من، يك عاشورا ۳

دسته بندي (اجتماعي, روزمره) نويسنده imei در ۳۰-۱۰-۱۳۸۶

برچسب‌ها : , , , , , ,

اين روزا پستاي زيادي مي‌خونم؛ هر كدوم يه جوري به عاشورا نگاه كردن. من با اين‌كه به صورت مسائل مذهبي علاقه‌اي ندارم ولي عاشورا رو و بخاطر ريشه‌هاي ديگه‌اي جز صورت مذهبي هم مي‌تونم دوست داشته باشم…

محرم كه مي‌شه حتي تا چهلم هر كسي اين توانايي رو پيدا مي‌كنه كه به خوشحالي و آزادي ديگران گير بده و به اسم مذهب و اعتقاد و خدا، خيلي چيزا رو به ديگران تحميل كنه. يادم نمي‌ره كه به اسم خشك نشدن خون فلان و بهمان تا مدتي از اين ور و اون ور روز واقعه حضرات توانايي اين رو دارن كه بگن دست نزنين. من واقعاً نمي‌تونم خوشحال كه شدم صلوات بدم و به نظرم صلوات يه جور دعا و از خدا خواستن و اينجور حرفاس. پس در اينجور مواقع از صميم قلب به مزخرفي كه توصيه مي‌كنن پشت مي‌كنم.ولي اين دليل نمي‌شه كه چيزاي خوبش رو نبينم.

عاشورا يه سنت برخواسته از خواسته‌ي مردم هست. با اينكه عميقاً قبول دارم اونچه تحميل مي‌شه از زيبايي مي‌افته، ولي جلا و ريشه‌ي اين فرهنگ چنان به عمق مردم رسوخ كرده كه با تحميل دستگاه تبليغاتي و حتي قانوني هم قوي مونده. مردم ما به كارهايي كه توي عاشورا ميكنن اعتقاد دارن. هر چند وقتي مقايسه مي‌كنم عاشوراي كوچيكي‌هام رو كه تهران محشر كبري شده بود و من مادرم رو گم كردم يا اينقدر شيركاكائو خوردم كه ديگه سرم گيج ميرفت. يا توي جنوب دسته ها و تكيه ها يا مثلاً حسينيه اعظم برازجون چنان عزاداري مي‌كردن كه بيا و ببين و الان ديگه بيشترش پوسته و صورت ماجرا شده… من دقيقاً احساس كردم كه اين سير نزولي اعتقاد به باطن بخاطر تبليغات منفي خراب شد. يادمه وقتي مخملك گرفتم بخاطر يه آمپول پني‌سيلين كه بارها زده بودمش، ولي اينبار مث بره كه مي‌خواستن سر ببرن دست و پام رو گرفتن كه تكون نخورم، دستم رو شيكوندم. هر وقت جلوه‌ي منفي قدرت توي يه چيز مثبت سرنوشت ساز باشه، اون مثبتي رنگ ميبازه. ميخوام قوت اين “فرهنگ” عاشورا رو نشون بدم.

پائولو كوئليو توي كتابهاي مختلفي “هيجان جمعي” و نيروي فوق العاده و تغيير دهنده‌ش رو نشون داده ( + + + ). ما ايراني‌ها بجز مراسم مذهبي، رسوم جمعي كمي داريم. هيچ رسم جمعي‌اي هيجان عاشورا رو براي ما فراهم نمي‌كنه و چون همراه با فلسفه و داستانهاي طولاني‌اي هست، حس بيهودگي كمي با خودش داره. اين مي‌شه كه از پير و جوون دور هم جمع مي‌شن و همه با هيجان توليد شده و انرژي مثبت جمعي خودشون رو سرشار مي‌كنن.

عاشورا اخلاقياتي رو براي ما ايراني‌ها برجسته مي‌كنه كه ما واقعاً برامون ارزش هست. لذت آگاهي از مسائل سياسي دوران امام حسين، پيش لذتي كه عوام از رشادت و وفاداري حضرت عباس مي‌برن خيلي كمه. مردم شگفتي‌هاي يك قهرمان اسطوره‌اي رو تمجيد مي‌كنن. علي به عنوان مثال هرگز سرلوحه‌ي قناعت ما نبود، كاظم هرگز سرلوحه ي فروخوردن خشم ما نبود، ولي ايثار ابوالفظل دلخواسته‌ي اخلاقيات ما بوده. اگر ايراني‌ها آزادگي رو از حسين ياد ميگرفتن، و زهد و بي‌طمعي رو از علي روزگار متفاوتي رو تجربه مي‌كردن.

