دسته بندي (رو به خودم) نويسنده imei در ۰۲-۰۴-۱۳۸۷
هيچ فكر كردين كه ميخواين چطور زندگي كنين؟
خيلي برام معما بوده كه چه كار كنم كه خوشحال باشم. اصلاً آيا بايد هميشه خوشحال باشم؟ آيا با اينكه بعضي مشكلات و مصيبتها توي زندگي ناگزير هستن، بايد ياد بگيرم در كنار اونها خوشحال باشم؟ آيا خوشبختي توي يه فرمول ميگنجه كه من بگم اگه توي اون فرمول زندگي كنم خوشبخت ميشم؟ احساس رضايت ميكنم؟ پست دكتر گوشي رو خوندم كه گفته بود با وجود موفقيتهاش احساس رضايت نداره. به خودم گفتم آيا من دارم براي چيزي ميجنگم و اگر براش ميجنگم بعد كه بهش رسيدم ارتشم رو رها ميكنم؟ آيا زندگيم به يه هدف معمولي منتهي ميشه كه وقتي بهش رسيدم بگم “آخيش، خوب حالا چي؟”
هميشه فكر ميكردم كه لااقل توي اين دنيا، خبري از بهشت و اين مسخره بازيا نيست. اگر هم خوشياي هست همراه با سختيهايي هست كه يا در همون زمان يا قبل و بعد از اون پيش ميآن. اين كه آدم از چه جنبه به اون نگاه كنه احساس خشنودي يا ناخشنودي از اون وضعيت رو ميسازه. آدما چارهاي ندارن جز اينكه يا به اونچه كه دارن با نگاه خوشبينانه نگاه كنن و ازش لذت ببرن، يا اينكه به بهبود وضعيت اميدوار باشن و خوشبختي رو در قدمهايي دورتر در يه سايهروشن ببينن و حالا براش تلاش كنن و يا نكنن، و يا اينكه اصلاً خوشبختي رو گم كنن و از چيزي كه خوشحالشون ميكنه اونقدر دور بيافتن كه ندونن چي شادشون ميكنه. هستن كسايي كه خوشحاليشون درگرو يه چيز كوچيكي هست كه از مثلاً ترس نگاه ديگران، مدام روش خاك ميريزن و حق رفتن به مرحلهي بعد رو پيدا نميكنن.
من واقعاًَ فكر ميكنم زندگي محل جنبه پيدا كردنه. هي لبريزت ميكنن و منتظر ميمونن كه اون حالت برات عادي بشه و بعد باز پر ميشي… كسي كه دنبال سكون باشه و دنبال اين باشه كه به يه حالت استيبل برسه، كه خوشي توي اون حالت باشه و همين و بس، نه تنها نميرسه، با مرده فرقي هم نداره.
آدم تا آخرين لحظه زندگيش نميتونه بگه كه خوشبخته يا نه. بين بدبختي و خوشبختي يه لحظه فاصله بيشتر نيست. همه چي ممكنه ناگهان يا شايدم فرسايشي، عوض بشه. مثل پدر و مادرهايي كه از بچههاشون ناگهان چيزي رو ميبينن كه خرد ميشن. مثل كسي كه ناگهان عشق به سراغش ميآد و ميفهمه زندگي چقدر رنگي و خوش بو هست. مثل ماري كه ميفهمه عاشق شلنگ بوده. همهي اينا يه دفعه تو زندگي تاثير ميذاره.
خوشبختي از لحظههاي كوچيك تشكيل شده. خوشبختي مثل ضربان ميمونه. يه دونهش مياد يه رنگ ميزنه و گم ميشه. بعضيها خوشبختيهاشون رو جيرهبندي ميكنن. نه كه ميگن چون ضربانه پس بذار اين يكي خوشي رو بذاريم براي يه وقت ديگه كه خوشي اون وقتمونم جور باشه. اينجوري ديرتر جنبهي مرحلهي بعد رو پيدا ميكني و ممكنه هم Time’s Up! خيلي طرفدار خوشيهاي لحظهاي *حافظ گونهام. ديگه اينكه دوس ندارم روي بدبختيهام سرپوش بذارم و خودم رو با خوشبيني كوركورانه گول بزنم تا از وضعيت موجود يه بهشت براي خودم بسازم، برعكس دوست دارم تلاش بكنم به سمت يه خوشي، ولي از همون تلاش هم لذت ببرم. گرچه اينا چيزاييه كه خيلي ساده ممكنه فراموشش كنم.
