكر ديگه‌اي بكنه در حالي كه توي رابطه‌هاي واقعيم عذاب بيشتري مي‌كشيدم.

فرق فروم‌ها با چت روم‌ها -كه عمدتاً محيط ناامن‌تري بلحاظ اخلاق دوستي دارن- اينه كه قدرت خاصي دارن براي اينكه توش مي‌توني با استقلال و اختفاي بيشتري بگردي و با نوشته‌ها و در نتيجه عقايد ديگران آشنا بشي…

من دوستي‌هاي اينترنتي رو به دو دسته‌ي سطحي و عمقي (كه قبول دارم دسته بندي كلي و ناقصي هست) تقسيم مي‌كنم و نماد اين تقسيم بندي‌ها رو هم بدون اينكه درشون مناقشه و تعميم به جمع داده باشم دوستي‌هاي چت رومي و دوستي‌هاي فرومي مي‌شناسم.

توي چت روم‌ها قادرين نوعي از دوستي سطحي برقرار بكنين. حرف‌ها سطحي و روزمره هست شبيه حرف‌هايي كه تو تاكسي مي‌زنيم. نقطه‌ي ضعف اين نوع دوستي‌ها گذرا بودن اون هست و اين باعث مي‌شه كه به همين دليل افراد سعي كنن با جاذبه‌هاي ديگري به ساختن يه رابطه‌ي دوستي رو بيارن.

نقطه‌ي قوتي كه اين دوستي‌ها مي‌تونن داشته باشن اينه كه مي‌تونن به تخليه‌ي “نياز به مورد توجه بودن” و “نياز ارتباط با جنس مخالف” كمك كنن و هر چند شكل ناسالمي دارن ولي از شكل خطرناكي كه مي‌تونه از سركوب نياز پديد بياد جلوگيري مي‌شه. لااقل وقتي دختري با پسري توي چت روم جيك جيك مي‌كنن، نه جامعه بهشون نگاه بد مي‌كنه و نه آبروي خونواده‌هاشون مي‌ره و نه اسم دختر و پسر روي هم مي‌مونه! مي‌بينين همين رابطه‌ي نه چندان جالب هم اگر فكر كنيم كه با نبودنش مي‌تونه چيزاي بدتري اتفاق بيافته خوبي‌هاي خودش رو داره!

ولي در شكل عميق‌تري توي فروم ها مي‌تونين:

نوشته‌هاي ديگران رو بخونين بدون اينكه ديگران بدونن كه خوندين يا اصلاً هستين… توي چت روما وقتي وارد مي‌شين همه نگاه مي‌كنن كه اومدين وقتي مسيجي زده مي‌شه همه مجبور به تحملش هستن مگر اينكه برن بيرون. وقتي وارد مي‌شي بعيد نيست كه بهت پي ام بدن در حالي كه شايد اصلاً علاقه‌اي به برقراري ارتباط نداشته باشي. خيلي‌ها سعي مي‌كنن حتي آيدي شون هم طوري باشه كه ديگران رو تحريك كنه به پي‌ام دادن!

بدون اينكه مجبور باشين نوشته‌ها رو بخونين مي‌تونين ازشون صرف نظر كنين. بخاطر همين همه سعي مي‌كنن كه بجاي اينكه مثل توي چت روم‌ها به گفتن حرف‌هاي لحظه‌اي بپردازن و براي يك دوستي به “مخ زني” رو بيارن، به گفتن حرف‌هاي ماندگار و برخاسته از عمق بيشتري روي بيارن. متن در فروم‌ها به ديسكاشن يا پست معروفه و متن در چت روم‌ها به مسيج و گفتگوي درجا (IM) و عمق هر كدوم از اسمشون پيداست!

توي دوستي اينترنتي مي‌تونين با عقايد طرف آشنا بشين بدون اينكه به همخوني سن و سال و جنس و قيافه و تيپ فكر كنين و تحت تاثيرشون قرار بگيرين. هر چند كه اين مسائل هم در فروم‌ها داخل پروفايل گذاشته مي‌شن ولي الزامي نيست. اينجاست كه من دوستاي اينترنتيم رو بيشتر از دوستاي دور و بريم مي‌شناسم و مي‌دونم كه چه نقاط مشتركي داريم و توي چه نقاطي نبايد صحبت كنيم و حتي نديده كلي خاطره‌ي مشترك داريم.