خلوص اعتقادي افراد، صحنه‌هايي مي‌سازه كه نيروي محركه‌ي تكون دادن جمع زيادي مي‌شه. جلوه دادن يه عشق مشترك فرضاً نوع دوستي، توي حادثه يي مثل سيل و زلزله خوب حس ميشه. بروز ارادت به حسين هم توي حادثه‌ي هرساله‌اي تكرار مي‌شه. اين تكرار لزوماً منتهي به ابتذال نمي‌شه چرا كه هر كسي كه احساس مي‌كنه شكل فعلي ابراز عشق ارضاءش نمي‌كنه و شائبه‌اي از ريا توش هست، مي‌تونه شكلش رو عوض كنه.

بزرگترين پاشنه‌ي آشيل عاشورا انتصاب به مادياته. وقتي دستگاه حكومتي به مدافعان ارزشهاي صوري عاشورا قدرت مشروع بده، انگار براي سادات كوپن پنير صادر كنه. از اون به بعده كه مدارك شجره نامه‌اي افراد هم قابل تغيير مي‌شن!! يا مثل وقتي مي‌شه كه كسي بخاطر خودنمايي يا هر منطق سست ديگه نذري بده. اگر جامعه به كسي كه مي‌گه “من” دارم نذري مي‌دم بگه غلط كردي “آقا” داره مي‌ده، اگر كسي به حجم پلو يا گوشت غذاي طرف نگاه نكنه و وقتي خورد يه قبول باشه‌ي صميمانه بگه، كسي كه نذري مي‌ده با خيال راحت مي‌گه بركتي كه خدا داده رو در راه آبروي اهل خدا براي خلق خدا خرج مي‌كنم! به همين راحتي~


امروز با سجاد رفتيم ولي‌عصر. به قول يكي از دوستام اونجا ديگه واسه چي اونجا كه هيئت ميئت نداره، واسه دختر بازيه؟! در حالي‌كه براي من اون هيئتا يه زيبايي داره و اين هيئتا يه زيبايي…ولي‌عصر يه دسته رو ديديم كه با هيجان تمام و طبل و سنج داشتن مي‌زدن. جوونايي بودن كه موهاشون سبزه‌ي عيد بود ولي زنجير مي‌زدن. خارخاري بود ولي حتي زنجير رو روي سرشون هم مي‌زدن. دختراي شال باريكي رو ديدم كه دم اسبي رنگ شده شون بيرون بود ولي هق هقم مي‌كردن. شما رو بخدا اين قشنگي‌هاي صميمانه ارزش نداره براشون بياي؟ ما خيلي هم تصادفي ديديم اين دسته رو، همين حدود هم بود كه دسته‌ي جنوبي‌ها رو ديديم. چك و چك بوم بوم چك و چك بوم بوم…از غذاي نذري‌اي خورديم كه از ساعت به جرات حدود نه، شروع شد و تا سه هم كه ما رد شديم براي برگشتن، همون صف بود و همون‌طور غذا ميدادن. مگه نگه داشن اين‌همه پول براش كاري داشت؟ يا اين ادا اصولايي كه بعضيا با نذري دادنشون در ميارن.

سوال ديگه‌ي من هم اينه كه از اين مراسم به اين بزرگي و يه‌دستي و با عظمتي نمي‌شه توريست جلب كرد؟ نمي‌شه نمايش اين واقعه رو با تبليغات مثبت، از حالت منفي‌اي كه براش تو خيلي جاها و حتي تو خودمون بوجود اومده از انزوا در آورد؟


دراين باره:

فرازو

تلخ نوشته ها ++++

وب نوشت ++

گوشزد (دكتر گوشزد محافظه كارانه پستشون رو حذف فرمودند، با اينكه متن توي ريدر بنده هست ولي انتشارش خلاف اخلاق هست.)

آكواريوم ذهن من

دسته بندي (رو به خودم) نويسنده imei در ۱۰-۱۰-۱۳۸۶

برچسب‌ها : , , , ,

هنوز وبلاگم رو نشناخته‌م.

مي‌خواستم از توي آكواريوم مغزم برات ماهي بگيرم. از توي اين همه چيزا كه لول مي‌خورن تو هم. راستي فلو رو يادته كه خيلي دوسش داشتي؟ تصوير يكي از ماهي‌هاي آكواريوم توي در جستجوي نموكه خيلي دوسش داشتم! آره مي‌خواستم برات حرف بگيرم. از چيزايي كه تو سرم مي‌لولن. ولي دوس ندارم هول هولكي دست كنم تو سرم جلبك بيرون بيارم… يادته شعر مي‌گفتم؟ شعراي قشنگ قشنگ؟ يادته تو انجمن شعر موقع نقد مردم، بي ادبي هم مي‌كردم؟

بابام از مردن حرف مي‌زنه… بابايي كه دوست داشتنش توي من هنوز كم سن و ساله. به برادرم مي‌گم بايد استرسهايي كه روش هست رو كم كنيم، تا هم مفيد باشه ( كه امكان نداره نباشه…) و هم كم مسئوليت. چند سال پيش همين وضعيت رو درباره مامان داشتم. خيال مي‌كردم اصلا دوستشون ندارم. خيلي فشار روم آورده بودن طوري كه كاملا روحيه‌ي مستقل از اونا داشتم. ولي وقتي تصادف كرد از شبي كه دكتر گفت ضربه مغزي شده، داشتم ديوونه ميشدم. طول شهر رو تا خونه پياده اومدم و داشتم دق ميكردم. نه نه من اينقدرها هم نمك نشناس نبودم.

