۰۷
نجات دهنده در گور خفته است
دسته بندي (رو به خودم) نويسنده imei در ۰۷-۱۲-۱۳۸۶
در برچسب : رونوشت من, سينوهه
و خاك، خاك پذيرنده، اشارتيست به آرامش.
“من، سينوهه پسر سن موت و زوجهي او كيپا اين كتاب را مينويسم. من اين كتاب را براي اين تحرير نميكنم كه خدايان سرزمين مصر را مدح نمايم، براي اينكه از خدايان به تنگ آمدهام. من اين كتاب را مينويسم براي اينكه ميدانم! و دانايي مانند تيزآب قلب انسان را ميخورد و اگر انسان دانايي خود را به ديگري نگويد قلب او از بين ميرود. من نميتوانم داناييام را به كسي بگويم و لذا آنرا براي خويش ميگويم تا بدينوسيله خود را تسكين بدهم…”
سينوههي مصري گيرم اومد به ترجمهي ذبيح الله منصوري و خوندمش ايبوكلي (يعني به صورت ايبوكانه!). تمام اظهار نظرهايي كه حول اين كتاب ميشه بكلي روي تاثيري كه اين كتاب روم گذاشت بي تاثيره. از اينكه از شيوهي ترجمهي منصوري بد ميگن گرفته تا اينكه ميگن متن اصلي سينوهه ۵۰ صفحه بوده نه ۴۵۰ صفحه و يا اينكه افسانه است و حتي منكر خيلي چيزاي ديگه هم ميشن. من اين كتاب رو به عنوان يه سند تاريخي نخوندم كه بخوام بهش استناد كنم هرچند مترجم معتقده نويسنده بسياري جاها به استناد مستندات موثق، قلم فرسايي كرده. زيباييهاي زيادي برام داشت. مجتبي، هم خونهاي جديدمون اين هديه رو داد بهم داد…
توي فرموله كردن لذت به شدت كندم. نميدونم كار درستي ميكنم يا نه ولي ميترسم براي خوش اومدن يا بد اومدنم از چيزي، دليل بيارم و اين يكي از دلايليه كه قضاوت كردنم رو به تعويق ميندازه. ميترسم اگر براي دادن صفتي به چيزي دليل بيارم بعدتر خودم رو محبوس همون دليل ببينم. وقتي ميگم فلان چيز زيباست شايد بخاطر اينه كه در من خاطرهي ناخودآگاه يه حس خوب رو زنده ميكنه… شايد بخاطر اينه كه چون نو هست جالبه، يا شايد چون چيزي درش پيدا ميكنم كه خيلي “رو” نيست… ولي خطرناكه كه همين حرفا رو بزنم. چون ديگه لذت نميبرم.
فرض كن شاملو يه شعر از خودش رو به اسم يه شعر از يه جووني بذاره به نقد يه انجمن. برخورد انجمن اونجوري نيست در قياس با وقتي كه بدونه شعر مال خود شاملوئه. يا فرض كن يه نقاشي تصادفي رو بذارن به معرض نقد. وقتي فكري با ذهنيتها مسموم بشه زيبايي و زشتي براش معناي ديگهاي پيدا ميكنه. و من نميفهمم بعد از اينهمه عمري كه كردم، كدوم يك از احساساتم بدون مسموميت و بكر هست. بدترين خصوصيت اين رفتار اينه كه وقتي واقعاً داري لذت ميبري، ممكنه طرف نفهمه. توي اينجور مواقع ديگه مجبوري بگي “عاشق وقتاييام كه بغلم ميكني”.
