۱
- امشبم؟
- آخي… بيدارت كردم؟
- ميرسونمت… زود تموم ميشه؟
- شايد. شايدم بايد بمونم تا مشكل رفع شه… بخواب تو عزيزم… فردا هم كار داري.
-تو پاركينگ بيمارستان ميخوابم… يه آقاي با شخصيت يه خانوم با شخصيت خوابالو رو كه با يه ماشين باشخصيت تنها نميذاره :P… حالا چي ميشه يه وقتايي من در نقش همسر فداكار براي وقتاي نق زدن يه خورده آذوقه جمع كنم…
۲
توي پاركينگ خوابم نميبره. لپ تاپ رو روشن ميكنم. از هايبرنيت كه بالا ميآد، يه مشت پنجره از برنامههاي مختلف بيرون ميريزه. چند دقيقه بين برنامهها سوئيچ ميكنم و توي متن كار قرار ميگيرم. ولي زود متوجه ميشم كه اين روش خوبي براي خوابيدن نيست. يه EBook داستان نيمهخونده رو باز ميكنم و شروع ميكنم به خوندن. چشمام گرم ميشه. صندلي رو ميخوابونم و كاورم رو ميكشم رو خودم…
۳
- ميخواي همينجا بخوابيم؟ فوقش سه چار ساعت ديگه بيشتر نميتونيم بخوابيم كه. نگهبان هم ديگه عادت كرده…
- نه خونهمونو بيشتر دوس دارم. توش آرامش بيشتري هست…
خاطرههاي آيندهي من از خونهمون. از دردسرهاي خانوم دكتر و شغلش. از لذت زندگي زير يه سقف، سقف ماشين و سقف خونه و سقف آسمون… ميدونم كه خيلي از اين خاطرهها به حقيقت نميپيوندن ولي ويرچوال ماشيني كه توي ذهن من هست ميتونه يه زندگي موازي با اين مصيبت بارون حاضر رو، با زيبايي و غيرقابل پيشبيني بودني كه دوستش دارم رنگ كنه و پيش ببره؛ به تريج قباي دنيايي هم كه افتخار به زجر دادن من ميكنه بر نميخوره. در ضمن براي اينكه شما خوانندگان جان (!) هم بتونين راحت بخونين، داستان رو از تلويزيون ايران پخش كردم كه نه بوس و بغل داشته باشه و نه ۱۸+
دسته بندي (اجتماعي, عشق) نويسنده imei در ۰۴-۱۱-۱۳۸۶
اگر اين وبلاگ وبلاگ من باشه و اگر من من باشم، بيخ گلومو ميگيره اگر از اين نگم.
مثل همه، من هم دوستايي دارم كه “دستهي دوتايي”ان. اگر دختر باشن دوست پسري دارن و اگر پسر باشن دوست دختري دارن كه همديگه رو دوست دارن و از بودن با هم لذت ميبرن. تو اينجور روابط، بعيد نيست كه طرفين مايل به معرفي من به همديگه، به عنوان دوست باشن چرا كه من رو ميتونن به عنوان يه دوست كه معتمد دو طرف باشه به هم معرفي كنن. خوب اين تا اينجا…
من توي يه پست مفصلاً در مورد نگرش خودم به رابطهي عاشقانه و رابطهي مالكانهي جنس مخالف توي فرهنگمون نوشتم. توي رابطهي بيرونم هم، جز با اين فكر برخورد نميكنم. دربارهي اينكه خودم رو به شكل ديگهاي جلوه بدم هم كه اصلاً تو مودش نيستم. اصولاً زياد مايل به رابطهاي نيستم كه مجبور باشم جوري توش برخورد كنم كه نيستم و بخاطر همين هم معمولاً از كار تو محيطهاي اداري و استخدامها و اينجور چيزا پرهيز ميكنم. بخاطر همين برام خيلي راحته كه قيد رابطهاي كه توش مجبور باشم تظاهر كنم رو بزنم. اينا همه مقدماتن حالا هنوز اون بيخ گلو گيره رو نگفتم!!
