خلسه‌ي شعر

دسته بندي (رو به خودم) نويسنده imei در ۱۳-۰۳-۱۳۸۷

برچسب‌ها : , ,

اوكي منطقي باشم؛ مسئله اينست: با قلمبه‌ي احساسي چه كنم؟
وقتي كه يه شعر خوب مي‌خونم، مي‌گم، مي‌فهمم، حتي اگر يكي دو كلمه باشه… ديگه اون احساس من نيست كه اون شعره، ‏بلكه اون شعره كه احساس منه! منو به چنگ مي‌آره و احساسمو تحت الشعاع قرار مي‌ده. خلسه‌ي شاعرانه… من، مثل يه ‏لاك‌پشت، يه كرگدن ، سخت‌پوست و عاشق‌ام. مثل يه تمساح، دوست پرنده‌هايي مي‌شم كه مسواكم هستن. چَشم، نيمه‌ي ‏منطقي! نمي‌ذارم شعرها اعتقاداتم بشن. ولي وقتي مي‌جوشه، سخت بگيري بهش، مي‌تركه… يعني مث زودپز اگه نذاري ‏سوت بزنه، لوبياها گير ديوار مي‌آد…‏
من رفتم “به همين سادگي” رو ديدم. برام پر از شعر بود. عرض كنم كه “سندي” گوش كردم (حليمه) ‏‎:D‎‏ كلي از شعرش لذت ‏بردم: “مي‌گن كِريم دهاتيه، سرو زبون نداره، ولي او بچه شهريه، دلشِه به دست مي‌آره، مي‌گم‌ كه تو مسكني براي دل دردُم، ‏مو ماشينم تو فلكه بذار دورت بگردُم”. ديگه بگم كه فروغ برام قيصر امين‌پور خوند… آخ كه چه شعر مي‌گه‌ اين بابا. واي كه ‏خودمِ‌ وقتي دفتر آخر فروغ رو مي‌خونم… ايمان بياوريم… پنجره… واي همه‌ش يأس و شعر و احساسه. ديگه از كي بگم؟ من ‏كه گهگاه شعر مي‌ذارم اينجا ولي حق مطلب اين نيست…‏
من يه وقتايي شعرايي گفتم… شعرهاي قالب دار و نو و كهنه… ولي نمي‌گنجم. نه اونقدر تسلط دارم روي زبان و تكنيك و ‏چيزاي ديگه كه بتونم خيلي ساده از اون شعرها بگم، نه اينكه احساساتم به كندي دستِ شعر نويسيمه… ديگه اس‌ام‌اس‌هامو ‏بيشتر از شعرام دوس دارم. ديگه قربون صدقه‌هام بيشتر راضيم مي‌كنن. اين همون حسيه كه دارم. وقتي اينجوري نگاه ميكنم ‏به نظرم مي‌رسه كه چشمه‌هه نخشكيده!‏
واقعيتش اينه كه من از ‏Songها بيشترين لذتي كه مي‌برم شعرشونه. و از فيلم‌ها هم بيشترين چيزي كه چشم و گوشمو باز ‏مي‌كنه (!) بوسيدنه. اين يه شباهت معني داره. گرفتي قضيه رو؟

گل بي رخ يار…

دسته بندي (روزمره) نويسنده imei در ۰۴-۱۰-۱۳۸۶

برچسب‌ها : , , ,

سرما زده و سوزه و پائيز فراري،
در حسرت روزاي بهاري، بق كرده قناري…
اجاق خونه ميسوزه و سرده،
ببين سرما چه كرده،
اي واي از اون روزي كه گردونه به كام ما نگرده!


هوا خيلي سرد شده. خونه‌ي ما سرماي بيشتري داره. سواي از سوراخ سمبه‌هاش كه باد مي‌زنه توش و پرده‌ها شكم پيدا مي‌كنن، وقتي كسي رو هم نداشته باشي سوزش بيشتر مي‌شه. خاله هم كه براي يلدا دعوتم كرده بود وضعيت خاصي براش پيش اومد كه خودشونم مجبور شدن برن يه جاي ديگه شب چله. من دلتنگم.چله به مزخرفي تمام طي شد. براي دوستاي خارجيم بايد گفت كه يلدا اينجوره و اونجوره و خوش مي‌گذره! ولي من ابزار خوبي براي تعريف زيبايي‌ها نيستم! عموما اون چيزايي كه براي من زيبا محسوب مي‌شن همه جاي دنيا گير مياد فقط بايد چشم باز كرد!حضرات روي قله هاي کثافتي که فتح کردن خاک مي‌ريزن تا بپوشوننش و غافل از اينکه به ارتفاع بيشتري مفتخر مي‌شن. چطور بايد يلداي خوب و خوشي داشته‌باشيم؟

امروز رفتم کتاب فروشي براي يک متولد يلدا، هديه‌ي تولد بگيرم. باز حرصم کار دستم داد. بيست تومن کتاب خريدم. “يازده دقيقه” که مدت‌ها بود مي‌سپردم برام بيارن رو Simply يا به عبارتي قلوپي بهم داد. چند تا پيشنهاد داد که بعد از رد يکي دوتا نتونستم از خير بقيه شون بگذرم… به کتابخونه ي مشترکمون فکر مي‌کنم. خيلي قشنگه.

Implementation پروتكل‌ها به كندي پيش ميره. نه بايد به كد نويسي بيافتيم و نه ميون‌بر ديگه‌اي پيدا مي‌شه. خصوصاً PPP سخت تره در اين مرحله. چطور به يه دستگاه Dumb حالي كني كه چطور با بقيه حرف بزنه!

Labu

مدت‌هاست دلم لبو مي‌خواد ولي از كنار لبوفروشي كه مي‌گذرم خودم رو كنترل مي‌كنم. به خاطر قيمت؟ نه بابا! سلامت‌ش؟ شوخي مي‌كني! مدتها دنبال دليلش گشتم. همين الان كه تايپ مي‌كنم فهميدم چرا… چون كسي نيست كه باهاش بخورم. تنهايي خوردن لبو خاطره‌ي مزخرفي توي ذهنم بجا مي‌ذاره.


امروز روز اول دي‌ماه است…من راز فصلها را مي‌دانم،

و حرف لحظه‌ها را مي‌فهمم؛

نجات دهنده در گور خفته‌است،

و خاك، خاك پذيرنده،

اشارتي‌ست به آرامش.

“فروغ”