بخاطر همين نميخوام چيزايي كه باعث اين شدن كه از اين كتاب لذت ببرم رو فرموله كنم. فقط چيزايي كه خيلي برجسته خودشون رو نشون دادن يادم مونده…
لحن كتاب و عبارتهايي كه بكار ميبره به شكل خارقالعادهاي نشانگر فضاي داستانه. كوزه شكستن، خواهر كردن، به خدايان سوگند و ميزان و فلز وعبارتهاي ديگهاي كه احتمالاً حتي تحت تاثير فضا، بكار هم ميبرمشون…
نا اميدي سينوهه از خداهاي مصر و دروغهايي كه در حجم انبوه به اسم مقدسات گفته ميشه مثل اينكه فرعون پسر خداست در حالي كه من يك پزشكم و ميديدم كه فرعون هم هنگام درد و رنج همچون يك انسان عادي مينالد و مردن فرعون تفاوتي با مردن انسان عادي ندارد و كبوتري از بيني او بيرون نميآيد و به آسمانها پر نميكشد…
نتيجهگيريهايي كه سينوهه در كل كتاب بهشون معتقده و يا نتيجهگيريهاي موقتيش كه حاصل اتفاقات اون برهه هست… نسبت دادن وقايع زندگيش به اسمش يا به ستارگان كه لايتغير هستن… اعتقادش به اينكه نوع بشر همواره در حماقت ثابت قدم هست و آرامش خودش رو در چيزي ميبينه كه ميدونه دروغه يا اصلاً نميدونه چيه و فقط براي اينكه نميدونه چيه ميره طرفش.
رسوم محشري كه توي كتاب معرفي ميشه از قبيل شيوهي ابراز عشق كه دست روي سر كچل طرف مونث ميكشيدن يا مثلاً به نشانهي عزا دستاشون رو بالا ميبردن يا عمده محدوديتي كه در سـكس قائل بودن رضايت طرف بوده يا مثلاً وقتي از حرص كسي ميخواستن بگن با تمساح خصوصاً از نوع رود نيلش مقايسهاش ميكردن.
ولي درخور تحسينترين زيبايي اين كتاب نشون دادن روال نااميدي سينوهه از همه چي بود… كه چطور آدما زندگيشون رو ميكنن ولي به پوچي ارزشهايي كه همگان مصرانه سعي در مقدس دونستنشون ميكنن ميرسن و اين وسط كيها چه راههايي رو انتخاب ميكنن و چطور ذهن محدود ما قادر نيست به انتهاي سرنوشت هر كس برسه و تصميم بگيره كه يك راه رو انتخاب كنه.
در اين ميزان، شديداً با فروغ در اين شعر هم پيالهام… گاهي با خودم ميگم “از آينه بپرس نام نجات دهنده را، آيا زمين كه زير پاي تو ميلرزد، تنها تر از تو نيست؟” و گاه ديگه ميگم “نجات دهنده در گور خفته است، و خاك، خاك پذيرنده، اشارتيست به آرامش…”
اولا سلام دایی
خوبی ؟
این که هدیه نبود بی مزه
هدیه ات مونده گلم.
من بار اول که سینوهه را خوندم یه جورایی بچه بودم
فکر کنم سوم دبیرستان بودم
واسه همین بار دوم که خوندم بیشتر لذت بردم و مطمئن هستم که بار سوم بیشتر حال میکنم.
این یکی از خصوصیات کتاب خوندنه.
دلم تنگ شده برات گل من.
کاشکی وقتی این پست را مینوشتی من بالا سرت بودم و مثل قبلی همون جا ویرایشش میکردم و تو هم هی حرص میخوردی و آخرش هم پاپلیش نمیشد ( این چرا شکلک نداره )
دایی میتونم تصورت کنم وقتی اینو میخونی و زیر لب به من میگی ….
من که هیچی نفهمیدم جز اینکه مجتبی هم خونه ایت شده
وای خوش به حالتون، منم از این هم خونه ایا میخوام D: (ها چیه؟ بی ادب چرا میخندی؟؟؟؟)
راستش دلم برای همه تون تنگ شده
این چند وقته بدجور خودمو حبس کردم
دلم برا صداتون که لااقل گاهی میشنیدم هم خیلی تنگ شده
دلم برای دوستام تنگ شده
گور بابای سینوهه
خوب عمه نازی
خودت ، خودت را زندانی کردی
برو توی شهر
خوش بگذرون
ما دو تا تبریزی توی کلاسمون داریم که من وقتی میبینمشون به یاد تو یه جک براشون تعریف میکنم ….
هم خونه ای از مدل من میخوای یا ایمان ؟
من که واقعا دلم براش تنگ شده
هر چند که میدونم اون عین خیالش هم نیست
نامرد..
اقا ما که این وسط این کتابه رو نخوندیم چه کنیم ؟؟؟
منم میخوام
کجایی بابایی ؟؟؟
کن فیکون شدی ظاهرا”
:d
من شکلک نیاز دارم .
کمبود شکلک احساس میشه .
تو هم با این وبلاگت
d:
پست قبلیت بسیار جالب بود !!
ایکس