به گداها پول نميدم

دسته بندي (اجتماعي) نويسنده imei در ۳۰-۰۹-۱۳۸۶

برچسب‌ها : , ,

اصفهان كه بودم از اين بابت خيالم راحت بود كه گدا نمي‌بينم! توي اصفهان به همون اندازه كه ژيان زياده، گدا كمه. حتي تو ترمينال‌ها و جاهايي كه غيراصفهاني‌ها زيادن هم اينجور موارد كم هستن. ولي تهران يكي از بدترين معضل‌ها گداها هستن. روشهاي جامعه شناختي فوق العاده‌اي دارن. يك جامعه ي هدايت شده و آموزش ديده دارن. كوري هست كه توي ولي‌عصر داريوش مي‌خونه. چندتا بچه با آكاردئون سلطان قلبها و… مي‌زنن. دم ايستگاههاي مترو ويفر با سه برابر قيمت مي‌فروشن و مي‌گن دل مريضي رو شاد كردين… توي مترو هم آدامس و بادكنك! كنار دانشگاه، پارك‌ها،پل هوائي‌ها، انقلاب كه غوغا مي‌كنه. بچه‌اي رو ميبيني كه داره در عين گدايي مشق‌هاش رو هم مي‌نويسه. دلت كباب ميشه. اون طرف خيابون پايين‌تر همين ترفند براي يك بچه و ترازوش تكرار شده. گويا از طرف گروههاي رقيب آموزش ديدن!! آقا نگاه كنين بچه‌م تو بيمارستا… و پرونده‌ي بازي رو به طرفت مي‌گيره… آقا من دويست تومن مي‌خوام كه برم شهرمون. بخدا من گدا نيستم كيفم رو زدن. يه كمك كنين يا لااقل ساعتم رو بخرين…

من به گداها پول نميدم. هيچ‌وقت! با تمام چيزايي كه از كميته‌ي امداد از اين‌طرف و اون‌طرف مي‌شنويم ولي ترجيح مي‌دم اون چيزي كه براي نرم شدن دلم بايد ببخشم رو به كميته‌ي امداد بدم ولي به اين گرگهاي تيز چنگال ندم. اگر فقيري رو بشناسم كه كمك قبول بكنه هم كه چه بهتر. اينجا تو تهران خيلي سخته كه وقتي دلت مي‌سوزه كاري نكني و با نگاهي از سر ملامت به فرد مورد نظر با تصور اينكه چه گرگي ميتونه پشت اين چهره -كه ناشيانه هم ناله ميكنه - پنهان شده باشه، خودت رو تسكين ميدي… آيا من ديگه دلسوزي و ترحمم رو از دست دادم؟
طبق معمولي كه از سركار از فاطمي برميگشتم مقداري پياده روي مي‌كردم. اين پياده‌روي‌ها شايد به نظر خيلي‌ها طولاني بيان ولي من از اينطور گذروندن وقتم لذت مي‌برم. از فاطمي تا چهار‌راه ولي‌عصر، يه نون‌فانتزي هست كه من به بهانه‌ي اون به طور حتم اين مسير كوتاه رو پياده روي مي‌كنم. همين پياده روي توي سرماي اين چند وقته هست كه اينطور مريضم كرده. توي اين مسير ترافيك پياده ي زيادي هست. ويترين‌هاي متنوع و متعددي هم هست. و گداهاي زيادي. ولي قضيه‌اي كه مي‌خوام بگم مربوط به اين خيابون نميشه. تا انقلاب پياده مي‌رفتم. با پالتوي بلند معروفم ، شال گردنم به دور كامم وهندزفري‌ام توي گوشم در حالي كه آهنگ محبوبم [+] رو گوش مي‌كردم. بچه‌ي كثيفي كه معلوم بود جزو همين دسته محسوب مي‌شه كنار ديوار نرده كشي شده‌ي دانشگاه نشسته بود. صورتش مخلوطي از سياهي و اشك و آب بيني رو تو نور نشون مي‌داد. مي‌لرزيد. من با تلخي نگاه كردم و رفتم… خيلي دلم سوخته بود. من توي لباسهاي گرمم بودم و اون به هر علتي اونجا بود. ادامه دادم… لعنتي ها به چه كارها طفل معصوم رو وا داشته بودن. چرا من نبايد از اين‌همه توانايي خداداديم در بيخيالي حالم بهم بخوره؟ خدايا. من به اينها پول نميدم. از اين نون فانتزي ها كه مي‌تونم بدم. چهارتا “گيسو” خريده‌ بودم. سه تاشم كافيه. برگشتم. حدود صد متري دور شده بودم. رسيدم بهش و

گفتم پسر جون چي شده؟

گفت شهرداري بساطمو جمع كرده.[با ناله و بحالتي كه گريه ي پسرونه‌اش كمي غليظتر شده بود]

گفتم عجب، چي داشتي تو بساطت…

گفت چميدونم، آدامس و از اين [beep] ها … [اينقدرها هم طفل معصوم نبود. ولي خب لااقل ميشد به اين اميد داشت كه از ته دل حرف ميزنه]

گفتم آخي… حالا ميخواي چيكار كني؟

گفت چيكار كنم! برم [beep]ننه م[beep]

من خيلي مبادي آداب نيستم، ولي در مقابل فحشي كه پسرك ۱۴ ساله نثار مادرش كرد من ۲۴ ساله كاملا freeze شدم! بهر حال اميدوارم در قبال نوني كه از من گرفت فحشي نثار مادر من نكرده باشه! ميدونم كه پول نياز داري! ميدونم كه ازت پول مي‌خوان. حتي اگر اون آدامسها رو برات مي‌خريدم هم همين وضع بود.


سرماي هوا، پياده روي‌ها، باد شديد و اوضاع نا به سامان خونه‌م دست بدست هم داد تا مريض شم!
سر كار روي يه پياده سازي از سه پروتكل PPP,IP,UDP/TCP براي يه ماجول Modem/SIM/GPRS كار ميكنم. نسبتاً ارضاء كننده است.
يه سري مطلب درمورد بوسيدن خوندم. بوسيدن برانگيزاننده ترين محرك و آرامش بخش ترين مُسكن منه!