من شايد با طرز تلقياي كه خيلي از اين دستههاي دوتايي از من دارن متفاوت باشم. شايد اگر دختري ببينه كه من توي رابطهام با دخترها راحتم و “مثل خودشون” حرمت و اندازهي كسي رو كه دارم رعايت نميكنم و مثلاَ ميگم و ميخندم و قرار ميذارم و دست ميدم، يعني اينكه دارم رو مخشون كار ميكنم يا اينكه تعهد ندارم يا اينكه به هر شكلي انحراف دارم. قضاوت پسرها كه دسته گله! لطف ميكنن و همهي پسرهاي ديگه جز خودشون (و حتي گاهاً خودشون) رو ميذارن جزو دستهي “من اينا رو ميشناسم!” كه چي؟ كه اينكه طرف خانم بايد “تحت الحفظ” با من -كه جزو رستهي جانور شناسي پسرها شناخته ميشم- رابطه داشته باشه تا مبادا خانوم رو هاپولي كنم! مهم نيست، من ميدونم كه اين فرهنگ غالب جامعهمونه و قرارم نيست كه من تحول تزريق كنم توش! آقا يا خانوم نميخوان من با مزدوجشون خارج از دايرهي امنيتي ايشون دوست باشم. بسيار خوب!Let it be!
چند وقت پيش، با يكي از اين دوستاي خانوم قرار گذاشتيم براي چند روز پيش. بعد كاشف به عمل اومد كه طرفشون ناراحت شدن كه چرا بي خبر من قرار گذاشتي؟ من براي اين احساسات احترام قائلم و بخاطر اينكه ديدار ما، به نوعي به احساس خيانت تبديل نشه سعي ميكنم رابطهام رو با اينجور دوستام محدود كنم. با اينكه شخصاً اينجور رابطهها رو دوست ندارم و فكر ميكنم يه ايرادي دارن كه بايد با گذشت زمان بهبود پيدا كنه، ولي برام خاطر عشق عزيزه و “از هر زبان كه ميشنوم” قابل احترامه. منتها چيزي كه حيفم ميآد اين وسط اينه كه دوستياي كه براش زحمت كشيده شده و براي طرفين ارزش داره، به يك دشمن فرضي براي عشق تبديل ميشه طوري كه يكي از طرفين بايد بين عشق يا دوستي طرف مقابل يكي رو انتخاب كنه… البته هميشه به اين تندي و رك بودن نيست ولي معنا و مفهوم دقيقاً همينطوره!
باز چند وقت پيش يكي از دوستان دربارهي رابطهي من و فروغ حرفي زد. انگار ديدن اينكه فروغ با اسم يكي از پسرهاي كلاسش با من شوخياي بكنه، براي اين دوستمون زياد جا نيافتاده بود كه با اينكه تاييد ميكرد شوخي هست، ولي به من با جديت ميگفت “مواظبش باش”. تلخ ترين حرفهايي كه به اسم نصيحت و خيرخواهي و *”ديدن پيچش مو” به آدم زده ميشه. من هم از اين شوخيها ميكنم و خود اين دوستمون هم از اين شوخيها ميكنه. همهي ما رابطههايي داريم كه در اون احساس خيانت نميكنيم ولي بعضيها مايل به پوشوندنش هستن و بعضيها با اعتماد سازي به سلامت روابطشون افتخار ميكنن. من كسي نيستم كه وقتي دوستي در زندگيم دارم، ولي ميخوام خيال “دستهي دوتايي”مو راحت كنم بگم “اين ياروئه” يا با همكلاسي هام دوست باشم ولي حتي خبري هم ازشون توي رابطهمون نباشه و درواقع هويتي مخفي باشن! من با اينكه فروغ با دوستاي پسر هم كلاسش ميره و ميآد و ميگه و ميخنده مشكل داشته باشم ولي خودم با هزار تا دختر هم كلاسي يا اينترنتي بگو بخند داشته باشم؟ مگه من نامردي دارم ميكنم؟ من مواظب فروغ باشم؟ فروغم مواظب من باشه؟ بهتر نيست جفتمون مواظب خودمون باشيم و بجاي دروغ گفتن يا محدود كردن خودمون و طرفمون، عادي زندگي كنيم؟!