يه چيز ديگه هم هست به اسم آستانه ي پژمردگي! اينو از فروغ ياد گرفتم. ميگفت كه گلا اگه بهشون آب نرسه تا يه حدي رو ميتونن تحمل كنن و اگر بعدش بهشون آب برسه بر ميگردن به حالت اول ولي اگر از اون حد گذشت ديگه پژمرده ميشن! اين حالت تو آدمم هست. يعني اگر تو بدبختي و خصوصاً باور بدبختي، غوطه بزني و قورباغه و كرال بري، بعد از يه مدتي ديگه خوشحالياتو پيدا نميكني… بديش اينه كه وقتي تو مرحلهي ده باشي ولي كليد رو پيدا نكني و تايمآپ شي، برت ميگردونن به خيلي عقبتر. ديگه كه نبايد با خاطرات مرحلهي ده زندگي كني!
آخرش هم اينكه معروفه كه ميگن كه خوشبختي پروانهايه كه اگه دنبالش باشي هيچوقت پيداش نميكني ولي اگر سرت به كار خودت مشغول باشه، ممكنه بياد و رو شونهت بشينه. لطفاً از چسب مگس استفاده نكنين كه به بقيه هم برسه!
*چو گل گر خردهاي داري خدا را صرف عشرت كن كه قارون را غلطها داد سوداي زر اندوزي
دسته بندي (رو به خودم) نويسنده imei در ۰۳-۰۳-۱۳۸۷
اين نوشته كه در زير اومده از فروغه. دربارهي فوت مهسا، دوست صميمي هم دانشگاهي فروغ كه توي يك تصادف اتوبوس رفت… به فروغ به همون سختي ضربه خورد كه وقتي بهت ميگن: “مهسا مرد” بايد بهت ضربه بخوره. و اون مدام اين حرف رو با خودش تكرار ميكرد… دورهي سختي بود كه منم نتونستم كمك چنداني به تسكين فروغ كنم… فروغ هنوز كارهاي خاصي ميكنه. پدر مهسا هر روز ميره بهشت زهرا و مادر مهسا كه ناگهان سفيد شد.
خیلی وقته به ایمی میگم راجع به مرگ بنویسه. میگه نمیدونم چی بنویسم. ولی من میدونم که تنبلیش میشه. درواقع تا یه موضوع فشار کافی رو بهش وارد نکنه (….) نميشه بنویسه! D:
۸ خرداد دومین سالگرد حادثهای هست که باعث شد من از همیشه بیشتر به مرگ فکر کنم. درواقع یکی از اتاقای مغزمو واسه همیشه پر کرد.
با این حال هیچ وقت فکر نکردم زندگی از مرگ بهتره. خیلی وقتا غصه خوردم که چرا “مهسا” باید میرفت. خیلی وقتا غصه خوردم که چرا من نرفتم؟ ولی یه چیزی خیلی جالبه: همیشه آخر این همه فکرای جورواجور، به زندگی میرسم!
آخرش به این نتیجه رسیدم که این دوتا دقیقاً یکی هستن و هر دو، راه فرار از اون یکی. تا وقتی زندهایم و زندگی داریم، از دست غصههای ریزو درشت، آرزوی مرگ میکنیم و اونوقتی که مرگ سراغمون میآد با تمام وجود پسش میزنیم.اما وقتی کسی میمیره که دوستش داریم…
من از مرگ متنفر شدم و زندگی از چشمم افتاد. انگار خدايی خدا رو هم زیر سوال بردم. دیگه نماز نخوندم و باهاش قهر کردم. فقط ازش خواستم اگه هنوز یه ذره دوستم داره، منم ببره حتی اگه جهنم… روزای بدی بود.سخت گذشت اما…گذشت. نمیدونم چی شد و از کی بود که فکر مردن از سرم افتاد. تصمیم گرفتم به جای “مهسا” هم زندگی کنم. درس می خوندم؛ به همهی دوستای مشترکمون مهربونی می کردم. کارايی که اون دوس داشت؛ جاهائی که اون دوس داشت؛ و مقاومت نسبت به هر چیزی که احتمال میدادم میخواد جای “مهسا” رو بگیره یا یادشو کمرنگ کنه.