مي‌تونم به دوستام بخشي از مشخصاتم رو كه دلم مي‌خواد رو بدم و بخشي رو كه مي‌خواد ندم. يعني شماره‌ي من رو تعداد كمي دارن و اسمم رو هم حتي دوست ندارم پابليك كنم. من دروغ نمي‌گم ولي خيلي صريح بخش‌هايي از مشخصات حتي عادي رو هم جزو حيطه‌ي شخصي‌م مي‌دونم. اين يه مزيت در دوستي‌هاي اينترنتي نيست؟!

مي‌تونم رفقاي اينترنتيم رو هر زمان كه خواستم بپذيرم و هروقت نخواستم نپذيرم. از آدمايي كه پيله مي‌كنن حرصم مي‌گيره و توي واقعيت و توي اينترنت برخورد تدافعي مي‌كنم باهاشون. انرژي برخورد تدافعي رو توي دوستي‌هاي اينترنتي مي‌توني حروم نكني. امكانات بن، ايگنور، بلك ليست، اسپم و ريپرت كردن به شكل نرم افزاري جلوي طلبكارا (!) رو مي‌گيره و شما رو به”نات ريسپوند تو پيجينگ” مي‌بره!

توي اينترنت ميتوني بدون اينكه هراسي داشته باشي درونياتت رو بگي و تخليه بشي! حتي نيازي به اين نيست كه كسي بهت تريبون بده! حتي لازم نيست حق داشته باشي و فقط ميتوني بگي! اين گوش نكرد يكي ديگه! حتي لازم نيست توانايي چيره كننده‌ي مجاب كردن يا حتي حرف زدن درست و حسابي داشته باشي!

و در وهله‌ي آخر اينكه دوستاي اينترنتيم سود زيادي بهم رسوندن. چقدر شانس داشتم كه يه دوست فيلم باز يا يه دوست عكاس يا يه دوست دامپزشك يا دكتر توي دنياي واقعيم داشته باشم؟ ولي الان اينقدر دوست دارم كه هراسي ندارم كه دوستايي كه ممكنه بودن باهاشون اذيتم بكنه رو با اين استدلال كه “همين يكي رو دارم” بهشون حريم ندم. دوست‌هايي دارم كه توي شمال و مشهد و تبريز و ياسوج و لبنان و تركيه و هند و امريكا و استراليا و هزار كشور و شهر ديگه دارم.

و ديگر هيچ!

در رخت خوابي جدا

در دسته بندي (شعر و ترانه) نويسنده imei در ۰۹-۰۱-۱۳۸۷ ۷:۵۸ب.ظ

بر سفره‌هايي جدا شام مي‌خوريم

در رخت‌خوابي جدا خواب مي‌رويم

تنها چه مي‌شد كه بداني

در ذهن من تنها تو هستي

با ياد تو بيدار مي‌شوم

روزم به ياد تو سر مي‌شود

با خود مي‌گويم آيا تو هم

تنهايي‌ات مثل من هست؟

در نامه‌هايي جدا مي‌نويسيم

چيزي كه خوانده نمي‌شود را

اي كاش ياد بگيريم بخوانيم

چيزي كه نمي‌شود نوشت را…

لذت ببريد از “سفره هاي جدا” (يا ميزهاي جدا) - كريس دي برگ

با ترجمه‌ي نصفه‌ي ايمي!(هم نمي‌شه به اين راحتي‌ها همه‌ي يك شعر رو ترجمه كرد وهم اين‌كه من دوس دارم بيشتر جاهاي خاصي رو ترجمه كنم…)
كسي لينك دانلود آهنگش رو داره؟!

At separate tables we sit down to eat,
In separate bedrooms we go to sleep at night,
I only wish you knew how much,
You’ve been on my mind;
I think about you when the morning comes,
I think about you when all my day is done,
Wondering what you are doing now,
Are you lonely too?
Because I - I miss you here tonight,
And I wish you were by my side,
And I don’t want to let go;
At separate tables we sit down to write,
The separate letters that never see the light,
If only we could just agree,
To read between the lines;
I want to see you and I know what I will say,
We must be crazy to throw it all away,
Never knowing what is lost,
Before it’s all too late;
And I - I miss you here tonight,
And I wish you were by my side,
And I don’t want to let go;
Yes I - I miss you here tonight,
And when I hold you by my side,
Well I’m not going to let go.