اسم اين پست رو گذاشتم دروغ براي اعتماد. چون معتقدم اينجور رفتارها از صداقت به دوره. خصوصاً صداقتي كه بايد توي عشق باشه. و گذاشتم حراست از عشق! خوب ميدونم از عشق بايد نگهداري و مواظبت بشه و بايد خيلي تراش بخوره، شعلهي عشق مال اولاش هست و بايد اين آتشكده رو روشن نگه داشت نه گذاشتش به اميد اينكه خودش ميمونه. ولي بار منفياي كه كلمهي حراست -به لطف نيروهاي حراستي- تداعي ميكنه دقيقاً همون بار منفياي هست كه از “مواظب بودن” بعضيها منظورم هست. عشق يعني آزادي…
پينوشت:
* يك قصه بيش نيست قصهي عشق و اين عجب كز هر زبان كه ميشنوم نا مكرر است.(حافظ)
* تو مو ميبيني و من پيچش مو، تو ابرو، من اشارتهاي ابرو (نظامي)

اين خاطره هاي آينده ي منه. بهش ميگن آرزو ولي براي من كه به آيندهام ميرم و برميگردم خاطره هست. سوغاتي هست. از طرفي وقتي مقايسه ميكنم با كوچيكيهام كه بابا مامان هنوز اونقدر سرشون به باقي زندگي گرم نبود كه به خودشون بود، برام بيشتر حكم خاطره پيدا ميكنه. من بچهي اول خونوادهام. شايد منم وقتي به سن بابا مامان اينا برسم اينجوري فكر نكنم ولي لااقل اين چند سال عمرم رو با اين حس و حال گذروندم…
خونهام. خونهاي كه من و تو توشيم. خونهاي كه تو پرش ميكني. از خودت و از چيزاي كوچيك خوشگل، و ميز كامپيوتر طولاني و شلوغ و بي در و پيكر من كه توي اتاق خوابمون نميگذاريمش. خونهيي كه توي سرما، گرمه و توي گرما باد خنك خوش بو داره. از بيرون توي ساعتهاي پيك روز گه گداري صداي بوق مياد. پشت بومي كه جاي ديدن طلوع داره. كارهايي كه باهم ميكنيم. من جارو كردنم بلدم. شستن ظرفا هم. تازه مستنداتش هم هست!! به هم تكيه ميديم و تلويزيون ميبينيم. گلدون داريم.
چقدر خوبه كه تو حرف ميزني، چقدر خوبه كه من ميشنوم… چقدر خوبه كه خونهمون خوردنيهاي خوش بو داره… با هم ميخوابيم. من از مطب ميآرمت. البته احتمالاَ بعضي وقتا… مهمون زياد داريم. ولي زياد نميمونن. ولي به عاشقا جا ميديم…
عكس از گالري حميد سلطان آبادي هست.
دسته بندي (اجتماعي, عشق) نويسنده imei در ۱۳-۱۰-۱۳۸۶
من مطالعهي روانشناسي و جامعه شناسي خاصي ندارم. بخاطر همين ممكنه قضاوتهايي كه در اين پست ميكنم ناشي از عدم آگاهي من باشه. در اين صورت ممنون ميشم اگر من رو با استناد به منابعتون روشن كنين. اين حرفها فقط يه سري برداشت از روابطي هست كه اطرافم ميبينم و اشاره به شخص خاصي نيست… نظرتون برام مهمه. بگيد چي فكر ميكنيد.
قضيه از اين قراره: پسري تو عشق دختري ميافته يا برعكس. رابطهي احساسي شون گرم ميشه. رفت و آمد ميكنن و دو طرف از هم خوششون ميآد. تا اينجا شبيه به خيلي از شروع هاي ديگه است. بهر حال تصور كنيم كه دختر خانم اجازه داده كه عشق آقا ظهور پيدا كنه ( اين عشق و آقا و ظهور رو با اون يكي اشتباه نگيرين:D ) كه اين يه طبيعت دخترونه به نظرم هست، آقا بايد ممنون باشه كه بهش اجازه داده شده كه خانم رو بشناسه و خب بعد از مدتي احساس علاقه كنه بهش! خب با اوصاف وضعيت فرهنگي جامعهمون، -چنان كه افتد و داني- اگر دختري به پسري خيلي ساده و بدون دليل روي خوش نشون نده- چنانكه شكل معقول ارتباط دو انسان هست- جامعه نميآد بگه واه واه چه دختري انگار از دماغ فيل افتاده! اين به ديد من يكي از مزخرفات جامعهي ماست كه نتيجهش اجتماعي نبودن جوونها در ارتباط با هم هست. نه دختر رو در قبال “زدن مخ” واكسينه ميكنه و هم از طرفي تعدادي از شانسهاي ارتباط سالم رو كور ميكنه. بگذريم… بهر حال آقا به تور خانمي خورده كه سطح فرهنگيش اجابت ميكرده كه به سلام آقا، عليك جواب بده. خب اينا هم كه فكر ميكنم توي خيلي از شرايط صادقن. بعد از اينكه رابطه گرم ميشه و شروع ميكنن حرفاي خوب خوبشون رو زدن از اينجا به بعد اين توقع ميره كه ارتباط خانم با پسرها شكل محدودتري داشته باشه. البته اين توقع در مورد آقا هم ميره كه احتمالاً برآورده ميشه. كامل »