الان دیگه مثل اون وقتام نیستم. گذشت زمان و مقتضیات انسانی باعث میشه تو زندگی غرق بشی. حتی گاهی خودتم فراموش کنی. مرگ چیز خوشایندی نیست که تکرار هر روز هر کسی باشه. گرچه گاهی به اونی که رفته حسودی می کنم. واکنش من به این مسئله ضد و نقیضه.
اما چیزی که هست دلتنگیه.اینکه نمیذارم فراموشم بشه. اینکه هنوز جاش تو قلبم خالیه و هیچکسی نمیتونه جاشو بگیره. و فهمیدم هیچکی نمیتونه جای کس دیگهای زندگی کنه. و اینکه بعضی آدما با رفتنشون چیزایی رو بهمون یاد میدن که خیلیا با موندنشون نمیتونن.
یه چیز دیگه: تو یه کتاب* خوندم که وقتی خداوند موجودات رو خلق میکرد تقدیر هر کدوم رو بهش گفت. بعد دنیا رو هم بهشون نشون داد و گفت حالا کی می خواد به دنیا بره؟ و هر کسی که خواست، داوطب شد.
تو کتابه نوشته بود: اگه سختی کشیدی اگه تنها شدی کمی صبر کن؛ بدون حتماً تو تقدیر تو، یه چیز خوبی بوده که تو به خاطرش حاضر شدی به دنیا بیای… من این روزا دارم فکر می کنم اون چیزی که مهسا به خاطرش حاضر شد مسافر کوچولوی این راه دراز شه چی بوده؟
وااای چی ازآب در اومد! نمیخواستم اینجوری بنویسم.شبیه زر زر و نق نق!
تقصیر ایمی شد!
*اسم کتاب: یکی پیدا میشه تنهاییمو باهاش قسمت کنم.
اينكه فروغ ميگه چرا من نرفتم، يا اينكه ديگه زندگي از چشمم افتاد، يا اينكه خواستم خدا منو هم ببره، يا زندگي به جاي ديگري… همگي حقايق زندگيمون هستن. رفتار من با مرگ ديگران شايد خيلي سنگدلانه تر از فروغ باشه. شايد چون من خيلي قابليت آداپته شدنم بالاست. قضيهي جوشوندن قورباغه رو كه بايد شنيده باشيد… من مرگ اطرافيان برام به اين شدت تصادف محسوب نميشه. البته امتحانمو پس ندادم! نميدونم…
* تيتر كنايه به: مرگ پايان كبوتر نيست… {ضمناً pigeon هم بمعناي كبوتر و هم بمعناي دختر جوان هم هست.}
۱
- امشبم؟
- آخي… بيدارت كردم؟
- ميرسونمت… زود تموم ميشه؟
- شايد. شايدم بايد بمونم تا مشكل رفع شه… بخواب تو عزيزم… فردا هم كار داري.