خصوصي‌ترين لحظه‌هام وقتايي هست كه دعا مي‌كنم. ما بعنوان تعارف يا دل خوشي از هم مي‌خوايم كه دعامون كنن. اين كار ممكنه انجام بشه ولي من تا بحال لحظات واقعا كمي بوده كه تونستم حرفهاي خصوصي خودم و كسي كه مي‌خوام باهاش حرف خصوصي بزنم رو پر كنم از ياد ديگران. بدونين كه اگر ميگم دعاتون كردم يا واقعا راست مي‌گم يا نسبتاً دروغ مي‌گم! نميدونم شايدم بهش نگن دعا، ولي لحظات خصوصي حرف زدن با يه موجود ناشناخته‌اس. لااقل مي‌توني اونجوري كه مي‌خواي حرف بزني.

مي‌گن حضرت ابراهيم (؟) به يه خورشيد پرست، كه مهمانش مي‌شه، مي‌گه اگر به خدا ايمان بياري از اين غذا مي‌توني بخوري، طرف قبول نمي‌كنه و مي‌ره. خدا به ابراهيم مي‌گه ما اينهمه سال غذاش رو داديم و ازش ايمان نخواستيم. تو كي هستي كه روزي ما رو به شرط به بنده‌هامون ميدي؟ ابراهيم با گريه مي‌ره و ميگه و طرف سر همين قضه ايمان مي‌آره~ بيشتر منظورم اينه كه اگر من بخوام چارق خدا رو بدوزم و سرش رو شونه كنم، توي خلوت خودم مي‌كنم. اين اسمش اون دعايي كه ما براي ديگران مي‌كنيم، نمي‌دونم ، فكر نمي‌كنم باشه… يه جور خلوت و تخليه آكواريوم هست… اون دعا يه جور ليست كردن اسمها و آرزوهاست كه با يه سيستم Bookmarking توي Feed هامون مي‌آريمش تا خدا كه Subscribe ش شده Ping بشه و بره توي ToDo ي خدا. اينم واسه اونايي كه هي نق مي‌زدن كه من كلمه‌هاي انگليسي رو به طور مخوفي فارگليش مي‌نويسم:P

داريم يه قرارداد پشتيباني مي‌بنديم. امتحان فراگير فوق شايد شهريور باشه. خيلي ديره. خداكنه تمديدم كنن~

و در آغاز هيچ نبود…

دسته بندي (رو به خودم) نويسنده imei در ۲۵-۰۹-۱۳۸۶

برچسب‌ها : , , ,

و در آغاز هيچ نبود، كلمه بود و آن كلمه خدا بود.
John ۱:۱

  • اين پست اول اين وبلاگ هست. نميدونم چطور ميخوام بنويسم… درباره ي چي‌ها… ميخوام مواظب مخاطب باشم يا نه. خود درگيريهام چقدر آبروريزي داشته باشه … ولي خب اين يه كمي كمكم ميكنه خودمو بشناسم. خودمو به ديگرانم ميتونم بشناسونم ولي برام مهم نيست چندان. بيشتر دغدغه م بيرون ريختن خودمه…
  • نميدونم ابتكاره يا قبلا هم از اينكارا شده… ولي آيه ي اول يوحنا، كه حرف از كلمه ميزنه، خيلي بكار شروع وبلاگ ميخوره. خصوصا كه به “ورد پرس” هم بي ارتباط نيست. واي من چقد نابغه ام!
  • بودن يا نبودن. مسئله اينست. يعني اين وبلاگ ميمونه؟ يعني من باز به سرم نميزنه ؟ من كه فروم رو دوست داشتم ولي از دست رفت. حالا كه وبلاگ رو با ترس و لرز شروع ميكنم چي ميتونه پيش ببرتم؟! من نميتونم حرف بزنم… چرا وبلاگ ميزنم؟ من اگر حرف بزنم ممكنه خيلي چيزا بگم. من هميشه توي حرف زدن احتياط ميكردم.ناپلئونه كه ميگه چيزي نگو كه نتوني بنويسيش چيزي ننويس كه نتوني امضا كني و چيزي امضا نكن كه نتوني عمل كني؟! الان يعني من دارم امضا ميكنم حرفامو؟

Afshin Sabouki

  • به نظر شما اين كاريكاتور چقدر دولت مائه؟ به نظر شما ما خودمون ايده هامون رو ميكشيم؟ به نظر شما آقا مهندس چرا اينقده خواب رو ترجيح ميده؟