-تو پاركينگ بيمارستان ميخوابم… يه آقاي با شخصيت يه خانوم با شخصيت خوابالو رو كه با يه ماشين باشخصيت تنها نميذاره :P… حالا چي ميشه يه وقتايي من در نقش همسر فداكار براي وقتاي نق زدن يه خورده آذوقه جمع كنم…
۲
توي پاركينگ خوابم نميبره. لپ تاپ رو روشن ميكنم. از هايبرنيت كه بالا ميآد، يه مشت پنجره از برنامههاي مختلف بيرون ميريزه. چند دقيقه بين برنامهها سوئيچ ميكنم و توي متن كار قرار ميگيرم. ولي زود متوجه ميشم كه اين روش خوبي براي خوابيدن نيست. يه EBook داستان نيمهخونده رو باز ميكنم و شروع ميكنم به خوندن. چشمام گرم ميشه. صندلي رو ميخوابونم و كاورم رو ميكشم رو خودم…
۳
- ميخواي همينجا بخوابيم؟ فوقش سه چار ساعت ديگه بيشتر نميتونيم بخوابيم كه. نگهبان هم ديگه عادت كرده…
- نه خونهمونو بيشتر دوس دارم. توش آرامش بيشتري هست…
خاطرههاي آيندهي من از خونهمون. از دردسرهاي خانوم دكتر و شغلش. از لذت زندگي زير يه سقف، سقف ماشين و سقف خونه و سقف آسمون… ميدونم كه خيلي از اين خاطرهها به حقيقت نميپيوندن ولي ويرچوال ماشيني كه توي ذهن من هست ميتونه يه زندگي موازي با اين مصيبت بارون حاضر رو، با زيبايي و غيرقابل پيشبيني بودني كه دوستش دارم رنگ كنه و پيش ببره؛ به تريج قباي دنيايي هم كه افتخار به زجر دادن من ميكنه بر نميخوره. در ضمن براي اينكه شما خوانندگان جان (!) هم بتونين راحت بخونين، داستان رو از تلويزيون ايران پخش كردم كه نه بوس و بغل داشته باشه و نه ۱۸+
دسته بندي (اجتماعي, عشق) نويسنده imei در ۰۴-۱۱-۱۳۸۶
اگر اين وبلاگ وبلاگ من باشه و اگر من من باشم، بيخ گلومو ميگيره اگر از اين نگم.
مثل همه، من هم دوستايي دارم كه “دستهي دوتايي”ان. اگر دختر باشن دوست پسري دارن و اگر پسر باشن دوست دختري دارن كه همديگه رو دوست دارن و از بودن با هم لذت ميبرن. تو اينجور روابط، بعيد نيست كه طرفين مايل به معرفي من به همديگه، به عنوان دوست باشن چرا كه من رو ميتونن به عنوان يه دوست كه معتمد دو طرف باشه به هم معرفي كنن. خوب اين تا اينجا…
من توي يه پست مفصلاً در مورد نگرش خودم به رابطهي عاشقانه و رابطهي مالكانهي جنس مخالف توي فرهنگمون نوشتم. توي رابطهي بيرونم هم، جز با اين فكر برخورد نميكنم. دربارهي اينكه خودم رو به شكل ديگهاي جلوه بدم هم كه اصلاً تو مودش نيستم. اصولاً زياد مايل به رابطهاي نيستم كه مجبور باشم جوري توش برخورد كنم كه نيستم و بخاطر همين هم معمولاً از كار تو محيطهاي اداري و استخدامها و اينجور چيزا پرهيز ميكنم. بخاطر همين برام خيلي راحته كه قيد رابطهاي كه توش مجبور باشم تظاهر كنم رو بزنم. اينا همه مقدماتن حالا هنوز اون بيخ گلو گيره رو نگفتم!!
من شايد با طرز تلقياي كه خيلي از اين دستههاي دوتايي از من دارن متفاوت باشم. شايد اگر دختري ببينه كه من توي رابطهام با دخترها راحتم و “مثل خودشون” حرمت و اندازهي كسي رو كه دارم رعايت نميكنم و مثلاَ ميگم و ميخندم و قرار ميذارم و دست ميدم، يعني اينكه دارم رو مخشون كار ميكنم يا اينكه تعهد ندارم يا اينكه به هر شكلي انحراف دارم. قضاوت پسرها كه دسته گله! لطف ميكنن و همهي پسرهاي ديگه جز خودشون (و حتي گاهاً خودشون) رو ميذارن جزو دستهي “من اينا رو ميشناسم!” كه چي؟ كه اينكه طرف خانم بايد “تحت الحفظ” با من -كه جزو رستهي جانور شناسي پسرها شناخته ميشم- رابطه داشته باشه تا مبادا خانوم رو هاپولي كنم! مهم نيست، من ميدونم كه اين فرهنگ غالب جامعهمونه و قرارم نيست كه من تحول تزريق كنم توش! آقا يا خانوم نميخوان من با مزدوجشون خارج از دايرهي امنيتي ايشون دوست باشم. بسيار خوب!Let it be!
چند وقت پيش، با يكي از اين دوستاي خانوم قرار گذاشتيم براي چند روز پيش. بعد كاشف به عمل اومد كه طرفشون ناراحت شدن كه چرا بي خبر من قرار گذاشتي؟ من براي اين احساسات احترام قائلم و بخاطر اينكه ديدار ما، به نوعي به احساس خيانت تبديل نشه سعي ميكنم رابطهام رو با اينجور دوستام محدود كنم. با اينكه شخصاً اينجور رابطهها رو دوست ندارم و فكر ميكنم يه ايرادي دارن كه بايد با گذشت زمان بهبود پيدا كنه، ولي برام خاطر عشق عزيزه و “از هر زبان كه ميشنوم” قابل احترامه. منتها چيزي كه حيفم ميآد اين وسط اينه كه دوستياي كه براش زحمت كشيده شده و براي طرفين ارزش داره، به يك دشمن فرضي براي عشق تبديل ميشه طوري كه يكي از طرفين بايد بين عشق يا دوستي طرف مقابل يكي رو انتخاب كنه… البته هميشه به اين تندي و رك بودن نيست ولي معنا و مفهوم دقيقاً همينطوره!
باز چند وقت پيش يكي از دوستان دربارهي رابطهي من و فروغ حرفي زد. انگار ديدن اينكه فروغ با اسم يكي از پسرهاي كلاسش با من شوخياي بكنه، براي اين دوستمون زياد جا نيافتاده بود كه با اينكه تاييد ميكرد شوخي هست، ولي به من با جديت ميگفت “مواظبش باش”. تلخ ترين حرفهايي كه به اسم نصيحت و خيرخواهي و *”ديدن پيچش مو” به آدم زده ميشه. من هم از اين شوخيها ميكنم و خود اين دوستمون هم از اين شوخيها ميكنه. همهي ما رابطههايي داريم كه در اون احساس خيانت نميكنيم ولي بعضيها مايل به پوشوندنش هستن و بعضيها با اعتماد سازي به سلامت روابطشون افتخار ميكنن. من كسي نيستم كه وقتي دوستي در زندگيم دارم، ولي ميخوام خيال “دستهي دوتايي”مو راحت كنم بگم “اين ياروئه” يا با همكلاسي هام دوست باشم ولي حتي خبري هم ازشون توي رابطهمون نباشه و درواقع هويتي مخفي باشن! من با اينكه فروغ با دوستاي پسر هم كلاسش ميره و ميآد و ميگه و ميخنده مشكل داشته باشم ولي خودم با هزار تا دختر هم كلاسي يا اينترنتي بگو بخند داشته باشم؟ مگه من نامردي دارم ميكنم؟ من مواظب فروغ باشم؟ فروغم مواظب من باشه؟ بهتر نيست جفتمون مواظب خودمون باشيم و بجاي دروغ گفتن يا محدود كردن خودمون و طرفمون، عادي زندگي كنيم؟!
اسم اين پست رو گذاشتم دروغ براي اعتماد. چون معتقدم اينجور رفتارها از صداقت به دوره. خصوصاً صداقتي كه بايد توي عشق باشه. و گذاشتم حراست از عشق! خوب ميدونم از عشق بايد نگهداري و مواظبت بشه و بايد خيلي تراش بخوره، شعلهي عشق مال اولاش هست و بايد اين آتشكده رو روشن نگه داشت نه گذاشتش به اميد اينكه خودش ميمونه. ولي بار منفياي كه كلمهي حراست -به لطف نيروهاي حراستي- تداعي ميكنه دقيقاً همون بار منفياي هست كه از “مواظب بودن” بعضيها منظورم هست. عشق يعني آزادي…
پينوشت:
* يك قصه بيش نيست قصهي عشق و اين عجب كز هر زبان كه ميشنوم نا مكرر است.(حافظ)
* تو مو ميبيني و من پيچش مو، تو ابرو، من اشارتهاي ابرو (نظامي)